گفتي : بمان مي خواستم اما نمي شد
گفتي :بخوان ،بغض گلويم وا نمي شد
گفتم كه : مي ترسم من از سحر نگاهت
گفتي : نترس اي خوب من،امّا نمي شد
گفتي: نگاهم كن ـ ببين ـ آهسته ديدم
راهي نبود از مرز ميشد تا نميشد دست دلم پيش تو رو شد
آه اي عشق راز نگاهم كاشكي افشاء نمي شد
در ورطه اي از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمي شد
مي خواستم ناگفته هايم را بگويم
يابغض مي آمد سراغم ،يا نمي شد
گفتي كه :تا فردا خداحافظ ولي،آه آنشب
نميدانم چرا فردا نمي شد ؟
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:40 |