سلام دوستان خب دوباره تابستون رفت و مهر شروع شد.من مجبورم از این به بعد یک ماه یکبار آپ کنم اما سال دیگه تابستون دوباره هر روز آپ می کنم.ولی شما فراموشم نکنید.
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 14:40 |

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي
دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي
ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها
منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
ببين بغض شكسته ام رو نمي گم ديره يا زوده
اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره مونده
واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي
نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي
با اينكه دل بريدم من شكسته بال پروازم
هنوز هم توي اين غربت برات معناي آوازم
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 14:36 |
دیشب به یاد تو تنها گریستم
مستانه گریه کردم، دریا گریستم
طوفان غم چو داد گلستان دل به باد
بر حال پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق
معراج دل نمودم و آنجا گریستم
در جستجوی او ، من آواره ابروار
بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به آه بود و پیدا گریستم
هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک
شب در خیال لعل شکر خواب گریستم
موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر
تنها ترانه گفتم و تنها گریستم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 14:35 |
پیش تو باز کم آوردم خیلی بد شد
قسم دروغی خوردم خیلی بد شد
با قریبه منو دیدی خیلی بد شد
پشت من چیا شنیدی خیلی بد شد
بتو گفتم مثل تو زیاده اما واسه تو داشتم میمردم
تو را با اون یکی دیدم کم آوردم
ولی من هر کاری کردم تو را از یاد نمی بردم
اگه اشتباهی کردم آخرش چوبشو خوردم
غیر تو هیچکی ندیدم همه جا به تو رسیدم
از همه دنیا گذشتم تو را با اون یکی دیدم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 14:34 |
مادر خوابهای طلایی! آی عشق!
ملکه فرخنده لذات کودکی!
چه کس تو را هدایت می کند به رقصهای آسمانی؟
به همرکابی تو که دلخواه پسران است و دختران
و به دلبری ها و افسون های بی پایان؟
من زنجیرهای جوانی ام را می گسلم
بیش ار این پای نمی نهم در دایره پررمز و راز تو
و قلمرو حکمرانی ات را
به خاطر این حقیقت ترک می گویم...
... هنوز برون آمدن از رویاها سخت است
رویاهایی که به ارواح خوش گمان، بسیار آمد و شد می کنند
آنجا که هر حوری زیبا، الهه ای را می ماند
که چشمهایش از میان تابش نور، تلاءلویی جاودان دارد
آنگاه که خیال، به حکمرانی بی انتهایش دست می یازد
و هرچیز چهره ای دیگر به خود می گیرد
آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی ورزند
و لبخند ِ زنان خالصانه است و حقیقی...
آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم، جز نامی از خود؟
و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم،
بی یافتن پریزادی در میان تمام زنان
و همراهی بین همه یاران
آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو آسمانی تو
و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر؟
و آنگاه اعترافی منصفانه به فریبکاری زن
و خودخواهی و خویش انگاری یاران؟
شرمناک، اقرار می کنم سلطه تو را درک کرده ام
حالیا حکمرانی ات رو به پایان است
بیش از این بر فرمان تو گردن نخواهم نهاد
بیش از این بر بالهای خیال انگیز تو اوج نخواهم گرفت
ابلهی دیگر بیاب! برای عشق ورزیدن به چشمهای درخشان
تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ محبوبی است حقیقی
و ایمان بیاورد به افسوس این جسارتِ زود گذر
و بگدازد در زیر اشکهای حسی سرکش!
آی عشق!
منزجر از فریب،
به دور از بارگاه رنگارنگ تو پرواز می کنم
آنجا که کبر و ناز بر مسند خویش نشسته است،
و این حس بیمارگون
اشکهای ابلهانه اش جاری نمی شود،
- مگر به دردی از تو،
و از پریشانی های حقیقی روی می تابد
برای خیساندن آنها در شبنم های معبد پر زرق و برق تو...
اکنون با جامه سیاه عزا،
بپیوند به کاج تاجدار ایستاده در میان علف های هرز
همو که همراه تو همدلانه آه می کشد
و سینه اش یا هر در آغوش گرفتنی به خون می نشیند
و زنان آواز خوان جنگل ِ تو را فرا می خواند
به سوگواری عاشق سرسپرده ای که برای همیشه رفته است
همانکه می تواند به ناگاه
همسان آتشی رخ بیفروزد
و بر تو تعظیم کند، پیش از آنکه بر تخت بنشینی
های! حوریان نکو مشربی که اشکهای در آستینتان
هر وهله به چابکی روان می شود،
شما که آغوشتان با ترسهای موهوم
با شعله های خیال انگیز
و تابشی شوریده وار انباشته می شود،
بگویید آیا بر شهرت از دست رفته ام خواهید گریست؟
من ِ مطرود از سلسله نجیب زادگی خویش؟
باشد که دست کم، طفلی خنیاگر
سرودواره ای به همدردی من از شما طلب کند...
یدرود، ای تباران شیفته
بدرودی طولانی!
ساعت تقدیر، شب را مردًد نگاه داشته است
آنک فراق پیش روست
آنجا بیارامید که اندوهی در آن نهفته نیست
برکه تیره گون فراموشی پیش چشم است
و هر آینه با تندبادهایی می آشوبد که شما را تاب آن نیست
آنجا که... افسوس!... شما همراه با ملکه نجیب زاده خویش
ناچارید به فنا سپرده شوید...
+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 14:17 |
اگه عشق منی
آهای تویی که ازمن
باهررنگ وفریبی
میخوای دل ببری باز
ولی با هم غریبیم
اگه تو حقه بازی
منم دستتُ خوندم
یکی دیگه روتوقلبم
بجای تونشوندم
اگه عشق منی
چرابادیگرونی
میخوای بری برو
چرادل میسوزونی
ولی یه روز میایی
که خیلی دیره
یکی دیگه توقلبم
جای تورومیگیره
+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 14:9 |
گشت زمان
روی دامان تو مستانه سر ما، زیباست
خواب پروانه به دوش گل ِزیبا، زیباست
در گریبان تو اشکم چه پر از جلوه شده است
شبنم آویخته بر دامن گلها، زیباست
در قفس مردن مرغان شکیبا، زیباست
بی خبر خلق از از این سوختن ما، بهتر.
شعله ی شمع، به تاریکی شبها زیباست
دست پرورده ی کس نیستم این عزّت من
جلوه ی لاله ی روییده به صحرا، زیباست
زین همه نقش و نگاری که بر این کارگه است
سر به زانو زدن مردم دانا زیباست
سرخی روی شفق نخوت خورشید شکست
سر نگون گشتن فواره ز بالا، زیباست
حاصل کرده ی ما گشت زمان می خواهد
عکس امروز، در آیینه ی فردا زیباست
در گذرگاه تو این گریه ی من زیبا نیست
حالت چشم تو هنگام تماشا زیباست
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 14:14 |
مرا درياب كه دل دريايي من بي تو مرداب است
سادگي مرا ببخش كه خويش را تو خوانده ام
براي برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگي مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام
به من نخند و گريه كن چرا كه جز نياز تو
هرچه نياز بود و هست از درخانه رانده ام
اگر به كوتاهي خواب ،خواب مرا سايه شدي
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام
گلوي فرياد مرا سكوت دعوت توبود
ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامي براي من نساز
از ابتدا دست تو را دراين قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نيازمند بخششت
چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام
گناهكار هركه بود كيفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 14:14 |
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 14:12 |
پيداي نهان
با توام
با تو كه احساس بزرگ شدن مي كني
از بدي آدم ها سخن مي گويي
با توام
با تو كه احساس مي كني فقط خودت هستي
و ديگر نياز مند كسي نيستي
با تو ام
با تو كه در دنيايي از نياز ، مي گويي بي نيازم
تو كه روح خود را در تلاطم نيازها گم كرده اي
من آن روح را عزيز مي دارم
كه پيش چشم من پيداست
و به آن پيداي نهان مي گويم
تو بزرگي ، اما هنوز در كودكي هاي خود اسير
و هرگز نمي تواني بگويي خود را يافته ام
چرا كه من نيز هنوز براي مادربزرگت كوچكم
هنوز كوچك تر از آنم كه بگويم بزرگ شده ام
دخترم ، كودكم
تو هنوز براي من همان مرمي هستي كه با كشيدن يك صفحه نقاشي
پر از رخ و نيم رخ
به من مي گفتي
چشمانشان را باز كن
چرا خوابيده اند ؟
تو خود نمي داني هنوز
همان كودكي
كه در رؤياهاي كودكانه ات همه خوابند
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 21:7 |
دوستت دارم
گاه انسان بايد در سختي باشد
تا به ديگري دست ياري دهد
گاه انسان بايد با بخت بد روبرو شود
تا هدفش را بهتر بشناسد
گاه به طوفان نياز است
تا او قدر آرامش را بداند
گاه بايد به او آسيب رسد
تا با احساس تر شود
گاه بايد در شك و ترديد باشد
تا به ديگري اطمينان كند
گاه بايد در گوشه اي تنها بماند
تا واقعيت وجود خود را بشناسد
گاه بايد از شيفتگي رها شود
تا به آگاهي برسد
گاه بايد كاملآ بي احساس باشد
تا بتواند همه چيز را حس كند
گاه بايد در اوج شور و احساس بود
تا به قلب او راه يافت
و او به روي عشق در بگشايد
چه بسيار از اينها را پشت سر گذاشته ام
و ميدانم
نه تنها آماده عاشق تو شدن هستم
بلكه عاشق تو هستم .
******************
نمي داني كه چه قدر
دلم برايت تنگ است
تك تك روزها را پشت سر گذارم
كارهايم را به انجام مي رسانم
آن گاه كه بايد لبخند، مي زنم
حتي گاه قهقهه مي زنم
ولي قلبآ تنهاي تنها هستم .
هر دقيقه يك ساعت
و همه ساعت يك روز طول مي كشد
آنچه مرا در گذراندن اين روزها ياري مي كند
فكر به توست
به زودي در كنار تو خواهم بود
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 21:7 |
حس عاشقی
مست یه نیم نگاهتم
خورشیدباشی من ماهتم
ای اشک گریه های من
کاش بدونی عاشقتم
نرونرو تواز پیشم
من بی تودیوونه میشم
نمیره مهرت ازدلم
من بی توویرونه میشم
چشات قشنگُ بی ریاست
الماس شهرعاشقاست
صورت مثل ماه تو
شاه پری توقصه هاست
ای نازنین دنیای من
ای هم دم شبهای من
بانوی رویایی من
ای شب آفتابی من
نازوادا دیگه بسه
نگات برام یه نفسه
نازنکن دیگه بسه
نازنکن دیگه بسه
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 21:4 |
دوستت دارم
اما نمی توانم بیانش کنم
تو مثل سرابی
یا نه ... بهتر بگویم مثل آب دریایی . تشنگی را رفع نمی کنی
وقتی می بینمت بیشتر دلم تنگت می شود ... از دیدنت سیرنمی شوم
دوستت دارم
تو هما نی که گفتی : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار
و مرا به سرخی خون دل شقایق
اما من جز به تو دل به کسی نمی دهم این دل فقط مال توست
فقط دوستم بدار و ترکم نکن
روز رفتنت روز مرگ شقایق ..روز زردی دل سبز من است
دوستت دارم
تو همانی که می گفتی : من در عالم سرد خودم باید آنقدر تنها بمانم
و آنقدر تنها بگریم که تمام نوشته هایم بوی باران بگیرد
اما من می گویم که سردی دلت را به من بسپار و گرمی دل من از آن تو
فقط بدان که با یک دل سبز
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 21:3 |
« برای بهترین خیانت کننده به زندگی ام »
وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی تورا درخلوتم بپذیرم. بیگانه ای بودی هم قفس شده با من.برای خود عالمی داشتی
دورترازستاره های دوردست. درسرزمینی که به روح من راهی نداشت...وناگهان ترادرروح خود
احساس کردم . درهرکلامت صدای لغزیدن بهارروی تن یخ زده ی دشت زمستانی شنیده می شد.تو بهارم شدی. بهار با تو جان گرفت. تابستان بابودن تو هست شد. پاییزچشمان هفت رنگش رااز تو گرفت وزمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را. تو برایم فرشته ی عشق شدی ولی تو خیانت کردی و رفتی. تو قلبم را خرد کردی ووجودم را سوزاندی .
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 20:55 |
مرهم
رفتي اي مونس جان با غم هجران چه كنم
ارزوي دل من گشته به حرمان چه كنم
از فراق رخ تو دل شده زندان بلا
ارزو بس به دل گشته به زندان چه كنم
با تو بودم چو گل و شاد به باغ و به بهار
بي تو با افت پاييز و زمستان چه كنم
عهد و پيمان ز ازل بست دلم با دل تو
بعد از اين با دل بگسسته ز پيمان چه كنم
غم دل را همه دم مرهم و درمان بودي
بگذشت درد دلم از همه درمان چه كنم
به سفر رفته اي چون يوسف كنعان ز برم
گر نيايي به برم يوسف كنعان چه كنم
از فراق رخ تو ديده ي من گشته پر اب
بي تو من با دل و با ديده ي گريان چه كنم
رفته اي از بر ليلي تو مشو غافل از او
كه دو دستش شده كوتاه ز دامان چه كنم
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 14:56 |
هر چه هستی، باش
با توام
!ای لنگر تسکین
! ای تکانهای دل
!ای آرامش ساحل
با توام
!ای نور
!ای منشور
!ای تمام طیفهای آفتابی
!ای کبود ارغوانی
!ای بنفشابی
!با توام ای شور، ای دلشوره شیرین
با توام
!ای شادی غمگین
با توام
!ای غم
! غم مبهم
!ای نمی دانم
!هر چه هستی باش
...اما کاش
:نه جز اینم آرزویی نیست
!هر چه هستی باش
!اما باش
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 14:56 |
زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من هر چی که بود هر چی که هست
قصه ی ماتم قلبِ خسته ی یه آدمه
وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 14:55 |
شب و این سکوت و تنهایی من
قصه ی تکراری گریه و هق هقای من
همیشه کنار این پنجره ی خاطره ها
می شینم ، منتظرم ، بازم میای به یاد من ...
همیشه سکوتتُ با گریه هام خرد می کنم
می شکنی این دلمُ بازم فراموش می کنم
می دونی دوست دارم خیلی زیاد ؟
پا گذاشتی تو دلم ، دیگه رهات نمی کنم ...
رفتی و بسته شده ، پنجره در نبود تو
چشمه ی ترانه هام ، خشکیده بی نگاه تو
بشکن این فاصله رو ، پرپر شدم ای نازنین
دل من تنگ واسه ، برق چشای ماه تو ...
اینا دردای من ِ ، تو این شبا
آره تو نیستی ولی ، پیچیده عطرت تو هوا
اینا اعجاز فقط نگاه توست
ندیدی چی اومده سر دلم ، ای بی وفا ...
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 14:53 |
چشمهايم را كسي به زور مي بندد ... چشمهايم را اگرببنديد پلكهايم بي وقفه تلاش خواهند كرد ... هيچ كس كورتر از آنكه نگاه نمي كند نيست ... پروانه بايد در باد رها باشد ... قفس جاي پرزدن ندارد اين را همه مي دانند ... تعجب من بارها از اين است كه ميان اعداد گيج شده اند بعضيها ... ! دلم پروانه اي در مشت ايشان است ..من به نقطه تحمل رسيدم و اينك پرواز كردن كم كم از ياد من خواهد رفت ... زيار انديشه هايم ،انگيزه هايم و اميدهايم دفن مي شوند در اين قفس ... خدايا پرواز را در حافظه ام حفظ كن تا روزي كه درهاي قفس را باز كنم و مشت گره كرده ايشان مرا به فضا پرتاب كند
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 14:49 |
يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست
که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......
يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...
يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه...
هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون وقته که چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم.. دستام
دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه ميموني...خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن
اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت
کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود ..
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ،
اين باران نيست که ميبارد ،
صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند.
.
.
.
من دوزخ نشين را گاه گاه ياد کن ....
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 14:5 |