تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق
دادگاه عشق
نيمه شب كوبيد به در ، گفت:كه عاشق خانه است، زير لب گفتم كه هر كس است
 
ديوانه است. مادرم آن گوهر يكتا و مهر و دوستي آمد در را باز كرد و گفت : آري ، خانه
 
است. گفتمش تو كيستي از ما چه مي خواهي بگو؟ گفت: نام من براي تو بسي
 
بيگانه است. قاضي در دادگاه عشق و بعد از سالها نوبت گفت: پرونده ات در جهان
 
افسانه است. گفتم آخر بيگناهم... گفت: متهم هستي وجرمت ديدن جانانه است.
 
مادرم از دادگاه عشق استنباط خواست كه اين دختر پاك است و تقصير دل ديوانه
 
است. گفت قاضي: گر كسي در ماجراي زندگي ديوانه شد ، عقل و خرد فرزانه
 
است. بعد بستند دست و پايم را به زلف دلبرم . گفت قاضي:اين اسير زلف همچو
 
شانه است ! گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع بي گناهم، چون اسير اين دل ديوانه
 
است. لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستند . پاسخش دادم كه شاهد من
 
پيمانه است. گفت: پيمانه كه هر لحظه در آغوش كسي است، اين شاهد و برهان و
 
مدرك نيست. بعد طبق 5 اصل بند
 
عشق و عاشقي، قاضي گفت: كيفرت حبس ابد در گوشه ميخانه است. با خود
 
گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت ساكن ميخانه بس شكرانه است . گفتمش گر يار را
 
بوسم چه باشد كيفرم؟ گفت: جرمت سوختن ، چون شمع و پروانه است. گفتمش
 
من حاضرم سوزم به شرط بوسه اي , چون سوختن بهر ياران كار بسي ديوانه است. ا
 
از تعجب خشك شد بر جاي قاضي خويشتن! با خودش گفت: كه اين دختر صدمرتبه
 
ديوانه است ! گفت: آقايان ، خانمها ، رئيس دادگاه ، دادستان محترم هر كس در اين
 
كاشانه است ، چون قضاوت بهر ديوانه ندارد ارزشي
 
معلوم شد... ديوانه است ... ديوانه است

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 14:43 |
دوست داشتم زاغكي بودم خالي از معناي عشق
دوست داشتم  كسي بودم اندر وادي عشق
دوست داشتم رها بودم از كمند هر چه دل
دوست داشتم پايي نمي گذاشتم من در غريب سراي  گِل
دوست داشتم در ياد نمي داشتم من دوست داشتن را
دوست داشتم هرگز دوست نمي داشتم من از اول مهربان را
دوست داشتم قاصدك بودم در كف باد مست
دوست داشتم مرهمي بودم بردلي كه گشته خالي از هست
دوست داشتم گلي بودم بي خار در باغ دوستي
دوست داشتم نبودم تيغي كه برگيرم ازعشق پوستي
دوست داشتم نسيمي بودم در پيچش موي دوست
دوست داشتم تا كه نگويم هرچه درد دارم من از اوست
دوست داشتم خالي بر گونه اي بودم
دوست داشتم نجواي شبانه اي بودم
دوست داشتم نگيني بر انگشتري بودم
دوست داشتم يا كه تسبيح بر سجاده اي بودم
دوست داشتم شرح فراغم همه رويا بود
دوست داشتم آسمان دوستي بي انتها بود
دوست داشتم نغمه اي نغز بودم در منقار
دوست داشتم جريان رودي بودم بيرون از غار
دوست داشتم سبزينه برگي نو رس بودم
دوست داشتم پختگي ميوه اي نارس بودم
دوست داشتم مهرباني كودكي بودم
دوست داشتم بغض ني لبكي بودم
دوست داشتم ترنم سبز باران بودم
دوست داشتم ريزش زيباي آبشاران بودم
دوست داشتم ايكاش هرگز عاشق نبودم من
دوست داشتم اما مهربان بود همدم من

 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 14:40 |

JavaScript Codes