تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق

عشق
عشق کافیست که تابش بدهید
عشق کافیست که آگاه شود
عشق سر چشمه ی جوشان ابد
کار سیراب عقیق دلها
عشق کافیست که عشقش بدهید
تا شود عشق که یارش بدهید
تا توان هست به هستی بنگر
تا شوی شاد ای روح ابد

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 20:29 |
در جنگل عشق بذری کاشته شد.اکنون پس از گذشت سالهای سال به نهالی تبدیل شده است.
کاش باران بیشتر باریده بود آنگاه این نهال خود جنگلی شده بود.ولی افسوس که نه این دنیا جای این همه جنگل را دارد و نه ابرها معرفت این همه باریدن را.
بی کس

ولی جنگل هایی پر درخت دارد که بر عکس نهال و ابر تو...
ابر مرفت آن را دارد که درختها را آنقدر آبیاری کند تا تو چهره ی خودت را در این میان پنهان کنی و مانند یک آفتاب پرست رنگ به محیط ببازی نه به حقیقت...

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 20:28 |

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 20:27 |
طراحی از نگاه
 
نگاهت
طولانی ترین بوسه است
به هنگام وداع
که مرگ مرا در برق دشته جلادان
به انتظار می کشد
نگاهت
سبزترین مزرعه است
که پرنده سرگردان نگاهم را
درآلاچیق مژگانت پناه می دهد
نگاهت
امن ترین جاده است
برای گریز
و بلندترین حصار است
برای عزلت
نگاهت
آرام ترین رودخانه است
که ماهیهای رنگین چشمانم را
در عمق دریای چشمانت به بازی عشق وا می دارد
نگاهت
کوتاهترین زمان است
برای امیدواری
و وسیع ترین سایه بان است
برای فراغت
 

+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 15:48 |


کاش او وقت دیگری میمرد،افسوس ،افسوس
کاش از مرگ در زمان دیگری میشد گفت :فردا ،فردا
پله های روز را نرم و لغزان میخزیم،
باز مرگ ناگزیری را به آخر میبریم.
این همه دیروز هایی که در پی هم بوده اند،
مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند،
زندگی،ای شمع کوچک!شعله ی تو پاینده نیست،
تا صبحی از راه رسد،نورت به شب زاینده نیست.
زندگی یک سایه ی لغزنده است،
زندگی بازیگر بازنده است:
اضطرابش روی صحنه آشکار،
ساعتی دیگر نماند برقرار.
زندگی چون قصه ی دیوانه ای است،
پر هیاهو ،پوچ و چون افسانه ای است.



+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 15:47 |
یادت باشه اونی رو که
یه روز به تو تکیه می کرد
به خاطر چشای تو
صبح رو تا شب گریه می کرد ؛
یادت نره عاشقتُ
که جون برات فدا می کرد
با این که پُر بود از غرور
باز التماستُ می کرد .
از وقتی(که)رفتی از پیشش
پریش و درمونده شده(ش)
لحظه ی رفتنت براش
کابوس نیمه شب شده(ش) ؛
دنیا دیگه برای اون
سوخته(ش) و خاکستر شده (ش)
با این که سخت بودش براش
تسلیم قسمتش شده(ش) ؛
می رفتی از پیشم ولی
«قسم» دادم تا بمونی
« پرپر شدش این دل من »
خواستی تو رویا بمونی ؛
شروع عاشقی من
کاشتن رازقی نبود
پایان این حکایتم
مردن عاشقی نبود ....

+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:44 |

 من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا طاقم میکنه
 
تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی مث شب
خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو
تازه وقتی بره مهتاب وهنوز
شب تنها باید،راه دوری بری تا دم دروازه ی روز
مث شب رود بزرگی مث شب
تازه روزم که بیاد
تو نمیری
مث شبنم
مث صبح
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مثل اون ململ نازک
مثل اون ململ مه
که روی عطر علفا
مثل "بلاتکلیفی" !
هاج و واج مونده  مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات.
مث برفایی تو
تازه آبم که بشه برفا  و عریون بشه کوه
مث اون قله ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاه
و به بادای بدی می خندی !
 
 
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
                             ناز انگشتای بارون توباغم میکنه 
                                      میون جنگلا طاقم میکنه . . . 
 

+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:40 |
 
شد بهار و دل من اسير شهر طوفاني انتظارست
حرف قلب من اين بوده و هست آن زمان كه بيايي بهارست
 
قوي دل لحظه ها را شمرده تا تو از شهر غربت بيايي
نبض آلاله ها را گرفتم تا كه شايد بدانم كجايي
 
شهر لب ، باغ دل،مرز احساس حسرت لحظه اي با تو بودن
با نگاهت سخن گفتن و بعد شعري از جنس دريا سرودن
 
عكس روياييت را نهادم توي يه قاب عكس طلايي
با كمي لاله رويش نوشتم لعنت عشق بر تو جدايي
.
.
.
من نگاه تو را اولين بار روي يك شعر نمناك ديدم
قصه سبز زيبايت را از زبان غزل ها شنيدم
 
باورم نيست آمد بهار و ماه چشم تو بر دل نتابيد
دل من به ياد تو يكسال رنجيد چشم در آرزويت نخوابيد
 
يادگار تو يه عشق پاك  ست توي گلداني از آرزويم
خوب شد مانده اين يادگاري تا كه گه گاه آن را ببويم
 
هيچ كس با دل من نيامد تا لب جاده هاي رهايي
منتظر مانده ام روي يك پل تا كه شايد از آن سو بيايي


+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:40 |
 

ای سراپا همه خوبی به تو می اندیشم
به تو ای مظهر حسن
به تو ای آیت نازبه تو کز حال دلم بی خبری
به تو که به گریه ی من می خندی
بنگر به سیه بختی خود
به دل ساده ی خویش
به وفای خود و به بی عهدی خود

به همان شب که به من می گفتی
عهد و پیمان میان من و تو ره به سوی ابدیت دارد
پس چه شد ان همه سوز
پس چه شدان همه عشق
یاد داری شب مهتابی را
آسمان شاهد افسانه ی ما
یاد داری که از باغ گل یاس نرم و اهسته گذر می کردیم
تو به من قصه ی دل می گفتی و من از بهر تو گل می چیدم
پس کجا رفت؟ چه شد؟چه شد ان قصه ی عشق؟
چه شد ان برق نگاه؟
راستی وای به من که پس از ان همه درد
بازهم به تو می اندیشم


+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:38 |

عاشقت خواهم ماند

بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آن كه بر لب آرم  در دل خواهم گفت

بی هيچ سخنی  گوش خواهم داد

بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست

بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد

بی هيچ گرمایی كنار آشيانهی تو آشيانه می كنم

و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

******** 

 تا عاشقم  
 
تا عاشقم تو را می پرستم! وقتی از من جدا شوی بـــــــــــت را می پرستم


********
                        

درویش و جهنم

درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد
رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟
از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و
سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند



+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:37 |
 

حاشیه
 
و آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم
 
                 وبه جای نوشتن تنها یک کلمه   گوشه ی دفتر خاطراتت                       
 
                                                          شعر های حاشیه ای نوشتم !!!!
 
                  تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم
 
                                          حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم
 
                                 
                                                       بگذار  فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم


+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:36 |

سودای غم...
اشک چشمم اثری در دل ِ جانانه نکرد
آخر این سیل، رهی باز در آن خانه نکرد
آنچنان کرد به جان، آتش ِ سودای غمت
کاتش شمع، ببال و پر پروانه نکرد
مست و آسیمه سر، از خانه برون آمد و هیچ
رحم بر حال ِ دل ِ عاشق دیوانه نکرد
جز غم ِ خانه بر انداز تو ای گنج مراد
غم عشق دگری، در دل ِ ما خانه نکرد
گردش ِ چشم سیه مست تو را، هر کس دید
نظری بر می و بر گردش پیمانه نکرد
دوش واعظ سخن از روضه ی رضوان می گفت:
خرّم آنکس که چو من، گوش به افسانه نکرد
«الفت» از ناله ی ما سنگ به فریاد آمد
بخت بد بین اثری در دل ِ جانانه نکرد



+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:33 |
باران باش

باران باش و غرور و تکبر را از قلب ها پاک کن تو که می توانی جاده های بی سواری را آب ده تا فردا مسافران بر روی جاده ها بشکفند ! ببار و کویر را سیراب کن تا دیگر هیچ کویری وجود نداشته باشد . اگر برای همیشه باران باشی قول می دهم همه جا سبز شود . همان رنگی که همه انتظارش را می شکند.



+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:32 |
یه آرزو...

روزی سر بر خواهم آورد
از لابه لای ابرهای سر درگم و بی نشان
و اوج را حس خواهم کرد
اوج وجود
اوج هستی و...
من یک زمینی ام
پاهایم گرما و سرما را حس کرده اند
گاه خارهای زمین پاهایم را آزرده اند و
گاه گاهی سبزه با طراوتش
آرامش را برایم به ارمغان آورده است
همیشه آسمان را در آغوش گرفته ام
و هماره او را در آغوش می فشارم
تا اینکه روزی برسد که با او یکی شوم.


+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:31 |
 
وقتشه صدات نلرزه
پاک کنی چشاتُ از اشک
بکشی این غصّه هارو
بگیری زندگی از سر ؛
تو که از مرگ شقایق
یه دنیا خاطره داری
چرا از مرگِ این غنچه
این قَدَر گلایه داری ؟
تو که تو دفتر قلبت
یه روز از عشق می نوشتی
واسه ی زنده و مرده
از گل سرخ می نوشتی
چرا امروز توی حرفات
حدیثی از عشق نداری ؟؛
وقتشه رها شی از اشک
از غمات شادی بسازی
به جای این همه گریه
رو لبات خنده بپاشی ؛
وقتشه تو گلدون عشق
گل شمعدونی بکاری
تا اگه یه روزی پژمرد
سر به صحراها نذاری ...
 

+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 20:29 |
....كه تو در دلم نشستي
 
 همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوزمن نبودم كه تودردلم نشستي
 
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند وآيند وتو همچنان كه هستي
 
چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن
تو چوروي باز كردي در ماجرا ببستي
 
نظري به دوستان كن كه هزاران بار از آن به
كه تحيتي نويسي و هديتي فرستي
 
دل دردمند مارا كه اسير توست يارا
به وصال مرهمي نه چوبه انتظار خستي
 
نه عجب كه قلب دشمن شكني به روز هيجا
تو كه قلب دوستان ره به مفارقت شكستي
 
برو اي فقيه دانا به خداي بخش مارا
تو و زهد و پارسايي،من و عاشقي و مستي
 
دل هوشمند بايد كه به دلبري سپاري
كه چو قبله ايت باشد به از آن كه خود پرستي
 
چو زمام بخت ودولت نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبوني نكنند وزير دستي
 
گله از فراق ياران و جفاي روزگاران
نه طريق توست
سعدي
كم خويش گيرو رستي
 

+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 10:57 |

«روا نبود»


روا نبود اینجوری تنها بذاری                                     
روا نبود زخمی رو دل جا بذاری
روا نبود بِهِم بگی دوسم داری                                     
روا نبود منو تو رویا بذاری
روا نبود به قلب من وعده بدی                                  
روا نبود نوید آینده بدی
روا نبود چشای تو برای من ستاره شه                         
روا نبود دنیای من یه عشق نیمه کاره شه
گفتی به من" دوسِت دارم"،روا نبود دروغ بگی                
اینهمه قصه های خوب از عشق بی فروغ بگی
دلم برات پر میکشید،روا نبود اسیر بشه                     
روا نبود چشای تو از دیدن من سیر بشه
به عشق قسم که من برات دربه درم                         
به عشق بی دووم تو که من فقط تو رو دارم
به چشم پر فریب تو که من هنوز منتظرم                   
منتظر شنیدن صدای تو همسفرم
متظرم بیای بگی" منو ببخش پشیمونم"                       
بگی که" از دوریِ تو پریشونم،پریشونم"
منتظرم بیای بگی" دوریِ تو چه دردی بود                 
شبای بی تو بودنم عجب شبای سردی بود"
من تو خیالم همیشه میبینمت پشیمونی                     
میبینمت برگشتی و میگی که خیلی داغونی
من میدونم یه روز میای،اما نمی گم دیر میشه              
هر وقت بیای این دل من، بازم برات اسیر میشه
قشنگ نازنین من، تنها گذاشتی این دلو،روا نبود           
قسم به تو که جز وجودِ گرم تو هیچی برام دوا نبود



+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 10:56 |



شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!


           

    
    و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....


 
قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......
سلام.....
۱:سوال: چند بار به یک نفر فرصت می دی؟....!!!!!!!!
-:جواب: ......عاشقی.....بیشتر از هر کس و هر چیز در دنیا دوستش داری.....تمام لحظات شبانه روز رو به یادش میگذرونی.....خواب می بینی که توی این دنیای به این بزرگی فقط و فقط تویی و اون توی یه  دشت بزرگ.....با اون میخندی....می دوی.....نگاه میکنی و......


           

   
زمان می گذره....بهت می گه دوستت داره و تو تک ستاره آسمون قلب شی....حالا دیگه تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی چون اون و داری......و حاضری به خاطرش همه رو فراموش کنی....و
و یک شب....یک شب سیاه سیاه.....طوفان می یاد طوفانی که کاشانه عشقت رو به یغما میبره....محبوب به تو می گه : وقتی گفتم عاشقتم معنای عشق رو نمی فهمیدم کو ر بودم....اما حالا فرشته زندگیم رو دیدم و عاشق شدم....من اشتباه کردم ....تو نیمه گمشده من نبودی و حالا.......

 


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 10:56 |
قسمت ، دروغ عاشق و کلک به چشم بارونی
          ندیدن با چشم باز ، گریه برای یک نگاس ؛
قسمت یعنی قطع اُمید ، از هرچی دوست داشتنیه
         فراموشی خاطرات ، سفر به مرز عادتِ ،
قسمت ، غبار آینه هاس ، ازش سریع باید گذشت ؛
قسمت ، جواب نامه هاس تو کاغذای خط خطی ؛
قسمت در آخر ، دو چشمِ ،
         دو چشمِ پُر ابر و سفید ،
         دو چشم پُر ز عادتُ ، پُر از نگاه آخرین ...


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 14:12 |
قصه آدم

قصه آدم ، قصه یک دل است و یک نردبان
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا   
      قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی     
         قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او
قصه پیله است و پروانه
قصه تنیدن است و پاره کردن
قصه به درآمدن ، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصه ام
قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است
دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است
دست دلم را میگیری ؟؟؟
مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام،قصه هزارو یک نشانی
نشانی ات را گم کرده ام
باد وزرید و نشانیت را برد
نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟
با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه
کسی پیله بافتن یادم نداده است
به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟
پروانگی ام را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصه ام قصه ی
 ...

 

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 14:12 |

JavaScript Codes