ممنون میشم اگه به وبلاگ دوست عزیزم هم سر بزنید.
www.boosekoochooloo.persianblog.com
وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد
وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد
زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي
و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي
تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي
تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي
تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي
وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني
تو همان اميد زندگي مني كه آمدي
تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت
تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم
و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم!
تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد
كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و
داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!
تو كه آمدي، تنهايي به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به
استقبال عشق رفت. وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد،و
ديگر كنار ساحل تنها نبودم تو نيز با من بودي
تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و
قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي
تو مانند پرنده ايي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم
به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي
تو مانند يك خاطره ي شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند!
دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات
شيريني كه با هم داشتيم در صندوقچه ي قلبم ميگذارم
و كليدش را به دست حق ميسپارم
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 15:2 |
سالها رفت وهنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 14:55 |
بعد مرگم سردم !
زیر خاکه تنم !
باور ندارم که مردم !
ای خدا این منم ؟
چرا کبود شده تنم ؟
کسی نمی رسه به دادم !
الان همه دشمنام خوشحال و شادن !
همه اونایی که یه روز بودم به فکرشون !
همه اونایی که جون دادم به عشقشون !
با رفتنم ازشون نشده هیچی کم و کاست !
فقط عشقمه که می دونم اون منو باخت !
فقط می تونم که بسوزم و بلرزه تنم تو گور و نبینم اون نور عشق و محبتو!
سهمم از دنیا هیچی نیست جز حسرت !
دنیا و مادیات بی خبر از قیامت !
سفر و کوچ طولانی و رسیدن به نهایت !
میرم از این دنیا چون می دونم که جام نیست !
میرم ازبین ادمها و پاک میشم از لیست !
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 14:52 |
عشق يعني شعر ناب زندگي
موج ديدن در سراب زندگي
مهرباني دوستي مهرو صفا
لب فشاريم در كتاب زندگي
عشق يعني گريه ي شب تا سحر
نفرت از جادوي خواب زندگي
در جواني دوري از مرداب نفس
دوري از تنگ حباب زندگي
عشق يعني سايبان افراشتن
در بيابان خراب زندگي
عشق يعني گم شدن در موج نور
در شب بي افتاب زندگي
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 14:51 |
رسوا
سرتا بپا سیاه ،چنان طا لع منی
پا تا بسرگناه ،ولی ...پاکدامنی
اینسان که میچکد نگهت بردو چشم من
فردا میان شهر بپیچد که با منی
این دیدگان تست که بر من گشاده است
یا پنجه ی خداست که بگشوده روزنی ؟
همچون گلی که دوخته بر مخمل سیاه
درجا مه ی سیاه ، سزاواردیدنی
رخشد بروی پیکر تو ،زیر نورماه
گلبوسه های من ،که شکفته است برتنی
همچون ستاره ای که تن از نور شسته است
درآسمان تیره ی این جامه ،روشنی
آگه !که رهگذار،نبیند دراین کنار
لب برلبی نشسته ودستی بگردنی .
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 14:50 |
پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم،
پيش از آنكه پرده فرو افتد،
پيش از پژمردن آخرين گل،
برآنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم،
برآنم كه باشـم...
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 14:49 |
وقتی عاشق زندگی هستيد
از ديد يک عاشق به دنيا نگاه می کنيد.
وقتی با ديد عشق همه چيز را بنگريد،
متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،
و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتی شده،
عشق را در همه چيز جستجو می کنيد
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 14:47 |
ممنون میشم اگه به وبلاگ دوست عزیزم هم سر بزنید.
www.boosekoochooloo.persianblog.com
امشب نمی دانم
چرااین چنین گنگ و مبهوتم
نمی دانم در این خلوت
چرا بیهوده سردر گریبانم
نمی دانم که آیا فرصتی دارم
برای زندگی کردن
برای عشق ورزیدن
مجالی یا فرصتی دارم
که بار دیگر تورا در آغوش بفشارم
از لبت دزدانه بوسه بر گیرم
وبا چشمان زیبایت
که زیبایی هفت آسمان در آن نهفته
دوباره رازدل را باز گویم
سخنها باز گویم از دل شوریده ام
از دل سرگشته وپریشانم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 11:6 |
تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد
اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد
بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 11:4 |
عشق چیست ؟
مگر عشق واژه تنهایی نیست ؟ مگر عشق درک غربت نیست؟ مگر عشق در گوشه ای تنها نشستن نیست ؟ مگر عشق در کالبد دیوانگی نیست؟ مگر عشق لال شدن نیست؟ مگر عشق به درون خود ریختن نیست؟ مگر عشق گرداب اتش نیست؟ حیران مانده ام از این عشق مگر چیست که برایش می توان از جان گذشت ای زیبا پسند که عشق را زیبا پسندیدی ،عشق را کجا باید جست؟ در کوچه سار شب یا در گام های افتاب در دیدار یاور کلام هر کجا که هست ان را خواهم جست .
|
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 11:4 |
من و دریا
از خودم بي خبرم از تو بخواهي بلدم
بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم
در کمين صد دل نا پاک نشستست عزيز
تا نفهمند بيا باز جلو چند قدم
خوب پا مینهم اکنون به حریمت دریا
تا تو پاشويه کني اين تن سرشار تبم
اشک در دامن دريا چه صفايي دارد
همه شهر به ما زل زده ، ما نيز به هم
سادگي نقطه عطفي است ميان من وتو
که مرا نيز گره زد به نگاهت محکم
ذره اي از دل خود را به من ساده بده
اي دريا بخدا از تو نخواهد شد کم
من به موسیقی امواج تو عادت دارم
با سکوتت همه خلوت من ریخت به هم
: چند روزي که نبودي چه کشيدم بي تو
ساحلت کاغذ من بود و هر انگشت قلم
اسمان هم که دلش سوخت از اين بي مهري
اشک مي ريخت به پيشاني دريا نم نم
بس که با صخره و با موج نشستي دريا
خصلت سنگ گرفته است وجودت کم کم
من همانم که قرار است بميرم اينجا
بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 11:3 |
سلام خدمت همه ی دوستان خوبم در گروه ترانه ها
دوستتان دارم
رهی معیری
---------------------------------------------
ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت
می کشد اخر مرا این ﭙا وآن ﭙا کردنت
می ﭙسندی بی تو بنشینم در آتش روز وشب
یا که یادت رفته با عاشق مدارا کردنت
می دهی دلتنگیم را در شب مستی به باد
غنچه های باغ لبها را شکوفا کردنت
هر کجا باشد دلم را با تو تقسیم می کنم
خوش ندارم بیش از این اینجا و انجا کردنت
گرچه رسوای توام ناچار بنشین با دلم
تا ببینی نیستم در بند رسوا کردنت
چشم هایم را بدست اور نگاهم را ببین
سرد مهری هاست حتی در تماشا کردنت
آفتاب
فروغ فرخزاد
----------------------------مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود ودور
یا خزانی خالی از فریاد وشور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از ین تلخ وشیرین روز ها
روز بوچی همچو روزان دگر
سایه ایزمروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مر مر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
----------------------------آفتاب |
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 11:3 |
ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت
می کشد اخر مرا این ﭙا وآن ﭙا کردنت
می ﭙسندی بی تو بنشینم در آتش روز وشب
یا که یادت رفته با عاشق مدارا کردنت
می دهی دلتنگیم را در شب مستی به باد
غنچه های باغ لبها را شکوفا کردنت
هر کجا باشد دلم را با تو تقسیم می کنم
خوش ندارم بیش از این اینجا و انجا کردنت
گرچه رسوای توام ناچار بنشین با دلم
تا ببینی نیستم در بند رسوا کردنت
چشم هایم را بدست اور نگاهم را ببین
سرد مهری هاست حتی در تماشا کردنت
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 11:2 |
ممنون میشم اگه به وبلاگ دوست عزیز و خوبم هم سر بزنید .
www.boosekoochooloo.persianblog.com
وقتي با مني حواستو جمع كن
وقتي پيشمي شيطونيتو كم كن
نه اينور نه اونور فقط خودمو نيگا كن
وقتي كه منم نيستمو تنهاييي
تو كوچه تو خيابون يا كه هر جايي
نه اينور نه اونور جلوي پا تو نيگا كن
چشمات واسه من نيگات واسه من
تا حرف مي زني صدات واسه من
تا ناز ميكني عدات واسه من
حتي گل خنده هات واسه من.
بگو چشماتو از غريبه ميبندي
بگو هيچ جا بلند بلند نمي خندي
بزار تا به همه آدما ثابت شه
كه تو به عشق من هميشه پا بندي.
چشمات واسه من نيگات واسه من
تا حرف مي زني صدات واسه من
تا ناز مي كني عدات واسه من حتي گل خنده هات ماله من.
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 13:5 |
خيلي سخته كه با اولين نگاه تو خيالت يه قصر براش درست كني يه قايقي كه هيچ وقت از بين نره ولي يه روزي بياي ببيني گل تو از همون باغچه اي كه براش تو قصر ساخته بودي رفته
و تو ....و تو براي اينكه ناراحتش نكني هزار بار تو خودت ميشكني تا بهش بگي باغچه ي نو مبارك
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 13:2 |
آسمان
نغمه خاطر نواز مرغ شب
کاروان ماه راهمراه بود
نيمه شب ها آسمان را عالمي است
آه اگراين آسمان بي ماه بود
****
از جهان آرزوهابوي جان
برفراز باغ دامن ميکشيد
از بهشت نسترن هامي گذشت
بال خودبرگونه من ميکشيد
****
اختران قنديل ها آويخته
زير سقف معبد نيلوفري
کهکشان لرزنده همچون دود عود
مي کنددربزم ماه افسونگري
****
راز هاي خفته درآفاق دور
درسکوت نيمه شب جان مي گرفت
پر به سوي آسمان ها مي گشود
دامن ماه درخشان مي گرفت
****
خوشترازشبهاي مهتاب بهار
عالمي ديگرکجاداردخدا؟
عالم عشق واميدوآرزوست
عالم تنهايي وانديشه ها
****
درفضاي روشن وبي انتها
راه،سوي آسمان ها باز بود
چشمه نوروصفاي ماهتاب
روح من ديوانه پرواز بود!
****
نيمه شب بر عالم افلاکيان
بادلي افسرده مي کردم نگاه
همچنان در پهن دشت اشتياق
کاروان ماه مي پيمود راه...
****
اشک حسرت چهره ام را ميگداخت
ديگرازغم طاقت وتابم نبود
زانکه دراين کوره راه زندگي
آسمانم بودومهتابم نبود!
****
پرده جانکاه ظلمت رابسوز!
اي دل من شعله آهت کجاست؟
جانم از اين تيرگي برلب رسيد
آسمان عمر من ماهت کجاست
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 13:0 |
پشت نقاب
شوق ِ دیدن تو چشام، داره کم کم می میره
دردِ گفتن داره باز، منُ از سر می گیره
یه نفر پشتِ نقاب، داره هِق هق می زنه
شکلِ من نیس ولی خُب،جنسش از جنسِ منه
هر دُو از جنس ِ غمیم، پا به زنجیرِ سکوت
ما هوای ِ مُرده ایم، تو گلوی ِ یه فلوت
یکی از ما دُو نفر، منُ اِنداخ تو قفس
حالا فریاد ندارم ، حتی قدِّ یه نفس
منُ اُون دوره شدیم، مِثِه درسای کتاب
به فلک بسته شدیم، واسه حرفای ِ حساب
حرفامون گم شُدُ رفت، لای ِ ترسُ اضطراب
ولی باز فلک شدیم، ما به جُرمِ اعتصاب
ما رُ هیچ کس نَشِنید،نه تو بیداری نه خواب
به ما گُفتن که فقط، یه حُبابیم روی آب
ما به ماه خیره شدیم، خورشیدُ سَر بُریدن
قاتلُ نشون دادیم، ولی هیچ وقت ندیدن
جنگلُ خواب می دیدیم، رو درخت خط کشیدن
شکلِ دریا کشیدیم ، کِشتیا سَر رسیدن
داره این پنجِرَه رُ، یکی باز دَر می زنه
انگار از بختِ سیا، وقتِ رفتن ِ منه
منُ من دوره شدیم، لای ِ برگای ِ کتاب
یکی گُفت تو گوشمون، بمونین پشتِ نقاب
ما به دَر طعنه زدیم، تا که دیوار بدونه
حرفِ سر بسته زدیم، هر کی هر جور بخونه....
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 12:59 |
به مبلاگ دوست عزیزم هم سر بزنید لطفا. www.boosekoochooloo.persianblog.com
+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 14:17 |
سفر در شب
همچون شهاب مي گذرم در زلال شب…
از دشت هاي خالي و خاموش
از پيچ وتاب گردنه ها ،قعر دره ها …
نور چراغ ها ،چون خوشه هاي آتش در بوته هاي درد
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
همراه من،ستاره غمگين و خسته اي
در دور دست ها پرواز مي كند
نور غريب ماه،نرم و سبك
به خلوت آغوش دره ها تن مي كند رها.
بازوي لخت گردنه،پيچيده كام جو
بر دور سينه هوس انگيز تپه ها
باد از شكاف دامنه فرياد مي زند …
من همچو باد مي گذرم روي بال شب
در هر دو سوي راه
غوغاي شاخه ها و گريز درخت ها ست
با برگ هاي سوخته
با شاخه هاي خشك
سر مي كشند در پي هم خار هاي گيج
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها
مبهوت مي درخشد و مسحور مي شود!
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود
اي روشنائي سحر
اي آفتاب پاك
اي مرز جاودانگي نيكي...
من با اميد وصل تو شب را شكسته ام
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
سوي تو بال و پر زده ام ودر ملال شب!
+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 14:14 |
يادم باشد…
***
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
….
يادم باشد زندگي را دوست دارم
….
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
….
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار
عشق پي برد و زنده شد
….
يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده
و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا كنم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
….
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
…
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
….
يادم باشد زنده ام
+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 14:11 |