سلام خوب دیگه این دفعه خیلی مطلب گذاشتم.امیدوارم خوشتون بیاد.
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 10:8 |
نقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان
در تنهايي تو را مي بينم
و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم
در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم
و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت رانقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان
در تنهايي تو را مي بينم
و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم
در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم
و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را
پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو
عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را
به قعر فراموشي كشاند
اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند
و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را
پس هست آنچه را كه براي من است!
يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟
هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟
يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟
چه ديوانه وار مي انديشم
چرا نه مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم
چه انديشه ها كه بارور نمي گردد
و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد
پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم
و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم
با همه اين تضادها خسته و در مانده
به اخرين كلام در دنياي بيداري
در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم
و آنگاه در طلوع دنياي خواب
و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم
...........
اگر جدائيها تو را به صليب فراق كشاند
با خاطره ها بساز
مريمنقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان
در تنهايي تو را مي بينم
و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم
در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم
و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را
پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو
عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را
به قعر فراموشي كشاند
اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند
و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را
پس هست آنچه را كه براي من است!
يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟
هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟
يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟
چه ديوانه وار مي انديشم
چرا نه مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم
چه انديشه ها كه بارور نمي گردد
و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد
پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم
و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم
با همه اين تضادها خسته و در مانده
به اخرين كلام در دنياي بيداري
در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم
و آنگاه در طلوع دنياي خواب
و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم
...........
اگر جدائيها تو را به صليب فراق كشاند
با خاطره ها بساز
مريمنقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان
در تنهايي تو را مي بينم
و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم
در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم
و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را
پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو
عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را
به قعر فراموشي كشاند
اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند
و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را
پس هست آنچه را كه براي من است!
يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟
هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟
يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟
چه ديوانه وار مي انديشم
چرا نه مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم
چه انديشه ها كه بارور نمي گردد
و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد
پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم
و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم
با همه اين تضادها خسته و در مانده
به اخرين كلام در دنياي بيداري
در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم
و آنگاه در طلوع دنياي خواب
و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم
...........
اگر جدائيها تو را به صليب فراق كشاند
با خاطره ها بساز
مريم
پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو
عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را
به قعر فراموشي كشاند
اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند
و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را
پس هست آنچه را كه براي من است!
يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟
هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟
يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟
چه ديوانه وار مي انديشم
چرا نه مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم
چه انديشه ها كه بارور نمي گردد
و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد
پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم
و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم
با همه اين تضادها خسته و در مانده
به اخرين كلام در دنياي بيداري
در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم
و آنگاه در طلوع دنياي خواب
و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم
...........
اگر جدائيها تو را به صليب فراق كشاند
با خاطره ها بساز
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 10:7 |
براي اينكه صداي شكستن دلش شنيده نشود با صداي بلند مي خندد.
آنقدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود.
براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد.
خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند.
اگر درخت نبود، هيچکس نمیتوانست چوب لای چرخ ديگری بگذارد.
بيدمجنون، بهترين چوبهدار برای شکستخورده در عشق است
عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون مینشيند.
درودگر عاشقپيشه، دنبال درخت بيدمجنون میگردد.
بهترين زغال، از درخت روسياه بهدست میآيد.
بخاطر افکار فسیل واری که داشت, جشنواره فسیلی راه انداخت.
آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.
بخاطر افکار عتیقه ای که داشت, مغزش را به موزه سپرد.
مغز کوچکش در فضای جمجمه اش, لق میزند
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 10:5 |
درگلستاني به هنگام خزان
رهگذربود يكي تازه جوان
صورتش زيبا قامتش موزون
چهره اش سوخته از سوز درون
ديده گان دوخته بر جنگل وكوه
دلش افسرده ز رنج واندوه
باچمن درد دل آغاز نمود
اينچنين لب به سخن باز نمود
گفت :(( آن دلبر بي مهر و وفا
دوش ميگفت به جمع رفقا
درفلان جشن به دامان چمن
هركه خواهد كه برقصد بامن
ازبرايم شده گر بر دل سنگ
كند آماده گلي سرخ وقشنگ ))
چه كنم من كه دراين دشت ودمن
گل سرخي نبود واي به من
درهمانجا برسر شاخه بيد
بلبلي حرف جوان را بشنيد
ديد بيچاره گرفتار غم است
دلش افسرده ز رنج وماتم است
گفت بايد دل او شاد كنم
روحش ازبند غم آزاد كنم
بلبلك رفت تا باديه ها پيمايد
گل سرخي به كف آردشايد
هيچ گل در همه گلزار نديد
جز يكي گلبن وگلبرگ سپيد
گفت : اي گل اي مونس جان يارقشنگ
گل سرخي ز تو خواهم خونرنگ
هرچه بايست كنم تسليمت
بهترين نغمه كنم تقديمت
گل گفت : آنچه خواهي سخت گران خواهدبود
راستش قيمت جان خواهدبود
بلبلك آمده بود آنهمه راه
بوداز محنت عاشق آگاه
گفت برخيز كه جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
بلبلك سينه خود كرد سپر
رفت سرمست درآغوش خطر
خار آن گل همه تيز وخونريز
رفت اندر دل بلبل خاري تيز
سينه را داد برآن خار فشار
خون دل كرد برآن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
آري آري مهر بود درآب وگلش
با دلي خون سينه چاك زده
بال وپري خس وخاشاك زده
گل به كف با دل خون غلت رنان
كرد پرواز سوي ماواي جوان
عاشق زار در انديشه يار
بود تا صبح همانجا بيدار
بلبل افتاد به پايش جان داد
گل به آن سوخته حيران داد
سوخت بسيار دلش از غم او
ساعتي داشت به دل ماتم او
بوسه اي داد و وداعي به نگاه
گل رو برداشت وافتاد براه
هر كه مي ديد گمانش گل بود
پاره هاي جگر بلبل بود
دلش افسرده از آن بيم واميد
رفت تا برسر در دلدار رسيد
چو ن نمودش گل خوشبو را
دخترك كرد برانداز اورا
قد وبالاي جوان را نگريست
گفت : افسوس پزت عالي نيست
گرچه دم ميزني از مهر و وفا
جامه ات نيست ولي در خور ما
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
نغمه ها بود به هر لبخندش
كرد پرپر گل و دور افكندش
واي از عاشقي و بخت سياه
واي از دست پريرويان آه ....
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 10:4 |
دستهايم را تنها تو بگير شعرهايم را تنها تو بخوان
و مرا صدا كن
به تماشاي بهاران در باغ به فرود برف بر روي درختان غريب
به گذر از راهي پر برگ در فصل خزان
اين خزان كه چنين مي گذرد مي توانست بهاران باشد
چه زمستان ملال انگيزي در راهست
باز هم ريزش برف
باز هم شر شر باران در شب باز هم يك شب طولاني
باز هم پنجره اي بسته و دستاني سرد باز هم خيره شدن به در و ديوار اتاق
سال ها پيش زمستان هم زيبايي داشت
خنده ها خنده ديگر بود
دختري بود كه در خاطره هايش در شب به تو مي گفت سلام
و به همراه تو مي رفت به مهماني گنجشك هاي كوچك باغ
و دلش را به تو مي پيوست در اوج بلا تكليف سال هايي كه گذر كردند
و تماشاي بهاران را با خود بردند
فصل ها مي گذرند من در اينجا به تو مي انديشم و دريغا كه همه هستي من
همچو آن جوي طويلي ست كه بر سينه دشت روز و شب مي گذرد
فصل هايي كه اگر بودي بهتر بود
...........
اي هميشه جاودان در خواب هايم در سكوتم در شبم
در لحظه هاي انتظارم در تمام گفتگو هايي كه با غير تو دارم
من چه خواهم كرد بي تو
واي اگر بي من دلي آسوده داري واي اگر نامي به جز من مي رود روي لبانت
واي اگر دستي به جز من مي فشارد دستهايت
واي بر من گر به كسي دل بسته باشي
.............
عشق تو پنجره ايست رو به سوي خورشيد
گرمي زندگيم همه زين پنجره است
خا طرت آسوده قدر اين پنجره را مي دانم
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 9:55 |
وقتی از ناله تلخم , دل شب میلرزد ؛
وقتی از چشم فلق , قطره اشکی ریزد ؛
وقتی آن لحظه که دل , یاد تو را میجوید ؛
ناگه از سمت جنون عطر تو بر میخیزد .
- بوی تو , خالی آغوش مرا پر کرده ,
در و دیوار اتاقم همه بی تاب تماشای "تو و من" با هم !
عکس در آینه افتاده این جسم سراسر خسته ,
منعکس کرد غم بی تو دمادم مردن .
روشنی بخش سرای من دیوانه تو ؛
فقط آن خاطره گرم همآغوشی ماست !
من به شمعدانی ایوان عطشناک اتاق سردم ,
قول سیراب شدن از نفست را دادم !
بسترم کز پر احساس شقایق باشد ؛
چشم براه تب جانسوز هماغوشی ماست ,
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 9:51 |