+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 21:10 |
شعر شرقی
یِه نفر شعر شرقی واسه من هدیه بیاره
شعری از دیارِ بارون که پُر از عطرِ بهاره
من اگه شرقی ِ خستم، هنوز از پا ننشستم
توی ِ طوفان حوادث، سر ِ سوزن نشکستم
می خوام از شرق بخونم، که تو اوُن کاوه درخشید
سرزمین رُستمُ زال، آسمونِ تختِ جمشید
می خوام از شرق بخونم، از کَمان تیر ِ آرش
از دیار ِ سبز ایران، از شجاعت سیاوش
بخونم ازعشق ِ شرقی،قصّه ی خسروُ شیرین
نیسُتونُ تیشه وُ دل، لیلیُ یه عشق ِ دیرین
بخونم از زن ِ شرقی، که با عشقم آشنا کرد
رنگِ آبی زدُ بخشید، به شبای خلوتُ سرد
بخونم از اوُن دیاری، که زِ داغِ غصّه پیره
ولی با تموم درداش هنوزم بیشه ی شیره
ما اگه چشمارُ بستیم، هنوز از پا َننِشستیم
وطن ای کلامِ زیبا تُو بدون عاشِقِت هستیم...
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 15:13 |
ترا می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگیرم
توئ آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من نا گه گشایم پر بسویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم .
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 15:13 |
سلام اي نازنين خوب و زيبا
نمي گيري سراغي از دل ما
نمي پرسي تو حال شاپرك ها
نمي گويي كجايند قاصد ك ها
چرا ديگر نمي آيي كنارم
بگو با تو چه كردم ، اي نگارم
بگو يارا چرا از من بريدي
مگر جانا ، تو عشق من نديدي
به ياد آور شكوه لحظه ها را
صداقت را ، وفا را ، خنده ها را
به ياد آور صفاي بي دلي را
همان دوري و رنج و يكدلي را
اگر مهتاب گشته همدم تو
چرا آمد شبانگاهان غم تو
چرا و صد چرا اي نازنينم
بدان تا بودم و هستم همينم
همان عاشق ، همان صادق ، همان راد
كه از ياد تو گردد همچنان شاد
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 15:11 |
اگه یه روزعاشق شدی وخواستی بهش بگی دوسش داری اول ببین چقدرآمادگی داری
ببین میتونی بهش دروغ نگی
ببین میتونی باهاش صادق باشی یانه
اگه دیدی هنوزیه چیزایی داری که نمیتونی بهش بگی هیچوقت پا جلو نذار
یه چیزدیگه اگه یه موقع دیدی عاشق شدی جلو نره چون عشق مساوی با هوسه
ولی اگه دیدی باتمام وجوددوسش داری
اگه دیدی بدون اون قلب دردمیگیره خودت روباورداشته باش وبرو جلو ومطمئن باش به نتیجه میرسی
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 15:8 |
کنار هر خیابونی یه جاده از من کشیدن
از رو تنم گذشتن و به خونه هاشون رسیدن
به من می گن پیاده رو رفیق عابرا منم
چن دفه هر روز همتون رد می شین از روی تنم
من مث خط ممتدم پر از صدا و ساکتم
میون دست زندگی با بعضیا یه رابطم
می شنوم از زیر پاتون چه جور به هم دروغ می گین
با عشوه و ناز و ادا به همدیگه سلام می دین ....
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:41 |
کاش هیچ کس تنها نبود
کاش دیدنت رویا نبود
گفته بودی می مانم...
اما رفتی ......
و گفتی: اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو
ولی گویا بالی نبود!
یک نفر امد صدایم کردو رفت
با صدایش اشنایم کردورفت
پشت پرچین شقایق که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت ....!
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:40 |

می دونستم
می دونستم یه روزی، تو رُ پیدا می کنم
این دلِ غمزدَه رُ، با تو شیدا می کنم
می دونستم عاقبت این وَرا پَر می زنی
زیرِ بارونِ سکوت، دِلَمُ در می زنی
می دونستم تو چشات، مَنُ خوابم می کنی
تُو با اُون هُرمِ نِگات، منُ آبم می کنی
می دونستم اِنتظار، آخرین راهِ منِه
اسمِ تُو ترانه ی، گاهُ بیگاهِ منِه
آخر اُون لحظه رسید، دِلم از قفس پرید
با دُو بالِ آرزو، تا تَهِ نفس پرید
اُمدی از راهِ دور، جا گرفتی تو دِلم
عشقُ با خطِّ دُرشت، تُو نوشتی رو دِلم
من همون خسته بودم، تُو بِمَن نَفَس دادی
مُژده ی پَر کشیدن، از توی قفس دادی
با سَر اَنگُشتای ِ عشق، تُو به جِلدِ تَن زدی
قُرعه ی عاشقی رُ، تُو به اسمِ مَن زدی
تو چشات پیدا شُدم، که منَ گُم نکُنی
عشقَمُ قُربونِی، حَرفِ مردُم نکُنی
توی ِ صندوقچه ی شب، اِسممُ جا نذاری
دلُ دادم دس ِ تُو، روی ِ اُون پا نذاری....
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:39 |

به دور دستها می نگرم به شهر خورشید
به شهر عاشقان چشم انتظار چشم دوخته ام
من چگونه پیغام دوستیمان را برایت بفرستم
با باد یا با باران
اصلا بهتر است خودم سوار بر بال سپید نسیم شوم
و بیایم به دیدنت وشاد باشم را برا گل شدن به تو دهم
شاید بتوانم

تو را از میان چمنزارهای سرسبز
ازمیان کوههای بلند پر برف
از بین جاده ای از درختان گیلاس
به دشت آرزوها ببرم
اما هنوز تو را نیافتم
لعنت به اقبال بدم لعنت
از عشقت هیچ نصیبم نشد جز شمع شدن و سوختن
از تو شکایتی ندارم
چرا که سرنوشت غم وتنهایی را برایم دنیا رقم زده
ای کاش میشد سر نوشت را از سرنوشت
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 14:38 |
روشنک
روشنی تنها،طنین واژه هاست
عشق آن سوی پر پروانه هاست
روشنک،«تنها، کلامی دلکش است»
جان من با یاد معنایش خوش است!
روشنک گم شد میان کهکشان،
من به دنبالش روانم جاودان
نور می پیچد میان تیرگی،
بگسلد با رنگ خود افسردگی
روشنک! مهتاب شبهای بهار!!
ای تمام روح اطراف نهار!
نورمی ریزی به قلب وجان من
خوش بمان ای هستی وایمان من
تابش قبل از طلوع آفتاب!
اختر پیش از غروب آفتاب!
هر زمان دیدی مرا روشن بیاب
هر کجا خواندم تو را بر من بتاب!
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:49 |
« آمد به سرم ، از آنچه مي ترسيدم »
او از غرق شدن مي ترسيد . براي همين هيچ وقت شنا
نمي كرد ، سوار قايق نمي شد ، حمام نمي گرفت و به
آبگيري پا نمي گذاشت .
شب و روز در خانه مي نشست ، در را به روي خود
قفل مي كرد ، چفت پنجره ها ر ا مي انداخت و از ترس
اينكه موجي سر نرسد ، مثل بيد مي لرزيد !!!!
عاقبت ، آنقدر گريست كه اتاق از اشك پر شد واو را در
خود غرق كرد !
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:49 |
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 15:2 |
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:49 |
مرگ من پایانی است بر قصه تو من
وآغازی است بر غصه تو
من خود را از تو میگیرم تا دیگر
وجودی نباشد تا تو را موجود کنی
و قلبی تا برایت بگرید
و این آخرین انتقام است
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:47 |
یک جاده همیشه باید انتها داشته باشد
ای تمام عاشقان هر کجا
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
یکنفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
ای شما
ای تمام نامهای هر کجا
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش راه می دهید؟
راه میدهید؟در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:46 |
آره ... بازم انتظار ... مثل هميشه ... مثل تموم روزاي عاشقيم ... و مثل لحظه لحظه هاي با تو بودنم ... بهانه ي من ... بهانه نوشتنم امروز با هميشه فرق مي كنه ... امروز مي نويسم .. چون همه عاشقايي كه منو مي بينن ... فقط يك سؤال مي كنند ... چرا تنهاترين تنهاي دنيا ؟؟؟ آره عزيز ... اونا نمي دونن بدون تو من تنهاترين تنهاي دنيام ... نمي دونن تو براي من با همه فرق داري ... نمي دونن توي دل من جاي خدا از تو جداست ... نمي دونن زخمي كه تو بر دلم زدي ... يه زخم كاريه ... كه اسمش تنهاييه ... و در آخر ... بهانه ي من بيا ... بيا تا جاي تنهاترين تنهاي دنيا .... بنويسم ... او كه با تو دنيا براي اوست .... بيا تا بهشون بگم اگر بهانه ي من بياد ... من ديگه تنهاترين تنهاي دنيا نيستم ... منتظرت مي مانم ...
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:45 |
ساده مي گويم ... تقديم به او ... مثل هميشه ...
يادمه اولين روز ... گونه هامو تر كرديد ...
وقتي ديديد ديوونم ... حرفامو باور كرديد ...
خيالتون راحت شد ... كه بي شما مي ميرم ...
محبتو از اون وقت كمتر و كمتر كرديد ...
گفته بوديد با منيد ... حتي اگه نباشم ...
كلاغ خبر مي آورد ... شبو با كي سر كرديد ...
شما دوسم نداشتيد ... از چشماتون مي باريد ...
نمي دونم شعرامو ... واسه چي از بر كرديد ...
از هر جا مي گذشتيد ... گل به پاتون مي ريختم ...
شما به جاش تو قلبم ... هزار تا خنجر كرديد ...
عزيز بوديد فراوون ... زجرم داديد چه آسون ...
وجودتونو با زجر ... واسم عزيزتر كرديد ...
به يادتون نمونده ... تو اون غروب پاييز ...
پيش هزارتا شاهد ... دستم انگشتر كرديد ...
چه روزايي كه شونم ... پناه اشكاتون شد ...
رو زانوهاي خستم ... خستگي رو در كرديد ...
انگار خوشي نمي خواست... من مزشو بفهمم ...
يه روز كه گل مي دادم ... نداده پرپر كرديد ...
چيزي نبود تا اون روز ... آروم بوديم و خوشبخت ...
تمام اين كارا رو ... اون روز آخر كرديد ...
پس نذرامون چي ميشه ... حتما به يادتون نيست ...
واسه ضريح آقا ... نذر كبوتر كرديد ...
حق با شماست ... من كجا ... شما كجا و تقدير ...
ميوه ي خوشبختي رو ... هميشه نوبر كرديد ...
من كه چيزي نگفتم... كه دلتون گرفته ...
اين اولين باره كه ... شما باهام قهر كرديد ...
همون كلاغه مي گفت ... يه جا شمارو ديده ...
انگشترو تو دست ... يك كس بهتر كرديد ...
من كه پسش ندادم ... دادم به همسايتون ...
گفتم ديگه درست نيست ... شما مارو پر كرديد ...
يه چيزي مي نويسم ... خدا منو ببخشه ...
اگه يه وقت بهم خورد ... منتظرم برگرديد ...
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 14:43 |
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 11:12 |
دستانی سرد و یخ زده
صدایی از دور
از پشت که های کور
فقط یک نگاه
اما چه کوتاه
افسوس
از خودم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 11:11 |
جاده ای نا معلوم
جاده بی انتها
جاده ای که تهش
می خوره به عشق و وفا
درختی سبز در بیابانی بی آب و علف
نماد من در انتظار تو
در انتظار صدای همیشه آشنای تو
بی تو یعنی تنهایی
یعنی سرابی از یک صدا
صدایی از تو صدایی آشنا
آه آه آه اینم از خودم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 11:11 |