تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق
دستمال کاغذی

دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست، یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟ عاشقم … با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی. پس برو و بی‌خیال باش. عاشقی كجاست؟ تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد. در تن سفید و نازكش دوید خونِ درد.
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد، مثل تكه‌ای زباله شد، او ولی شبیه دیگران نشد، چرك و زشت مثل این و آن نشد. رفت اگرچه توی سطل آشغال، ولی پاك بود و عاشق و زلال.
او با تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت، چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت...


+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 22:1 |

JavaScript Codes