کاش کمي هم نان و خرما
سهمي از زندگي ما در اين روزگار باشد
تنها خرما نيز کافي است ؛
اگر طعم شيرين بدهد
ولي حيف ،
سهم من فقط يک " يادت بخير" ساده است
که بعد از من شايد.........................
باز خيابان را باران زد
و من در زير باران ، بدون چتري در حکم يک سايه بان
قدم زنان بر روي سنگفرشهاي سرد خيال تو
و فقط آرزوي يک آزادي بيکران
من هيچ نيستم براي تو،
و نبوده ام ، که نرم نرم سايه ات را مي کشي از روي من کنار
همين بس که در خوابهايم ديده شوي ؛
سهم من همين اندازه بود که :"سکوت "...........................
تو با سحر رها شدي و من با غروب غرق
چاره اي نيست ،
تو را سپيديها در آغوش مي کشد و مرا تيره رنگهاي شب،
تو هواي تازه اندازه مي کني و من ستاره ها را مي شمارم
آري ،اين همان سهم تلخ من از تمام روياي تو بود ،همين
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 18:58 |
مــي انــديــشــــم....
تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي.... تا از درياي نگاهت
قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،
از دل كدامين شب ، از عمق كدامين
جنگل خواهي آمد....
تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را
پيش كش آورم و به تو بگويم
دوســتــــت دارم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 18:56 |
مــي انــديــشــــم....
تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي.... تا از درياي نگاهت
قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،
از دل كدامين شب ، از عمق كدامين
جنگل خواهي آمد....
تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را
پيش كش آورم و به تو بگويم
دوســتــــت دارم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 18:56 |