تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق
گفتي : بمان مي خواستم اما نمي شد
گفتي :بخوان ،بغض گلويم وا نمي شد
 گفتم كه : مي ترسم من از سحر نگاهت
 گفتي : نترس اي خوب من،امّا نمي شد
گفتي: نگاهم كن ـ ببين ـ آهسته ديدم
 راهي نبود از مرز ميشد تا نميشد دست دلم پيش تو رو شد
آه اي عشق راز نگاهم كاشكي افشاء نمي شد
 در ورطه اي از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمي شد
مي خواستم ناگفته هايم را بگويم
 يابغض مي آمد سراغم ،يا نمي شد
گفتي كه :تا فردا خداحافظ ولي،آه آنشب
نميدانم چرا فردا نمي شد ؟

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:40 |
كوتاه اما عميق
 
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:30 |

JavaScript Codes