تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق
در آخر لازم که بگم این شعر ها رو هیچ کدوم من نگفتم.

بانوی چاق:وبلگ من قرار بود راجع به هری پاتر باشه ولی متاسفانه نشد و بانوی چاق اسم تابلوی ورودی خوابگاه گروه گریفیندور هست.


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 22:18 |
به گل پرپر شده تسليت مي گويم .
 خواب غفلت احتياج به بستر ندارد .
 ابر به اندازه اي لطيف بود كه باران نباريده در درونش ديده مي شد .
 تا آخرين ضربه قلبم را ، در سينه زندگي خالي مي كنم .
 شهاب دردل شب فريادي به روشني روز مي كشد .
 سكوت گورستان پشتوانه خواب جاودانه است .
 ابر ، باران نباريده را بسته يندي مي كند .
 زندگي حاصل جمع گذران است .
 هماغوشي ميله هاي قفس ، آزادي پرنده محبوس را در پي دارد .
 ميكروب نسبت به تشخيص آزمايشگاه تقاضاي تجديد نظر دارد .
 هرگز اختلاف طبقاتي بين مرغ و خروس حل نمي شود .
 شيره خام نباتي هنگام بالا رفتن از درخت سقوط كرد .
 مغزم درگذشت و افكارم بدون سرپرست ماندند .
 بستن دست و پاي عنكبوت احتياج به نخ ندارد .
 ردپاي ماهي نقش بر آب است .
 مي گفت فايده پنجره اينست كه اگر از در بيرونت كردند ، از آن مي تواني دوباره داخل شوي .
 مرگ مهمانيست كه همه انتظار آمدنش را دارند ولي هيچكس از آمدنش شاد نمي شود .
 شب را به انتظار صبح مي كند تا در روشنايي روز پرده ها را بكشد و به خورشيد اجازه ورود ندهد .
 هر وقت اشك به ميهماني چشم مي آيد آنرا به زور بيرونش مي كنند و نامش را گريه مي گذارند .
 روباه دم بريده شاهدي نيافت تا در دادگاه به نفعش راي دهد .
 آنقدر از زندگي سير شده بود كه هيچكس تحمل بوي او را نداشت .
 جان آدمها تنها امانتي است كه بد حسابترين آدم ها هم مجبور به برگرداندن آن به صاحبش هستند .
 يكي مي گفت : آنها كه دارند مي ميرند ديگر معلوم نيست چه مرگشان است .
 يكي مي گفت : شيريني ديگران به جاي خود ، حلواي شما مزه ديگري دارد .
 يكي مي گفت : آرزو دارم پرواز روحم را تا دور دستها به تماشا بنشينم .
 يكي مي گفت : مرگ ، مانع كش پيدا كردن زندگي است .
 يكي مي گفت حالا كه حريف مرگ نيستي ، زندگي كن ...
 يك مي گفت :‌مرگ حايل بين حال و آينده است .
 مرگ به رسم يادبود با زندگي عكس گرفت .

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 22:15 |
امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...
امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ...
امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...
امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ...
امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ...
امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ...
امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...
امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ...
امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ...
امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ...
امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ...
ام
روز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ...
امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ...
امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ...
امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...
امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ...
امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ...



+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 22:15 |
 
متاسفم مي دانم دير کرده ام
فکر مي کنم در مسير زمان گم گشته ام
هنگاميکه شروع به رفتن کردم ديگرنتوانستم خود را متوقف سازم
بسيار سعي کردم که بفهمم
و سعي داشتم اشتباهات را جبران کنم
فکر مي کردم آنچه را که انجام داده ام بخوبي پنهان کرده ام
اما اکنون او مي گويد از همان ابتدا مي دانسته است
بله او از همه چيزمان با خبر بود
اگر راهي دگر وجود داشت
آيا فکر نمي کني ، براي يافتن اش تلاش کرده ام
آيا فکر نمي کني مي خواهم بمانم
اگر راهي دگر وجود داشت، عشق، راهي جز اين نيست
راهي دگر نيست
شايد بهتراست اينجا را ترک کنم
اما قبل از رفتن دوست دارم چيزي را بداني
گاهي اوقات چاره اي جز اين نداشتيم
هنگاميکه قوانين را مي شکستيم
عزيزم، تنها بايد يک بار ديگر تو را مي ديدم
اگر راهي جز وداع نداشتيم
زيرا او از همه چيزمان با خبر بود
هرگز نمي خواستيم اينگونه شود
هرگز قصد نداشتيم،اينگونه جدي باشم
اما فکر از دست دادن تو
مرا وادار مي کند ، اينگونه باشم


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 22:14 |
اگه می تونستی در اعماق روحم قدم بگذاری می دیدی آن بیچاره سرگردان در جستجوی تو هست و می گوید تو را دوست دارم ماه من !

 اگه می تونستی از راز درونی و آه سینه سوز من آگاه شوی می دیدی که از میان آن شعله سرکش و جان فرسای من صدای حقیقت و ملایمی که در جان من طنین انداخته به گوش می رسد که می گوید تو را دوست دارم !

 اگه می تونستی نگاه های پی در پی چشم اشکبارم را بفهمی احساس می کردی کسی می گوید دوستت دارم خوب من !

 اگه می تونستم تمام اندیشه های دردناک را برایت بنویسم کتاب ها می شد ولی ذره ای از اسراری که مدت هاست مرا رنج می دهد برایت بازگو می کنم و تا آخرین لحظات عمرم می گویم : دوستت دارم.



+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 22:13 |

JavaScript Codes