تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق
خب سلام

بالاخره آپ کردم.واقعا چه عجب نه!امروز تولدم بود نمی خوای تولدم بهم تبریک بگی؟حالا لااقل یه نظر بده.ببین چه قد مطلب گذاشتم.


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 20:44 |

 امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن
هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده ...
تنهای تنها میون این همه آدم سخته.
دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم
وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم
خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی
ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم
سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم
اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود
خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی
من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده

 


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 20:41 |
فریاد
 
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنچره ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام ، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم، آی!
با شما هستم ! این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
لب کوهی
لب صحرایی
که درآنجا نفسی تازه کنم
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من به فریاد،همانند کسی
که نیازی به نفس دارد
مشت می کوبم بر در
پنچه می سایم به پنچره ها
محتاجم
من هواری را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

  


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 20:34 |

مدام ثانيه ها رو ميبينم كه از روبرويم ميگذرند و در پشت خياباني گنگ گم ميشوند عمر من كوه عظيمي از ثانيه هاست چقدر زود رفت روزهاي با تو بودن  چقدر زود امد روزهاي بي تو بودن به تو سلام ميكنم كه همواره از دستهاي خوش ذوق هواداري مي كردي و هيچ گاه مرا در مهلكه عشق و نان تنها نگذاشتي چقدر طولاني است جاده اي كه گام تو را از ياد برده است.چرا به من نگاه نميكني؟چرا دستي به سرو روي كلمات يتيم من نميكشي؟چرا سري به تنهايي من نميزني؟سلام مرا سبز كن اي يگانه اي كه سياره هاي حوالي خانه ات پاييز و زمستان ندارند.
 


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 20:34 |
براي تو مينويسم تو كه معناي باران را از ناودانها نمي پرسي و هيچ گاه با. براي كوهها قهر نمي كني براي تو كه پنجره را به خاطر  ديدن خورشيد دوست داري و به ياسها به خاطر اينكه بوي يار را دارند احترام مي گذاري  براي تو مي نويسم ميدانم كه رودهاي ملتهب جهان در پيرامون تو گم ميشوند و روياهاي من هر چقدر بدوند به تو نميرسند من هم با اين قلم لنگ به تو نخواهم رسيد من هر شب براي تو نامه مينويسم و صبها قبل از اينكه افتاب به كوچه ما بيايد ان را به پاي مرغ عشقي ميبندم تا به تو برساند ايا نامه هاي مرا ميخواني؟ايا باورت ميشود كه من يك روز روي موجهاي اقيانوسي مهربان خانه داشتم ؟ايا باورت ميشه كه من هرگز بي ياد ميوه هاي تابستان نمي خوابم؟
براي تو مينويسم  حرفهايم را در برف مگذار و به كاغذ ها بگو از واژه هايم روي برنگردانند براي چشمهايم نامه بنويس زودتر از پرنده هاي بي دانه در برف مانده ام شايد تخيلم يخ بزند.



+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 20:33 |
چيزي به خاطر نمي اورم نمي توان گفت حقيقت است يا رويا مي خواهم از اعماق وجودم فرياد بكشم.
اما اين سكوت مرگبار مانع ميشود
اكنون كه جنگ در درون من به پايان رسيده بيدار مي شوم
اما نمي توانم چيزي ببينم
چيز زيادي از عمرم باقي نمانده و اكنون هيچ چيز جز درد واقعيت ندارد
به اميد مرگ نفسم را در سينه حبس مي كنم
آه اي خداي من مرا بيدار كن
در تاريكي گرفتار شده ام و همه آن چيزي كه مي بينم ترس و وحشت مطلق است
نه قادر به زندگي هستم و نه مي توانم بميرم
در خود گرفتار شده ام
در جسمم اين پوسته نگهدارنده ام
مرگ بينايي مرا از من گرفته گفتارم را شنواييم را دست و پايم را
روح و جانم را....
و برايم زندگي در جهنم را باقي گذاشته
فرشته عدالت هتك حرمت شده حقيقت به قتل رسيده
و با نوار هاي سرخ رنگ لبانت را مهرو موم كرده اند
ديگر كارت تمام است زيرا
.............
مشكل ترين كارها اينه كه كسي بتونه حقيقت و همونطور كه هست بگه
.........
من از ميان همه نعمت هاي اين جهان انچه را برگزيده ام و دوست دارم
تنهاييست
اين نگهبان سكوت
شمع جمعيت تنهايي
راهب معبد خاموشي ها
حاجب درگه نوميدي
سالك راه فراموشي ها

+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 20:33 |
اينجا

 
چه سخت است

 
در انتظار هيچ کس

 
و هيچ چيز نبودن


                       و زيستن !


                                                آيا در خانه نيز چنين بود؟




بر يال سرخش دست ميکشم ،

 
به گردنش

 
به زمزمه ي آرام ،

 
در گوشش نجوا ميکنم


                                      اي باد !


در دلم درياي ابر هاست


به خانه ي روشنم ببر

 
آنجايي که بر سفره ها


                                   آفتاب را قسمت ميکنند و شبنم ها


                                                                                        و شقايق ها را


از دست رفته ام و بر باد


                                       اي باد !

+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 20:32 |

JavaScript Codes