یه نفر بین دو اینه س که خودش رو دوس نداره
دنبال یه اسم تازه س یه شکفتن دوباره
یه نفر بین دو اینه س صورتش براش نقابه
خنده هاش براش غریبه س غصه هاش صد تا کتابه
نگاه کن ! طنین اینه نبض انعکاس من نیست
پیرهن سرخ ترانه سپر هراس من نیست
یه نفر بین دو اینه داره فریاد می زنه
میگه جادوی شب رو کدوم ترانه میشکنه ؟
من رو از پیله رها کن ! اینه شکستنی نیست
بگو به کویر سربی ‚ راه دریا بستنی نیست
نمیشه جاده ی موج رو با ستون ماسه سد کرد
باید این خاطره ها رو از پل ترانه رد کرد
باید از ستاره پرسید رمز بیداری نور رو
باید از ترانه پر کرد ‚ کوچه های سوت و کور رو
یه نفر بین دو اینه داره فریاد می زنه
میگه جادوی شب رو کدوم ترانه میشکنه ؟
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 15:23 |
آن تیره مردمکها آه
آن صوفیان ساده خلوت نشین من
درجذبه سماع دوچشمانش
ازهوش رفته بودند
دیدم که برسراسرمن موج می زند
چون هرم سرخگونه آتش
چون انعکاس آب
چون ابری از تشنج بارانها
چون آسمانی از نفس فصلهای گرم
تا بی نهایت
تا آن سوی حیات
گسترده بود او
دیدم که دروزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل می رود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من
ساعت پرید
پرده به همراه باد رفت
او را فشرده بودم
در هاله حریق
می خواستم بگویم
اما شگفت را
انبوه سایه گستر مژگانش
چون ریشه های پرده ابریشم
جاری شدند از بن تاریکی
در امتداد آن کشاله طولانی طلب
و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود
تا انتهای گمشده من
دیدم که می رهم
دیدم که می رهم
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
دیدم که حجم آتشینم
آهسته آب شد
و ریخت ریخت ریخت
در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار
در یکدیگر گریسته بودیم
در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را
دیوانه وار زیسته بودیم
فروغ فرحزاد
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 15:22 |
اين طلوع هم مثل روزهاي بي فروغ ديگرم گذشت
اين شبم مثل شبهاي ديگر سياه زندگانيم گذشت
اين همه اميد و اين همه مهر هم گذشت
براي يك نگاه هر چند سرد تو
براي آنكه دوباره عاشقم شوي
مرا شبيه يك قلم درون دست خود بگيري و نوازشم كني
براي آنكه دوباره در درون قلب تو شكوفه اي كنم
به هر كه گفتي و نگفته اي سر زدم
كسي از درون تو براي من خبر نداشت
اين همه رنجش و بي اعتناييت به روي عشق من اثر نذاشت
از روز رفتن تو اين همه سروده ام
در جواب من، خاموش مانده اي چرا
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 15:20 |
من نباشم
من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟
راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو
کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟
من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟
من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس
با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس
منت چشماتو می کشه فقط به این امید
که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟
کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟
من نباشم کی میگه همیشه حقا با توا ؟
واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره
من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟
با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت
من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟
تو تو هر هوایی باشی ، باز تو دنیات می مونه ؟
من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم
کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟
کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟
من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟
کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟
من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم
کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟
من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟
هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه
واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره
ولی که اندازه ی من ، زیبا زیبا می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس
با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟
دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟
کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد
روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟
من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
من نباشم می دونم تو استراحت می کنی
اولش ساده به این نبودن عادت می کنی
اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم
نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی
من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی
از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی
بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره
بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی
من میام گذشته رو می دم دس آب روون
بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون
اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه
می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون
من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد
اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد
بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من
نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟
من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه
ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه
عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم ولی نه ، باید خودت بگی بیا
تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا
دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم
قلبامون سنگی شدن ، رنگ دلامونم سیا
من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 15:19 |
لحظه هاي روز و شبم در افسون نگاهت پريشان
دلم از مكر رفتارت سر در گريبان
و چشمانم براي سير ديدنت هميشه گريان
در صدف نهادت چه پنهان است؟ چيست آه و فغان دلشدگان؟
چه رمزيست اين پرده افكندن را؟
در افق به دنبال چه مي گردي؟
خط صفر بينهايت پيداست
پرستوي مهاجر از ديار سخت ما رفت بر دل هاي مجروح هاله ماتم نشست
به دنبال كيستي؟
او رفته است ديگر شده شهر آكنده از تزوير ....
بشوي اين حيا را ز سبزه زار
فردا تمام مي شود
اگر ساعت ديواري از حقايق عقب است عقربه ها را بايد جلو كشيد
زنهار نسل گل سرخ در انقراض است و فرداي او پرپر شدن......
غبار را از پنجره ها بشوي از سايه ها گريزان مباش
در همين نزديكي ها در تك تك گلبرگ ها در عطش گل سرخ و عطر مريم ها او را جستجو كن
به دنبالش باش تا عقربك بي رحم زمان همراه توست
زيرا گل سرخي كه امروز لبخند مي زند فردا خواهد مرد
او نيز رفتني است پس به رهش روي آر
از سرخي راستين رخش و اين همه تكرار فرصت هاي نيك را غنيمت بشمار
كه قطار عمر در گذر است
او نيز در رهست...پژمرده مي شود...از بي تفاوتي
او مهاجر است...
آري او مسافر است
................
يادت باشد من اين جا كنار همين رؤيا هاي زودگذر به انتظار آمدن تو
خط هاي سفيد جاده را مي شمارم!
..............
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 15:17 |