ای آدم ماشینی زمینی ... تو ر و چه به عشق و ستاره چینی
بی اعتنا از پیش هم رد میشیم ... ساده و بی دلیل با هم بد میشیم
یه لحظه از عاشقیمون بگذره ... توی < دوست دارم > مردد میشیم
پائیز میشه پا میزاریم رو برگا ... چترو میگیرم رو غم تگرگا
عادتمون شده با یه تسلیت ... میریم تو ماجرای تلخ مرگا
قلبای ما دیگه شکستنی نیست ... حرف چشامون دیگه گفتنی نیسن
دلو یه جوری میزاریم تو صندوق ... عین یه جنسی که فروختنی نیست
تو چشمه چشا دیگه قحطیه ... گریه نکردن خود خوشبختیه
ما همه نقش اولیم تو بازی ... نقش همه نداشتن سختیه
به رنگ تقدیر همم حسودیم ... غرق صدا و برج و خشم و دودیم
یه وقتا که کم میاریم میگیم کاش ... فقط ما یکی توی دنیا بودیم
عصرمون عصره آسمون خراشه ... فقط غم و دغدغه میتراشه
هر کس و میبینی جداس یا میخواد ... همین روزا از طرفش جدا شه
ما همه گول زندگی رو خوردیم ... باختیم و هی فکر میکنیم که بردیم
فقط تو حرفه که میگیم زنده ایم ... ما هممون سالای سال مردیم
واسه اونا که تو وفا خسیسن ... فرشته ها چیزی نمی نویسن
ستاره ها فاتحمونو خوندن ... چشمکاشون هنوز عجیب و خیسن
ماها فقط منتظر سبقتیم ... تو فکر خنجر زدن و قدرتیم
کار نداریم قلب کی تنهاتره ... تشنه ایم اما تشنه ثروتیم
یه عمره ما عشقو به خاک سپردیم ... از ترس همدیگه شب اونو بردیم
هر کسی فکر میکرد خودش میدونه ... ما همه از همون دقیقه مردیم
تو عصر ما مجنون بی آبرو شد ... هر کی قسم میخوردی روش دورو شد
با زنده بودن همه چیزو کشتیم ... قحطی خوشبختی و آرزو شد
دیوارا و برجا چه سربلندن ... فریبمون دادن دارن میخندن
ما همه زندونیای بی خبر ... اونا ولی خبر دارن ... برندن
امروز یکی فردا یه عشق دیگه ... نمی شناسه به اون یکی نمیگه
بیابون زندگیای همه ... پر از دروغای به رنگ ریگه
اسم وفا واسه همه غریبس ... آدم خوبه همون آدم غریبس
از چش هیچکسی نمیشه فهمید ... این قاتلس یا نه همون عجیبس
اون نباشه خب آشناهای چتی ... چه غصه ای چه دردی چه صحبتی
اگه دلت واسه کسی تنگ بشه ... بهت میگن کولی میگن غربتی
گلای واقعی دیگه کم شده ... گرد بد کشنده مرهم شده
حتی دیگه کولی توی خیابون ... به بیشتر آقاها محرم شده
تو دست هر کس میبینی یه تیغه ... این روزا زود عوض میشه سلیقه
اون عاشق بی ادعای دیروز ... رفته سراغ دین و بحث صیغه
خودکشی خیلی همگانی شده ... خیانتم دیگه جهانی شده
دزدی مث قدیما خلی بد نیست ... شهرو ببینی پر جانی شده
ای آدم از خودت خجالت بکش ... یه عکسی از عشقو رفاقت بکش
من اول از خودم شروع میکنم ... همین الآن رو زندگیت خط بکش ....
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 12:59 |
تازه داره دلم برات تنگ می شه! تازه دارم می فهمم چه گوهری رو از دست دادم... با لجبازی های خودم، با غرورم. اما شایدم من و تو دیگه نمی تونستیم با هم بمونیم. چه روزهای قشنگی بود، هنوز، هرروز بهت فکر می کنم، می دونم دیگه هیچ وقت از من سراغ نمی گیری، اما گاهی با خودم می گم بیام سراغت حالی ازت بپرسم، دیگه از قصه نوشتن خسته شدم، نمی دونی چند وقته هیچی نمی نویسم، من که با نوشتن نفس می کشیدم!
گاهی فکر می کنم دیگه هیچی ندارم که بهش دل خوش کنم، حتی خاطراتم. با خودم می گم بهتره فراموشت کنم و یک زندگی جدید را شروع کنم، اما نمی شه. دست خودم نیست، تو از خاطرم نمی ری. تویی که ندارمت هنوزم آزارم می دی، بی اون که بدونی.
با خودم می گفتم از هم جدا بشیم شاید من آروم تر بشم، اما لعنت بر این عشق که هیچ چیزش به اختیار من نیست! نه غمش، نه شادیش... دیگه از عشق متنفرم! اما از تو نه... که تو عشق منی!
برام دعا کن. من خیلی پریشونم، خیلی سخته به اون آرامشی که تو گفتی رسیدن. تازه بعد از گذشت چندین روز، که خیال می کردم همه چیز برام تموم شده، دارم می فهمم تموم این غم و برهم بودن و پریشونی من به خاطر گسستن از توست. اما الان دیگه دیره، خیلی دیر... آب از دستم رفته، دیگه نمی تونم برش گردونم!
شاید خیلی خیلی زود ناامید شدم، چون هنوز هم، مطمئنم هیچ کوه بلند و سربه آسمانی بین ما قد علم نکرده....
بین من و تو فقط تپه هست.... تپه های متعددی که من دیگه توان گذشتن از اونها را ندارم. گذشتن از اونها برای رسیدن به تو... اینه که توی خیالم یه کوه بلند می گذارم بینمون.... خسته ام مهربون من! خیلی خسته ام!
می دونی چرا مطمئنم هیچ کوه بلندی بینمون نیست، چون هنوزم حسش می کنم اون نسیمی رو که از کوی تو می وزه..از سرزمینی میان شمال و غرب.
آه ای برگزیده دنیای من!
نگاه دار! که عمری به راه ِ چون تو سواری
فشانده چشم سرشکی، نشانده اشک غباری
به لوح سینه خیالم کشیده نقش ِ عزیزی
بدان عزیز نماید نشانه ها که تو داری
کرم نما و فرود آ که پیش ِ دیده حیرت
همان خیال محالی که در کناری و یاری
چوواگذاشته ام خلق را زخویش به عمری
کنون سزد که به خلقم زخویش وانگذاری
دلم گریخته از دست تو نشسته به پایت
که از حصار وفایت نجسته راه فراری!
چنان به بوی تو دارد تنم هوای شکفتن
که گل زسنگ برآرم گرَم به خاک سپاری
به خنده گفتی«اگر جز تو را عزیز بدارم،
مرا عزیز بداری؟» به گریه گفتمت«آری!»
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 12:56 |
چشمهای بارونی
موندنُ بودن با تو
نگوکه تکرارنمیشه
دنیارم اگربدی
دل ازت صاف نمیشه
توبروازاین به بعد
تنهایی یاورم بشه
نه دیگه ،دوست دارم
محال باورم بشه
حیف قلبم که یه روزی
به تودادمش امانت
چشمهای بارونی من
کرده بودبه تو عادت
بخداجهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره
حرف من همینه که بروپیه کار خودت
هرچی دردُ غمُ غصه است همگی مال خودت
حالاحقتِ بری یه گوشه ای زاربزنی
ازغم نبودنم هی دادوفریاد بزنی
ازخدااینومیخوام همیشه آواره بشی
واسه درمون دلت دنبال راه چاره شی
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 12:54 |
گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن ....
.آدما انگار برای ما دعا نمی کنن...
گریه کن حالاحالا از هم باید جدا باشیم ....
بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم...
گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم ...
به خدای آسمونامون گلایه می کنم...
گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم ...
تنهایی ، برای سنگینی غصه کم بودیم...
گریه کن ، سبک میشی ، روزای خوب یادت میاد ...
گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد...
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد ...
واسه مشکلاتی که ، بودش و هست و حل نشد...
گریه کن واسه همه ، واسه خودت ، برای من ...
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن...
گریه کن تا آینه شه ، باز اون چشای روشنت ......
واسه موندن لازمه ، فدای گریه کردنت
ببخشید
اگه تو مسیر جاده خسته کردم لحظه هاتو
آخر جاده رسید ، خسته نباشی
ببخشید
اگه آفتابی نبودم توی خاکستری باور و تردید
بی گناهم ، از دیار خیس بارانم نه از دیار خورشید
ببخشید ،ببخشید ،ببخشید
به قلم مي گويم :
- اي همزاد
اي همراه
اي هم سرنوشت
هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت
شعرهايم را نوشتي
دست خوش ،
اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شب شد
خورشيد رفت
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد
ناگهان ستاره ای چشمک زد !
آفتابگردان سرش را به زير افکند
گلها خيانت نمي کنن!!!
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 12:53 |

دلم نوشتن مي خواهد اما قلم را ياراي نوشتن نيست جملات خيلي سريع از گنجينه ذهنم خارج مي شوند
خيلي حرفها براي گفتن دارم نه شايد ديگر حرفي نداشته باشم چون هر چه از تو در من بود در زير
داس ترديد درو شد
اما نه اين بار مي نويسم براي شما بچه هاي خوب ترانه ها
حتما فكر مي كنيد چقدر مرموز مي نويسم؟
ماندن يا رفتن
ديگر رمقي براي رفتن نمانده است به كجا بروم؟ به كجاي اين شب سيه و ديرپاي بياويزم ديگر
چه فرقي مي كند بي تو در كجاي اين برهوت عظيم خدا قرار بگيرم .
نگاه مهربان تو با سرپنجه نيايشگر خويش مرا تا به اقصي نقاط عالم هستي تا بدانجا كه پاي هيچ انساني
آنرا آلوده نساخته بود مي برد امروز كه نگاه تو نيست ديگر چه فرقي مي كند رفتن يا ماندن
حتي ذره ايي ترديد مرا قلقلك نمي دهد كه بروم يا بمانم و تو بهتر از هر كسي مي داني كه براي من
عشق از زندگي كردن برتر است و وقتي كه تو نباشي من به كجا بروم
*******************
مي دوني تنها شدن حقم نبود
مني كه هميشه عاشقت بودم
تو برو سفر فراموشم بكن
اما من هميشه عاشق مي مونم
(و منم كه در پس اين غربت به ويراني مي رسم )
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 12:43 |

تک درختها براي ايستادگي در مقابل طوفان در اتحاديهء جنگل نام نويسي كردند
هنوز مقابل آينه غبار آلود نايستاده بودم كه تصويرم از گرد راه رسيد
آزادي: پرنده محبوس وآسمان رابه اندازهءمیله های قفس به هم نزدیک می کند
آدم سحرازدیدن طلوع خورشید بیشترازخواب شیرین صبحگاهی لذت می برد
جسد ماهی درآستانه آب بروی زمین می افتد
برگ زردبا سرعت باد پاییزی فرارسیدن خزان رادرهرکوی وبرزن بشارت می دهد
در جشن بهار ان درختها كلروفيل را به سلامتی هم می نوشند.
رنگارنگ بهار
پائيز بر مزار بهار دسته گل پر پر شده نثار مي كند
برگ های زرد پائيزي بهار گذشته را بدرقه مي كنند
پرنده اي كه شكوفه را به اندازه جوجه اش دوستمي دارد عاشق بهار است
بهار با دسته گل انتظار پروانه ها را مي كشد
شكوفه جوجهء گل است
در لحظه ديدار ، شكوفه لبم با واژه دوستت دارم شكوفا ميشود
شب ، گلهاي بهاری را همرنگ مي كند
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 12:42 |
وقتی شب , شب ِ سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود, واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیهء شب, طپش ِ هراس ِ من بود
وقتی زخم خنجر دوست, بهترین لباس ِ من بود
تو با دست ِ مهربونی, به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی, پردهء شبُ دریدی
ای طلوع ِ اولین روز, ای رفیق ِ آخر من
به سلامت سفرت خوش, ای یگانه یاور ِ من
مقصدت هر جا که باشه, هر جای دنیا که باشی
خاطرت باشه که قلبت, سپر ِ بلای من بود
تنها دستِ تو رفیق, دستِ بی ریای من بود
اگه باشی یا نباشی, برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم, تو رفیقی جون پناهی.....
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 15:47 |
مسافر از کنار من ساکتو بی صدا گذشت
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سر گذشت
مسافری که هر قدم با منو مثل سایه بود
منو تو غربت جا گذاشت ، رفت با همه بود و نبود
مسافر خسته من ، من از تو خسته تر بودم
تو رفتی و پر کشیدی ، من که کبوتر نبودم
رفتی رسیدی آسمون ، خوب می دونم قد کشیدی
اما تو آینه سفر ، چشماس خیسو ندیدی
دلم می خواد داد بزنم ، نفرین به هر چی سفره
آخره قصه سفر ، این عشقه که در به دره
سفر اگه قصه باشه ، آخر قصه مردنه
از غصه دل شکستن و به گریه دل سپردنه
مسافره ساده من ، از کی فرار کردی بگو
نیستی ولی خیال من ، نشسته با تو روبرو
فاصله بین من و تو ، درسته صد تا نفسه
اما هوای سبزه تو ، پیش دلم تو قفسه ....
بازم که شک کردی به من ...
بازم که شک کردی به من ، حرفای جور واجور زدی
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیزه من ، هرچی میخوای بگی بگو
لابد کتاب عشقمو ، تو هم گرفتی پشت و رو
واسه منی که عاشقم ، حرفای تو یه مرهمه
حرفای عشق و عاشقی ، سوا نمی شه در همه
خوب می دونم که دوس داری ، عشقتو پنهون بمونه
قلبه منم خوب بلده ، قصه پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا ، تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبتو به هیش کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری
قول بدی تا ابد باشی ، هیچ جوری تنهام نذاری ....
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 15:45 |
ساعت چهار صبحه
بی خوابی زده به سرم
مثل هر شب ,
رنگ آسمان مثل همیشه نیست
به نظر سرخ می آید
تاریک و سرخ
مثل وقتهایی که می خواهد برف ببارد
هوای قدم زدن افتاده به سرم
لباس می پوشم ,
و از خانه میزنم بیرون ,
صدای بستن در خانه , می پیچد توی سکوت مطلق کوچه :
- تق
احساس می کنم چند جفت چشم , شاید , از پشت پرده های سفید پنجره های نیمه باز , به من نگاه می کنند
شاید ,
شاید هم نه ,
شاید همه خوابیده باشند
پشت پنجره های نیمه باز با پرده های سفید لرزان در باد
اینهمه سکوت , اینهمه تنهایی در امتداد کوچه های خلوت و کشدار
به خانه های سر به آسمان کشیده نگاه می کنم
چراغ ها خاموش است
پشت هر پنجره ای شاید آدمی فارغ از تمام خستگی های روزانه اش , در خواب خویش می غلتد
خواب خوب است
خواب مثل سفر است , از اینجا به همه جا
خواب شبیه شنا می ماند
در اعماق رویاهای غلیظ ناگفته
و بی خوابی درست شکل تنهایی است
گاهی خوب , گاهی کسالت بار و کشنده
شروع می کنم به قدم زدن
یک , دو , سه , ...
صدای بر هم خوردن کفش و آسفالت , من را به یاد خیلی از خاطراتم می اندازد
شب , و سکوت مواجش , آدم را وادار می کند به همه چیز دقت کند
همه چیز در شب , در اعماق شب , بسیط تر و قابل فهم تر می شود
مثل صدای خش خش , از لانه کلاغ های روی درخت سپیدار
وقتی که کلاغ ماده , نگران از سرمای هوا , با نوک سیاه و بلندش , تخم هایش را بیشتر در گرمای خود , فرو می کشد
مثل کور سوی نوری از پس پنجره ای بسته , که پشت آن , دختری در انتظار رسیدن صبح
غوطه ور در خاطرات گذشته اش , آهسته اشک میریزد
مثل صحبت های عاشقانه گربه ای که در میعادگاه , به انتظار معاشقه شبانه دیگری با معشوقه اش , نشسته است و به زبان خویش ترانه های محزون می خواند
مثل خود آدم , که بیشتر با خودش , خودمانی می شود
مقصد نامعلوم ,
کوچه هایی را دوست دارم که یا خیلی پهن باشد یا خیلی باریک
با لب دوزی هایی از درخت و آسفالتی از شبنم صبحگاهی
قدم می زنم , آهسته و پیوسته
موسیقی ملایم زندگی , تق , تق , ...
اینطور وقت ها , بیشتر میفهمم که هیچکس از حال هیچکسی خبر ندارد
نه من از حال آدم های غلتیده در خواب
و نه آنها از حال من
روشنایی , نرم نرمک زیر پوست شب نفوذ می کند
قطره های ریز باران , مثل بوسه های تند و شرمگینانه , روی صورتم می نشیند
صبح و طراوت و باران
تلفیقی از هنر و عشق و تولد
نفس عمیق می کشم
هوای تازه , هوایی که یک شب را خوب و راحت خوابیده , ریه هایم را مهمان عطر خاک باران خورده می کند
زندگی , شاید , زیباست
شاید , هر شب تا صبح باید به همین موضوع فکر کنم
موضوعی که همیشه برای فکر کردن به آن , وقت کم می آورم
صدای تیک تاک ساعت رومیزی ام , نمی گذارد به زندگی فکر کنم
یک جور ترس می اندازد توی دلم
صدای تیک تاک هم مثل صدای قدم زدنهای من , یک جور موسیقی برای زندگیست
صدای که انعکاسش , در شب , عمیق تر و هراس انگیز تر می شود
باران , بوسه هایش را درشت تر می کند و شرم را از میان بر میدارد
یک جور معاشعه خیس و بی شرمانه
باران ، در میان کوچه , در خلوت صبحگاهی , مرا در بر می گیرد
تنگ و خیس
عریانم می کند
با بوسه هایی که شروعی سرد و نفوذی آتشین دارند
باران , دست می کشد به تمام تنم ,
بی پروا و ساده
قدم هایم آهسته تر می شود
شب , رفته است
و صبح , ابری و پنبه ایست
نرم و سفید
مثل پوست صورت مادربزرگ ,
سرو کله آدم ها پیدا می شود
با چشم های پف کرده از خوابی عمیق
صدای ماشین ها می آید , و صدای بوق ها و بوی دود ها
نه ,
دیگر نه صدای قدم زدن هایم را می شنوم , نه صدای خش خش لانه کلاغ نگران را
و نه از کور سوی نور پشت پنجره دخترک تنها خبری هست
راه خانه نزدیک است
و باز هم تمام چراغ ها , خاموش
ابرهای آسمان راه را برای آمدن خورشید باز می کنند
باران معاشقه اش را نیمه کاره رها می کند
من , روبروی در خانه ایستاده ام
در را باز می کنم و و پشت سرم محکم در را می بندم
صدایش خیلی بلند است
اما صداهای بلندتری هم هست
مثل صدای همهه آدم ها و بوق ها و ماشین ها و ...
خوابم می آید
پرده را می کشم
لباسهای خیسم را می کنم
روی تخت دراز می کشم و با چشم های بسته
شب را دوباره زنده می کنم
اینبار ,
پروازی عمیق
در غلظتی رخوتناک
صدای نفس های شمرده ام می آید ,
آرام و عمیق
مثل صدای قدم زدن
عقربه های ساعت رومیزی , ایستاده , من را تماشا می کنند
ساعت رومیزی ,
می داند وقتی می خوابم , نباید قدم بزند روی پرواز من
روی میز یک لیوان پر از آب است
و توی لیوان آب ,
دو دانه باطری قلمی ,
خدا کند امروز , خواب نمانم ....
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 15:42 |
اين دل من براي يارم ديوانه است
ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است
من مي دونم چطور در عشق بسوزم
خيلي سخته كه از دست عشق فرار كني عزيزم
اين دل من براي يارم ديوانه است...
( اين ) دل ، هر كس را كه بخواد به دست مياره
ولي عشق واقعي داره كاملا قرباني نام دلدار ميشه
من عشق رو به عنوان يه هديه براي خودم نگه داشتم
اين دل من براي يارم ديوانه است
ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است
هر لحظه در اين دل طوفاني برپاست
لحظه اي كه منتظرش بوده ام به زودي فرا مي رسه
( فقط لحظه) برخورد قلبهامونو فراموش نكن
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:14 |
« دروغ»
من، با تو بودم و تو، از من چه دور بودی
ای کاش تو هم مث من کمی صبور بودی
نگاه من به چشم تو، اما نگات جای دیگه
دلم با حرفای تو بود،دلت با حرفای دیگه
اولا میگفتی به من"فرشته ی خدا شدی"
اما نفهمیدم چرا تو از دلم جدا شدی
من واسه تو یه عکس شدم،تو واسه من یه بت شدی
نگو که عاشقم بودی،نگو تو عشق فدا شدی
وقتی شروع شد قصمون گفتی به من "دوسِت دارم"
اما نگفتی" خیلی زود، تو رو تنهات میذارم"
گفتی به من" مهتابِ من از عشق سیرت میکنم"
نفهمیدم معنیشو که، این بود "اسیرت میکنم"
گفتی که" میدونی چرا من فقط عاشق شبام؟
چون که چشای تو فقط چراغ میشه شبا برام"
آره گفتی خیلی از عشق و محبت
گفتی از نجابت و مهر و صداقت
گفتی اما خودِتم باور نداشتی حرفاتو
نمیدونستی به کی باید بگی دروغاتو
اما من تموم حرفای تورو از بر شدم
من همه دروغاتو باور شدم.
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:11 |
به چشماتون دروغ نگین ...
گرگ سیاه بی حیا ، شرم تو از ظلم و ریا
با اون شغال پست پیر، سراغ این گله نیا
گله ما جون نداره تا باز تو قصه ها بره
یا واسه عیش و نوشتون ، بره بی صدا بده
یه عمره با دوز و کلک ، به هر چی خواستین رسیدین
گله رو با جهل سیا ، به هر جا خواستین کشیدین
واسه دووم عیشتون ، یه گله بره سر زدین
نقابتون رو وردارین ، بسه ما رو فریب ندین
گله پر از زخمه تنش ، مجال خوب شدن بدین
کم واسه ترس بره ها ، قصه روباهو بگین
گرگ سیاه بد ادا ، نوبت ماست تو بی صدا
تا کی تو شاهزاده باشی ، ما آکتور نقش گدا
دستاتو آردیشون نکن ، قصه قدیمی شد دیگه
بارونه شب تو گوشمون ، قصه بیداری می گه
گرگ سیاه بی حیا ، ما دیگه گوسفند نمی شیم
به زوره چوبه جهله تو ، شبا تو جنگل نمی ریم
گم شدنم حدی داره ، ما دیگه گول نمی خوریم
واسه تو پست نارفیق ، رفیقو سر نمی بریم
پنجه به دیوار نکشین ، قصه به آخر رسیده
آینه یه عکس واقعی از صورتاتون کشیده
تلاش بیخود نکنین ، شعاره تازه سر ندین
از آسمون حیا کنین ، به چشماتون دروغ نگین ....
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:9 |
تمومه قصه های شب آینه به آینه پیشمه
نوشتنه خاطره ها ، یه جورایی تو ریشمه
تازه ترین خاطره هام رنگشون ارغوانیه
شاپری قصه من ، خونش همین حوالیه
شاپری قصه شب ، خوش اومدی تو خاطره
پرنده خیاله من ، به عشق تو مسافره
وقتی هوای خاطره ، با یاد تو جون می گیره
هر چیزی غیر عشقه تو ، تو خاطراتم می میره
رنگ سیاهه خاطره با بودن تو می شکنه
حضورتو نگیر ازم ، این آخرین شعرمنه
قصه امشبه دلم ، قصه چشمای تره
حوصله کن عزیزه من ، عشقه تو مشقه آخره ....
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:7 |
یه شب تو خلوته دلم ، یه سر زدم به آسمون
تو اونجا بودی و بمن ، گفتی نرو پیشم بمون
اونو شب دلم پیشه تو موند ، پیله درداشو شکوند
یادمه که شب تا سحر ، ماه واسمون قصه می خوند
قصه دل دادنه گل ، قصه عشق و عاشقی
قصه مرگ شاپرک ، واسه یه شاخه رازقی
یادته ماه چه ساده بود ، قشنگ و بی ریا و پاک
یادمه بذر عشقمون ، همونجا افتاد روی خاک
دل تو گوشم یواشکی ، گفت نذارم سحر بشه
قرار شد اون شب دله تو ، تمومه حرفاشو بگه
درسته اون شب سر اومد ، صب شد و آفتاب در اومد
دلم گرفت به قلبه تو ، از ابرا پائین نیومد
دلمو دادم دست دلت ، هیچ جا اونو جا نذاری
یادت باشه واسه دلم ، شریک و همتا نیاری ...
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:5 |
بانوی چاق:وب من قرار بود راجع به هری پاتر باشه ولی متاسفانه نشد و بانوی چاق اسم تابلوی ورودی خوابگاه گروه گریفیندور هست
من اینم زنی
نشسته در تبیعد جنون.
روزی در حصار شیشه ایی زمانه
زاده شدم
و بیاد ندارم
چه کسی از ترس تلنگر سنگها
بر من نقاب زد
و من بی وقفه
غرور زنانه ام را
از سینه ی مادر نوشیدم.
...
حال من اینم
با انگشتانم تارهای انسان می بافم
برای این خاک
وایمان دارم به عشق
که کل اندیشه ی من بود..
من از خویش باران می سازم
وباد و آتش
و اعتقاد دارم به خاک که آیین من بود
..
من اینم زنی
بیزار از صداهای سنگی
که نجوا می کنند در گوش من
از قانون دیوارها
و نمی دانند در من پیچک سبزی
بی قانون رشد می کند،
به هر سو ،به هر کجا
برای بودن،
و قانون من اینست.
...
آری این منم
زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس
که بافتند و بافتند به دور من
بی آنکه تصور کنند نقش مرا
و بدانند
بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود
نه شعله ی شمع نه سوختن
از آن من نیست
که انتخاب من نبود،
آسمان نیاز من بود
و این تصویر من است.
...
آری این منم
زنی از جنس رویش
با خارهای آهنی در تضادم
و قرنهاست که از هجوم
وحشیانه ی اعتقاد بیمار گشته ام.
..
من اینم
زنی از سراب عدالت
با تصمیمی که از من نبود
گریستم و خندیدم
و چه جای دردی بود
که پنهان شدم در الفاظ
برای آنانکه فلسفه بافتند
و مذهب آفریدنند
و اعتراض من این بود.
..
پس بخوان و ببین
که این است
روح من ، اضطراب من ،نبض من
و من واژه نیستم
و نه علامت، نه عدد ،نه نقش دیوار
و نه هیچ چیز دیگری
من یک انسانم
فقط همین
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 15:13 |
آی آدمای مهربون
پنجره ها رو وا کنید
با دلی از عشق و امید
به شهرمون نگاه کنید
آی آدمای مهربون
بیایید دل های خسته رو
از غصه ها رها کنید
به شهرمون نگاه کنید
به آسمون نگاه کنید
بیایید که باز بهاره
فصلِ شکوفه زاره
مثلِ دو تا پرنده
عاشق بشیم دوباره
بیایید که باز بهاره
فصلِ شکوفه زاره
مثلِ دو تا پرنده
عاشق بشیم دوباره
بیا مثلِ یه عاشق
دلُ بدیم به دریا
برای آرزوها
بریم به سوی فردا
بیا مثلِ یه عاشق
دلُ بدیم به دریا
برای آرزوها
بریم به سوی فردا
بریم به سوی فردا
بیایید که باز بهاره
فصلِ شکوفه زاره
مثلِ دو تا پرنده
عاشق بشیم دوباره
بیایید که باز بهاره
فصلِ شکوفه زاره
مثلِ دو تا پرنده
عاشق بشیم دوباره
عاشق بشیم دوباره
آی آدمای مهربون
پنجره ها رو وا کنید
با دلی از عشق و امید
به شهرمون نگاه کنید
آی آدمای مهربون
بیایید دل های خسته رو
از غصه ها رها کنید
به شهرمون نگاه کنید
به آسمون نگاه کنید
بیایید که باز بهاره
فصلِ شکوفه زاره
مثلِ دو تا پرنده
عاشق بشیم دوباره
بیایید که باز بهاره
فصلِ شکوفه زاره
مثلِ دو تا پرنده
عاشق بشیم دوباره
بیا مثلِ یه عاشق
دلُ بدیم به دریا
برای آرزوها
بریم به سوی فردا
بیا مثلِ یه عاشق
دلُ بدیم به دریا
برای آرزوها
بریم به سوی فردا
بریم به سوی فردا
بیایید که باز بهاره
فصلِ شکوفه زاره
مثلِ دو تا پرنده
عاشق بشیم دوباره
بیایید که باز بهاره
فصلِ شکوفه زاره
مثلِ دو تا پرنده
عاشق بشیم دوباره
عاشق بشیم دوباره
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 15:11 |
به خاطر من نرو به عشقمون تکیه کن بغض تو بشکن آروم اگه می خای گریه کن به خاطر من بمون تو خاطرت می مونم خودم ستارت میشم تو میشی آسمونم
به خاطر من بیا من که برات میمیرم بیا و فریاد بزن حرفمو پس می گیرم
یا تو یا هیچ کس دیگه به خاطر تو می خونم یا تو یا هیچ کس دیگه قدر چشاتو میدونم یا تو یا هیچ کس دیگه به خاطر تو می شکنم یا تو یا هیچ کس دیگه من از تو دل نمی کنم یا تو یا هیچ کس دیگه می خام بگم دوست دارم یا تو یا هیچ کس دیگه بی تو نفس کم میارم یا تو یا هیچ کس دیگه می خام بگم دیوونتم اینو همش دلم میگه بزار بگم دوست دارم یا تو یا هیچ کس دیگه
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 15:10 |
مرگ،پایان کبوتر نیست.اما برای بعضی ها،مرگشان زودتر از مُردن فرا می رسد.
***********
بدرود دلِ من!در این زندگی تهی از عشق،چه کسی را دوست بداریم؟
در این تنهایی بی کرانه،به دیدار چه کسی برویم؟
*************
دوست داشتم در سرزمینی به دنیا می آمدم که مردمش جُز از عشق نمی گویند،
جزازعشق نمی نویسند،جُز خواب عشق را نمی بینند، وجز از عشق نمی میرند.
البته هیچ سرزمینی این گونه نیست.
افسوس!
*************
هیچ چشمداشتی ندارم از آن هایی که دوست شان می دارم.از آنها جز این نمی خواهم
که آزاد باشند.این حق آنهاست که گاهی بی هیچ دلیل وتوجیهی مرا ترک کنند و بروند.
دلایل و توجیح ها همواره کاذبند.بنابراین نیازی به آنها ندارم.
**************
هرگز از تنهایی دلگیر نمی شوم.
**************
آه قحطی ستاره است.قحطی عشق است.قحطی دستی گرم است که دست تو را بگیرد
و بگوید:سلام.قحطی یک لبخند صمیمی ست.
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 15:10 |
ضربان قلب حكايتي را كه براي عمر گذشته تعريف كرده براي عمر نگذشته بازگو مي كند
پرواز فرصت نمي دهد گربه از درخت پرنده بچيند
قفس ، سد معبر آسماني مي كند
يكي ميگفت : تا آمدم به بهار فكر كنم گل از گلم شكفت
هيچ گلي به پاي گل روي شما نمي رسد
فرصت ، چيزي است از جنس باد ، به بادش ندهيد
به كسي كه خنده را از خودش دريغ مي كند ، تبسم بياموزيد
از ديروز ياد بگير ، مثل فردا باش و براي امروز زندگي كن
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 15:9 |
..........................تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست
...............دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
......تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست
...خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت
خبر از آشنايي نيست اينجا.................زشعله ردپايي نيست اينجا
بيا اي دل بيا تا بار بنديم...................براي عشق جائي نيست اينجا
زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست............
بشکند دست قضا که پر پروازمو بست
.............
اه و نفرین به من این بار اگر بر گردم..............
پشت پا بر تو زنم/بر تو و بر هر چه که هست ........
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 15:9 |