خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 16:23 |
روزهای تنهايی
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟
تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی .
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .
اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه .
اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره ..
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری .
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .
به همین سادگی ...
حالا فهمیدی چرا را به را دلم برات تنگ می شه




+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 16:23 |
شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره ...
واسه هر کسی که میگم قصه شو آتیش می گیره ...
دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید ...
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید ...
شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت جون داد ...
زلزله خیلی دلا رو اون شب از غصه تکون داد ...
غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن ...
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن ...
تو چرا از اینجا رفتی ؟؟؟ تو که مثل قصه هایی ...
گلم از چه چیزی باشه ؟؟؟ نه بدی نه بی وفایی ...
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر ...
نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر ...
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن ...
قحطی سفیدیا بود همه انگار مشکی بودن ...
شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست ...
دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست ...
شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن ...
اونا عاشقن و لیکن تنها نیستن که زیادن ...
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت ...
من تا می خواستم ببارم هر کسی می دید نمی ذاشت ...
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت ...
اون که واسم همه چی بود ...
آره ... تنها یادگارت ...
سرنوشت ما یه میدون زندگی اما یه بازی ...
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی ...
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی ...
یکی می گفته که غریبی یکی می گفت بی وفایی ...
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن ...
آشناها برای زخم واشدم مرهم آوردن ...
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد ...
قلب آرزوهام انگار واسه همیشه وایستاد ...
شب رفتن تو غربت جای اون جا این جا پیچید ...
دل تو بدون منظور رفت خوشبختیمو دزدید ...
شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد ...
فرداش اما دست قسمت اون یکی رم با خودش برد ...
شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن ...
این همه آدم چرا من ؟؟؟ پس با من چه فرقی داشتن ؟؟؟
شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه ...
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه ...
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن ...
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن ...
شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت ...
هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت ...
شب رفتن تو دیدم خیلی غمای شاعر ...
روی شیشمون نوشتم می شینم به پات مسافر ...
برو تا همه بدونن سفرم این قدا بد نیست ...
واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست ...
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 14:13 |
از بغض ها و آیینه ها
دنیا پر از پرندگان بی آسمان
و آدم های بی ستاره است
و فردا همیشه آینه اش را
جلوی صورتت نمی گیرد
خورشید اما
بادکنک سرگردانی نیست
که در طوفان گم شود.
گل های سرخ قالی را
در آب و آفتاب و بهار هم
که غرق کنی
بازتر نمی شوند
تنهایی ات را در فنجان قهوه
ته نشین نکن
لا به لای این همه بیداد زندگی
چرا داد نمی کشی
تا بدهکار دنیا نباشی ؟!
تو فکر می کنی از عشق کمرنگ تری ؟
روزی که عکست را
مثل ستاره ی شمال
بر آسمان همه ی آلبوم های قدیمی ام
چسباندی
آنقدر در هزارتوی بغض هایت
آبی شدم
که قاصدک های سفید صدایت را
از پشت مِه هم می شناسم
" تو خوبی
و این همه ی اعتراف هاست " *
زندگی برای این همه تنهایی
کوچک است
دستت را به من بده
هیچ چیز نمی تواند
جلوی دریا شدن ما را بگیرد
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 14:11 |
سه پرنده
پرنده اولی ، پرواز را دوست نداشت
پرنده دومی، آشیانه را دوست داشت
پرنده سومی، پریدن را دوست داشت
پرنده اولی پرواز کرد :
می گویند به سرزمین خوشبختی رفته
پرنده دومی با همه وجودش عشق ورزید:
می گویند هیچ وقت به سرزمین خوشبختی نرفت
پرنده سومی رفـــــت:
می گویند برای همیشه پرواز کرد
ولی به کجا ......
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 14:10 |
به من یک تار مو دادی امانت
که بی تو سوز دل با او بگویم
مرا تا یک نفس در سینه باقی ست
امانت دار این یک تار مویم
تو می دانی که در هر تار مویی
ز مو باریک تر صد راز باشد
اگر مورا زبان آشنا نیست
مرا چشم حقیقت باز باشد
نه پنداری که پیمانی که بستم
از این یک تار مو محکم نگردد
به گیسوی دلاویز تو سوگند
که یک مواز وفایم کم نگردد
توای روشنی بخش حیاتم
نمی گویم مرا پیوند جان باش
نمی گویم به دردم مرهمی نه
به قدر تار مویی مهربان باش
چو مو باریک باشد رشته عمر
بیا قدریکدیگررا بدانیم
بیا با تار جان پیمان ببندیم
بیا تا پای جان با هم بمانیم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 14:10 |
غمي غمناك
شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است
وداع
می روم خسته لب و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهء عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمهء جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 14:50 |
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاريست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 14:50 |
نازنین ، ای گل نازم
ای ترانه ی بهارم
تو کی هستی که نمی ری
لحظه ای از فکر و یادم ؟ ؛
توی هر ترانه ی من
قصه ی عشق تو جاری
می خونم تا تو نگی باز
دروغ ِ ؛ کو بی قراری !
نت به نت ، لحظه به لحظه
تن من داره می لرزه
تو شدی بهانه ی من
اسم تو فریاد ساز ؛
نازنین برات می خونم
تویی تو ، عشق و وجودم
قصه ی دوست داشتنت رو
تا به آسمون رسوندم ؛
نازنین ای گل نازم
ای ترانه ی بهارم
بگو که سفر تموم شد
خیلی وقت ِ چشم به را(ه)تم ؛
منم اون کویر خاموش
تویی بارون بهاری
نازنین ببار(بزن) به قلبم
دیگه بسّم ِ تنهایی ...
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 14:49 |
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
|
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 14:46 |
كجا هستي نازنينم ، اوج قله ي غروري
توي اين نزديكي هستي ، يا مث هميشه دوري
چرا دل مهربونت گلا رو صفا نمي ده
ديگه اون صداي گرمت ، قلبمو جلا نمي ده
صبح ها وقت روشنايي ، ديگه چشمات وا نميشن
شب تاريك توي ظلمت رنگ غصه ها نمي شن
ديگه قلبت نگرون نيست واسه مردن قناري
ديگه اشكاي قشنگت ، نميشه رو گونه جاري
ديگه اون نگاه سردت ، نمي گه ازم جدا شو
يا كه خنده هاي گرمت ، نمي گه رنگ خدا شو
يادته به من مي گفتي زندگي فقط دو روزه
تو تا آخرش نموندي دل من از اين مي سوزه
اون نگاه نافذ تو ، واسه من يه يادگاره
ياد چشمات كه مي افتم چشم من تا صبح بيداره
تو يادت مي ياد كه گفتم رنگ چشمات چه سياه
ولي اشتباه مي كردم رنگ نوراني ماه
تو بيا فقط يه لحظه قلب من داره مي ميره
به خدا ديگه نمي گم اومدي اما چه ديره
عشق من فقط تو بودي ، هنوزم هستي عزيزم
تو كه مي گفتي هميشه نبايد من اشك بريزم
جاي خالي تو مونده ، هنوزم اينجا كنارم
من زمستون تو بودم ولي تو شدي بهارم
رفتي آخرش ، مي دونم زندگي همش دو روزه
توي اين دو روز دنيا دل من فقط مي سوزه
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 14:45 |
قصه ، قصه ی یه مرد
قصه ی اشکای سرد
کسی چشماشُ ندیده
کی می دونه غرق درد ؟؛
واسه اون چشای نازت
شب و روزشُ یکی کرد
پا گذاشت تو جاده ی عشق
تا تهِ گریه سفر کرد ؛
نیستی یک لحظه ببینی
عاشقت داره می میره
نفسای آخرینُ
خیلی وقته که کشیده ؛
آسمون بی ستاره
هر شبش تیره و تاره
ماه پر غرورمونم
واسه ی تو بی قرارِ؛
آی ستاره ، آی ستاره
دل من با تو بهاره
وقتی تو نیستی عزیزم
زندگی بی تو محال ؛
آی ستاره ، آی ستاره
نگو دل خبر نداره !
که دلت یه جا اسیره
اون کیه ، کدوم بیچاره ؟ ؛
یکی مثل من ، یه ساده
دل اونم سر کارِ
بازی دادی هممون ُ
دیگه این آخر کاره !؛
عاشقت دستتُ خونده
می دونه فایده نداره
ولی باز می خواد بمونی
کنارِِ این قلبِ پاره ... .
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 14:42 |
نگو نه نگاه تو نامهربون بود نازنین
گل لبخند تو مال دیگرون بود نازنین
بقیه شازده بودن و عاشق تو پاپتی بود
میون شازده ها بی نام و نشون بود نازنین
آره اون چیزی نداشت اما به پات هر چی می ریخت
اگه جونشم می داد از دل و جون بود نازنین
حسرت دستای تو برای من بود همیشه
حیف که گرمی شون برای دیگرون بود نازنین
من بهارم پای انتظار اون چشما گذشت
وقتی برگشتی که فصل ما خزون بود نازنین
نگو دیوونه بودم دیوونگی واسه ام کمه
اسم احساس من اون روزا جنون بود نازنین
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 15:43 |
قلب من هرگز تو را محكوم ونقد نمي كنم و هرگز از انچه مي گويي شرمنده نمي شوم مي دانم تو كود ك محبوب خداوندي و او در تابشي شكوهمند وعاشقانه از تو محافظت مي كند
قلب من به تو ايمان دارم طرفدارت هستم وعاشقانه از تو در نيايش هايم همواره برايت درخواست بركت مي كنم همواره دعا مي كنم ياري وپشتيباني مورد نيازت را دريافت كني
قلب من به تو ايمان دارم ايمان دارم كه عشق ات را با هران كس كه نيازمند يا سزاوارش باشد سهيم مي شوي كه راه من راه توست و همراه با هم به سوي روح القدس مي رويم از تو مي خواهم به من اعتماد كني
بدان كه دوستت دارم و مي كوشم تمام ازادي مورد نيازت را براي ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سينه ام در اختيارت بگذارم براي ان كه هرگز از حضور من درگرداگردت احساس نا اسودگي نكني هر كاري مي كنم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 15:42 |
اين متون و خيلي دوست دارم,اميد وارم خوشتون بياد.
مادرم مي گفت:عاشقي يك شب است و پشيماني
هزار شب
حالا هزار شب پشيمانم كه چرا
يك شب عاشق نبوده ام
*********
اگر تنهاترين تنهايان هم كه باشم باز هم خدا با من است
او جانشين تمام نداشتن هاي من است
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 15:42 |
زيباترين كلامت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار كه بگويند ترانه بيهوده اي مي خوانيد
چرا كه ترانه ما ترانه بيهودگي نيست
چرا كه عشق حرفي بيهوده نيست
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 15:42 |
نازنینا به تو مینازم و با ناز تو سرگردانم
از خودم هیچ نمیدانم و دانم که تو را می دانم
اهل دل صحبت رسوایی ما را ابداً گوش نداد
تا ببیند که به یک نقطه در این دایره سرگردانم
چکه چکه اگر از سقف دلم چکه کند تنهایی
بی تو میمیرم و اما به سر قول خودم می مانم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 15:33 |
محبوب من
گل سرخی را که بر بالای سرت در آستان در نمودار گشت. ای کاش بر میداشتی می بوییدی و می بوسیدی، آنگاه زیب سینه ی نازنینت می کردی یا در میان گیسوان مشکین زیبایت می گذاردی! می دانی چرا؟ برای اینکه آن گل با اشک های چشم محبوبی شسته شده بود. دلبرم لابد می دانی که: بر روی آن گل به جای شبنم سحری اشک من بود.
ای کاش بر می داشتی . می بوییدی و می بوسیدی آنگاه لابلای گیسوانت قرار میدادی.
قلب من عشق من بود که به صورت آن گلدر آمده و با آن وضع به سوی تو پرتاب شد.
ای کاش بر می داشتی. می بوییدی و می بوسیدی، آنگاه با انگشتانت پرپرش می کردی و دوباره باز پس میدادی
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 12:48 |
زبان نگاه
نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که میان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی زجهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
«سایه» زآتشکده ی ماست فروغ مه ومهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 12:48 |
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
آن دختر سکوت ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
کمی زودتر می آمدی . »
اما بگو :
« من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خموش ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته است .»
روز ی اگر .......
اما ؛ نه ؛
او هیچوقت دیگر نمی آید
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 12:47 |