«آه»
تو چون زمینی در نهان، من بر ملا چون آسمان
من با ستاره های شب، تو روزِ آفتابی نشان
گفتم که سوزاندی مرا،خاکسترم بر باد ده
گفتی به امید نسیم از جانبم بر جا بمان
ای ماه گمگشته ی من بیرون شو از حجاب ابر
شایسته ناید اینچنین دائم بمانی در نهان
خواندم تو را از جان و دل صدها هزار
دیرینه یار بی وفا سهواً تو نامم را بخوان
گفتم که جورِ این فلک ما را زهم جدا کند
دیرینه یارم آه کن تا که بسوزد آسمان
آه از فلک ،آه از قضای روزگار
آه از جداییهای عشق،آه از زمان
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 10:28 |
غمگینی
ای دریا
قلبم را با تمام تنهایی
به تو خواهم بخشید
قلب معصومم را
که به تنهایی یک گنجشک است
قلبم را
به دریا خواهم داد و به دریا خواهم گفت
که با من مهربان باش
به دریا خواهم گفت
من دلم غمگین است
و به اندازه یک دنیا خستگی را می شناسم
قلب معصومم را
به دریا خواهم بخشید
تا به همراهی ماهیها به تنهایی خود فکر کنم
ای دریا قلبم را به تو می بخشم
تا بیندیشم به صداقت ماهیها
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 10:27 |
پروانه بر روی گل نشست با هم حرف زدن از زیبايیهای یکدیگر
گل گفت از تو برای من دوست نمی شود
تو از اینجا میروی با گلهای زیادی دردل میکنی اما من به یاد تو نمی مانم
برای این من با تو دیگر دوست نمیشوم
از ان روز به بعد هیچ گلی با پروانه ای برای همیشه با هم دوست نشدن
و ما در طبیعت میبینیم که پروانه چند دقیقه با گل همدم است
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 10:27 |
یه آسمون شعرِ پاک
مردم ِ شهرِ بارون، کو آبِ دریاهامون
چی شد صدای ِ جنگل، شُر شُر ِ چشمه هامون
رو هَر یِه چشمه باهم، یه قصرِ سنگی ساختیم
بِه چَن تا تیکّه آهن، صد تا پرنده باختیم
چه خوب با خنجرامون، قلبِ گُلُ شکافتیم
با بوقِ ماشینامون، همدیگَه رُ شناختیم
عجب قماری کردیم، راس راسی خیلی سردیم
تو کارِ سنگُ آهن، حقا که خیلی مَردیم
ما آبِ چشمه داشتیم، گندمُ جُو می کاشتیم
هر چی که غصّه داشتیم، تو کوها جا می ذاشتیم
ما توی ِ قصه هامون، اسبِ پرنده داشتیم
جنگلُ کوهُ دشتُ، به زیرِ پا می ذاشتیم
ما تو ترانه هامون، اَتل مَتَل می خوندیم
خیلی شبا به عشق ِ، قصه بیدار می موندیم
حالا چی مونده باقی، اَز اون روزای ِ بی درد
جُز دو سه تا خاطره، تو یِه زمستون ِ سرد
کاشکی می شد یه پُل زد، تا بِه گُذشته ی دور
با ردِّ رنگین کمون، رفتُ رسید کوهِ نور
مردُمِ شهرِ بارون، باید یه راهی باِشه
اَز لای ِ پیرهَن ِخواب، باید یکی به پا شِه
باید تو گوشِ امروز، قصه بگیم دوباره
جنگلُ پیدا کنیم، با اَوّلین شماره
دریا با اُون موجی که، زُلالِ وُ تمیزه
باید تو قلبای ِ ما، یه دریا آب بریزه
شاید دوباره چشمه، آب واسَمون بیاره
دستِ ما جای ِآهن، گندمُ جُو بِکاره
زمین ِزندگی باز، پُر بِشِه از بوی ِ خاک
از آسمون بِباره، یه آسمون شعر ِ پاک...
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 10:26 |
من اه می کشم و تو پشت سر هم مینویسی
از همه چیز شعر می سازی حتی سلام های سرسنگینم
و خداحا فظی هایت که همیشه بی جواب می ماند
من دیگر خسته شدم
از این همه حرفهای تکراری
از این همه...... بگذریم
نمی دانم
چرا
دلم,دیگر به چشمهای کسی بند نمی شود؟؟؟؟
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:15 |
عمري است
كتاب عشق ما
نقطه چين است
بنويس كه از ظاهر امر
عمر براين است
وقتي
نگاه مي كردم
از گل به خار رسيدم
با خود گفتم
پرودگارا
چه فلسفه اي
است در اين
همسايگي
و چه
حكمتي است
در اين بيگانگي
با يه مشت
خاطره هاي
خوب و بد
مگه ميشه
تا ابد زندگي كرد
همه جا اشكم سرازيره
دل از زندگي سيره
انگاري
اين روزا
دل داره
مي ميره
و ميره
پي كارش
صدات مونده
نمي دونم توي
كدوم كوه قلبم
نگات مونده
كه برده
عقل و هوشم
خودت نيستي
ولي
يادت باهامه
رفيق گريه ها
و غصه هامه
تو كه رفتي
ولي عطرت نمي ره
خودت نيستي
دلت اينجا
اسيره
اگه رفتي
ولي
عشقت كه مونده
همين
عشقت
دل ما رو
سوزونده
اي عزيز ، جان من :
من براي مرگ خود
يك بهانه
مي خواهم
يك بهانه
پوچ
و
عاشقانه
با تو نبودنم
مرگ است
بي تو بودنم
هرگز
گر بهانه اين باشد
من بهانه مي گيرم
عاشقانه
مي ميرم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:15 |
سلام بر دور افتاده ترین جزیره ی اقیانوس غم
تو همان صدایی هستی که ناگاه در خوابم میپیچی
تو همان برق نگاهی هستی که به دریای نگاهم می پیوندی
تو همان ستاره ای هستی که بر زلف سیاهم نشسته ای
و من همانم که همیشه به تو می پیوندم
همانم که همیشه به تو میرسم از تنهایی
به تو می رسم از بی فردایی
به تو می رسم از بی صدایی
و تو باز هم جمله ای را می خوانی تا من
به فردا
به صدا
به نور
به روشنی
به حقیقت
و به هر انچه که می خواهم میرسم
و آن جمله بزرگترین است
آنگاه که می گویی :
« دوستت دارم »
با شنیدنش بال می گشایم و به سویت می آیم
می دانم که تو مرا نمی بینی و تنها صدایم را می شنوی
آن هم از آنسوی سیم های سیاهی که
خود نیز در سیاهیشان گم شده اند
اما ...
اما فقط به خاطر تنها تویی ست که
با مژگان بلندم نگاهم را از هر نگاه دیگری
جز نگاه پاکت زندانی می کنم ...
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:14 |

كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم
و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد
آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟
دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند
دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت
دنياي كه در ان محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده
دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است
دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد
دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:14 |
كنار پنجره بودم كه آسمان باريد
صداي مرگ برايم رهاترين دل بود
هجوم خلوت شبهاي سرد و مهتابي
چقدر زندگيم بي تو سخت و مشكل بود
كنار پنجره بودم هوا پر از غم بود
ز قلب ثانيه ها بوي هوش مي آمد
تمام صورت شب خيس اشك بود ولي
صداي گام غريبي به گوش مي آمد
كنار پنجره بودم غريبه اي آمد
غريبه بود ولي چشمهاي گرمي داشت
به شيوه گل مريم مرا صدا مي كرد
بلور يخ زده قلب من ترك برداشت
و ايستاد كنارم براي يك لحظه
تمام قصه غمهاي من هويدا بود
به چشمهاي غريبش نگاه كردم باز
چقدر برق نگاهش شبيه دريا بود
به روي خاطره هاي شكسته ام خنديد
فضاي بسته قلبم دوباره پر خون شد
ترانه پشت ترانه سبد سبد رؤيا
تمام هستي بيمار من دگرگون شد
غريبه گفت به من با نگاهي از ابهام
چه صورت نگراني چرا تو غم داري
كنار زندگيت آبشار شادي نيست
بگو به من كه توچيزي هميشه كم داري
سكوت ظلمت شب را شديد تر مي كرد
سكوت را بشكستم براي يك پرسش
كجاست شور و نوايي براي خوشبختي
كجاست گرمي دستان پاك يك خواهش
كجاست آنطرف رود هاي نيلي رنگ
كه از صداي پر چلچله بشويم دست
غريبه خسته ام از اين ديار انسانها
بگو براي من غمزده اميدي هستي
غريبه گفت به من قلب آسمان آبي است
هواي خالي ما گاه پر ز باران است
اميد چهره سبزي براي خوشبختيست
اگر چه در نظر ما زمين زمستان است
غريبه گفت نگه كن ستاره ها كم نيست
هميشه صبح دمان باد پونه مي چيند
همين بهانه خوبي است براي خوشبختيت
كه يك نفر دل طوفاني تو مي بيند
براي خسته شدن مي شود كه تكيه كني
هميشه حاشيه زندگي درختي هست
دوباره عشق برايت ترانه مي خواند
اگر چه گاه زمان روزگار سختي است
غريبه رفت ولي سالهاست من ماندم
كنار پنجره با يك بغل پر از اميد
كناره پنجره ماندم براي يك ديدار
براي ديدن احساس روشن خورشيد
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:14 |
خسته و در مونده بودم از همه جا رونده بودم
به هر خونه می سیدم مهمون نا خونده بودم
هیچکی حسابم نمی کرد
هیچکی جوابم نمی داد
از تشنگی میموردمو هیچکسی آبم نمی داد
یه مدت مدیدی بود تو غصه ای شدیدی بودم
اما غروب جمعه ای که خیلی ناامید بودم
فرشته مهربونی منو دوباره زنده کرد
اون که با دست کوچیکش بزرگارو شرمنده کرد
بانوی کوچولوی من راست راستی خیلی خانومه
چشمای من تازنده ان فقط به دسته بانومه
بانوی من دختریه که خیلی سختگی کشیده
میگن تو سه سالگی مزه مرگو کشیده
ساکن ویرونه بوده، با غصه همخونه بوده، باهاش نا مهربون بودن
با اینکه دور دونه بوده
کاشکی میشد تو اون روزا ماها بودیم تو شهر شام
دست به سینه وامیستادیم صف به صفو و با احترام
تا هرچی که دلت می خواست، برات فراهم بکنیم، شاید بتونیم یکمی غصه هاتو رو کم بکنیم
یه روسری میخریدیم که آبیش اسمونی بود
یه پیرهنی که تازگیش، مناسب مهمونی بود
اما شما شاهزاده این، گدای قصه تون منم
پیش شما کم میارم حرفای کوچیک می زنم من می دونم فرشته ها پر میزن دور سرت
فرشته آسمونی منو بگیر زیر پرت
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:12 |
دخترک شاد بود ، احساس غرور می کرد
فکر می کرد آدمه بزرگیه
همیشه آرزوهایه بزرگ داشت
خیلی دوست داشت بزرگ خطابش کنن
به چند نفری هم عشق داده بود
همیشه پشت نقاب بزرگی پنهان می شد
ولی غافل از اینکه کودکی نکرده بود !
همیشه کتاب های بزرگ می خوند
دخترک بزرگ شد ُ فهمید ؛
فهمید که نقابشو ازش گرفتن
باید از سر کودکی کنه !
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:11 |
|
فريادهاي خاموشي دريا،- صبور و سنگين :مي خواند و مي نوشت !من خواب نيستم ،خاموش اگر نشستم مرداب نيستم روزي كه بر خروشم و زنجير بگسلم روشن شود كه آتشم وآب نيستم
|
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:11 |
دوسِت داشتم ولی هرگز نگفتم نگفتــم تـا ز چشــــم تـو نيفتـم
وقتي گريه مي كنم تورادرميان اشكهايم مي بينم
ولي اشكهايم راپاك مي كنم تا كسي تو را نبيند.
بيائيد آنچه دوست داريم بدست آوريم،
وگرنه مجبور ميشويم آنچه بدست مي آوريم دوست داشته باشيم ...
زندگي تفسير اين دو حرف است : يا مرگ آرزوها يا آرزوي مرگ ...
اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت,
چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنودكو,
اين دل چه بيشعوراست هردم گريه كردم تاحدجان سپردن گويي دواندارد,
چشم خداچه كوراست ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم توبامن,
همزادوجفت وجوراست دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنهادعاي اين
دل,
يك مرگ سوت وكوراست
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 16:10 |
بابای عزیزم روزت مبارک
سلام
روز پدر رو به همه ی پدران عزیز و زحمت کش دنیا تبریک می گم. بابا جون روزت مبارک.
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 14:28 |
«وقتی که تو نبودی...»
وقتی که تو نبودی هیچی خوشحالم نکرد
وقتی که تو نبودی هیچکسی شادم نکرد
توی زندگیم فقط تو یاد من کردی عزیز
وقتی که تو نبودی، هیچکسی یادم نکرد
چشم تو صدای من بود،وقتیکه تو نبودی ،هیچ نگاهی نفسم رو وا نکرد
وقتیکه تو نبودی نگاهِ من همش به در،دستی قفل قفسم رو وا نکرد
وقتی که تو نبودی خسته ی زندگی بودم
دل من صبوری میکرد ولی ادعا نکرد
تو تمنا و دعای هر شبِ این دل من بودی که رفتی
وقتیکه تو نبودی دلم برای هیچکسی دعا نکرد
وقتیکه تو نبودی هیچی برام قشنگ نبود
وقتیکه تو نبودی چشای من نگاه نکرد
وقتیکه تو نبودی دلم همش گرفته بود
اما محض خاطر تو هرگز اشتباه نکرد
وقتیکه تو نبودی سرم رو شونه هات نبود
سرِ من به یاد تو به غصه ها تکیه میکرد
وقتیکه تو نبودی، هیشکی هیچ کاری نکرد
فقط این چشای من بود که برات گریه میکرد.
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 14:25 |
قسم
به مهر تو ای ماه زیبا قسم
به چهر تو ای مهر رخشا قسم
به آن سینه ی همچو صبح بهار
به آن زلف چون شام یلدا قسم
به آن شکرین خنده ی نوشبار
به آن دیدگان فریبا قسم
به آهی که از سینه ای سوخته
کشد شعله تا عرش اعلا قسم
به آن دردمندی که نومید وار
فرو بسته چشم از مداوا قسم
به گم کرده راهی که از کاروان
جدا مانده افتاده از پا قسم
به خونین جگر لاله ی داغدار
که بنشسته تنها به صحرا قسم
به موجی که از دست ساحل مدام
خورده سیلی بی محابا قسم
به مهر و ماه و چرخ و فلک
به کوه و به دشت و به دریا قسم
به جانهای از عاشقی بی قرار
به دلهای عشاق شیدا قسم
به آن ناله هایی که پر می کشد
به سوی خدا نیمه شبها قسم
به دلدادگان پریشان چو من
که در کودکی یارند رسوا قسم
به عمری که در آرزویت گذشت
به دیروز و امروز و فردا قسم
به آیین طنازی و دلبری
به شیرین، به لیلا ، بتعذرا قسم
به پرهیز و تقوی و زهد و دروغ
به ساغر، به مینا، به صهبا قسم
به میخانه و مسجد و خانقاه
به دیر و کنشت و کلیسا قسم
به حور و پریزادو جن و ملک
به جنت ، به آدم ، به حوا قسم
به آن پرتو آتش ایزدی
که تابید بر طور سینا قسم
به هر دین که داری و هر مذهبی
به یحیا به موسی به عیسی قسم
که عشقت ز دل رفتنی نیست نیست
به ذات خداوند یکتا قسم.
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 14:23 |
... يادش بخير ديروز ها كنار هم مينشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه طلاييش با امواج ميرقصيد...
و امروز ها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشينم و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن و چه زجر آور است زندگي در اين رزهاي تنهايي و بدون تو....
اي كاش بودي و صداي تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط چون تو گفتي بعد از من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را تماشا كن...
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 14:22 |
شهر دل
در كوچه های شهر دلم ، نسيم عطر دل انگيزت پيچيده است و بهار بهار شكوفه از در و ديوار می بارد . آسمانش از موج موج نگاهت ، آبی آبی است و خورشيد ، خورشيد نورعشق بر شهر می پاشد.
در هر كوی و برزنش درخت درخت مهر تو روييده . و جويبار جويباراميد بر پايشان جاری است ؛ اميد آمدن تو ... ای حجت خدا ! شهر دلم آباد است از ياد تو و سرمست از نام تو، اما چه سود ! كه ناكام است در فراق تو ... ای تك سوار غريب ، ای فارِسَ الحجاز !
غروب آدينه چه دل گير می شود آنگاه كه ياد غيبت ، غم وغربت در دلها می پراكند و آه دل خستگان ، فضا را آكنده می كند مولای من !
تو آنی كه كوههای سربر سينه ی سپهر ساييده ، بر خاك پايت بوسه می زنند . تو آنی كه رودها به عشق تو در جوش و خروشند . تو آنی كه بلبلان به هوای تو نغمه می سرايند . ای عزيز! دلهای منتظران ، از هجر رويت صد چاك است ، تو بيا ای مرهم زخمهای دل خستگان ، يا مهدی ! تو بيا و سرفرازمان كن ، تو بيا تا ديگرهيچ شاعری نخواند : بيگانگی نگر كه من و يار چون دو چشم
همسايه ايم و خانه ی هم را نديده ايم .
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 14:22 |
آمده ام كه سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوئيم كه ني ، ني شكنم شكر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه ديده ها نهان
تا سوي جان و ديدگان مشعله ي نظر برم
آمده ام كه ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمده ام كه زر برم ، زر نبرم خبر برم
گر شكند دل مرا جان بدهم به دلشكن
گر ز سرم كله برد ، من زميان كمر برم
اوست نشسته در نظر من به كجا نظر برم
اوست گرفته شهر دل من به كجا سفر برم
آنكه ز زخم تير او كوه شكاف مي كند
پيش گشاد تير او واي اگر سپر برم
در هوس خيال او همچو خيال گشته ام
وز سر رشك نام او نام رخ قمر برم
اين غزلم جواب آن باده كه داشت پيش من
گفت بخور نمي خوري پيش كسي دگر برم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 13:44 |
بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمی دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس می کردم . نگاهی به چشمان عاشقم انداختی ........ پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت .............
چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن .........................
اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندی .................
چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن ................
آرام زمزمه می کردی دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس ..................
دستم را باز کردم تیغ در دستانم برقی زد......لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود ....... آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم می لرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام می کردم ........
تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج می شد دست هایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کنی .....................
لحظه های آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه می کردی
صدایت را برای آخرین بار می شنیدم . دستت را آرام بر روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشم هایم را به روی همه تنهایی ها بستم
بدنم یخ زده بود . سرمای ناگهانی بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از اشک برایت باقی مانده .................................
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 13:44 |