تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق
ديگه باورم شده تنها شدم
هيچكي نيست دست توي دستام بذاره
ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره
هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم
خواستي كه فراموشت كنم ولي
اينو از دلم نخواه نمي تونم
مي دوني تنها شدن حقم نبود
مني كه هميشه عاشقت بودم
تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم
با تو بودن فقط تو خواب و خيال
رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله
رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم
خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم
درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه
يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه
اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم
بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم
مي دوني تنها شدن حقم نبود

+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 22:37 |

 

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

         **********************************************

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

 **********************************************            

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟گفت در هزار رنگ آن باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت سرد است و بي رنگ

 **********************************************

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

********************************************* 

شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت بهار بود وتو بودي وعشق بود و اميد بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت

**********************************************

متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است

          ********************************************** 


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 22:27 |
Image hosting by TinyPic
خلوت عشاق
فرُّخ آن روز که از این قفس آزاد شوم
از غم دوری دلدار رَهَم، شاد شوم
سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق
لب نهم بر لب شیرین تو، فرهاد شوم
طی کنم راه خرابات و به پیری برسم
از دم پیر خرابات، دل آباد شوم
یاد روزی که به خلوتگه عشاق روم
طرب انگیز و طرب خیز و طرب زاد شوم
نه به میخانه مرا راه، نه در مسجد جا
یار را گو! سببی ساز که ارشاد شوم


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 11:3 |
                                            نیازمند
من همانم که شبی، نیمه شبی
درگذار ره تو خانه  کنم
گرتو راهم ندهی در حرَمت
خانهء ساخته ویرانه کنم
کوچ خودرا بدهم در کف باد
خویش ازبهر تو آواره کنم
چندوقتیست گذاری هم به خوابم نکنی
دیدن روی تودرخواب هم افسانه کنم
 
من همانم که زشوق رویت
زرقبای تن خود پاره کنم
باردای مندرس گونه تو
رخت اشراف به تن تازه کنم
بی نیازم !بی نیاز از اغناء
بانیاز تو به شب چاره کنم
 
طعم آن مستی جام می ِتو
شدسبب قصد به میخانه کنم
گرلبم تربشد ازمستی می
عاشقان راهمه مستانه کنم
 
مرغ عشقم که دلم میخواهد
درکف دست تو کاشانه کنم
چون شوی شمع میستان دلم
همه راچون گل وپروانه کنم
 
گرکسی غم به دلت راه انداخت
بزم شادش همچو غمخانه کنم
باد درزلف سیاهت سرزد
رخصتی ده که سرت شانه کنم
 
 
گربخواهم ناز چشمت خود را
همچو یک کودک دردانه کنم
ور بخواهم جرعه ای آب زبهر
آب دردست تو پیمانه کنم
تانیاز دل من رفع کنی
عالمی را همه دیوانه کنم!
 

+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 11:2 |
عشق
 
عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه .
 
جام بلور ، تنها يك بار مي شكند .
 
مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت
 
اما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست .
 
احتياط بايد كرد .
 
همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز ...
 
بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند .


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 11:1 |
در شيارهاي قلبم به دنبال كدامين عشق مي گردي؟
عشق من در آيينه اي است
كه در آن هر روز مي نگري....
چشمان تو قبله عشق من است
من به آن می نگرم
زير سايه بان ابروهايت
به خواب می روم
خوابی عميق
به عمق اقيانوس
در مهربانی لبهايت
خنده می رويد
در خمار چشمانت
عشق
غنچه ترد لبانت را چيدم
بوييدم
گل بلورين تو را
تا اعماق وجودم
با جمله جاری می شود
احساسم
در کالبدی سپيد


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 21:43 |



+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 14:39 |
بانوی چاق:وب من قرار بود راجع به هری پاتر باشه ولی نشد و بانوی چاق اسم تابلوی ورودی گروه گریفیندور هست.


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 22:10 |

  

  با همون نگاه اول توي قلبم خونه كردي

  مثل يك پرنده از عشق توي سينه لونه كردي

  دل و بردي و نگفتي كه دلي به اين ظريفي

  واسه باختن نا نداره كه ببازه به غريبي

  تو هموني كه تو قلبم قد دنيا خونه داره

  توي تك باغ دل من گل خوشبختي مي كاره

  تو همون كوهي كه اسمت به لبم خنده مياره

  اگه باشي تا هميشه ديگه اين دل غم نداره

  عشق تو يه ا سمونه پر از نور و قشنگي

  دل ساده كه نفهميد تو قشنگ اما دورنگي

  تو كه احساسي نداري چرا با من عهد بستي

  به خدا كه بي وفايي اخه تو پيمون شكستي

  تو هموني كه تو قلبم قد دنيا خونه داره

   توي تك باغ دل من گل خوشبختي مي كاره

  تو همون كوهي كه اسمت به لبم خنده مياره

   اگه باشي تا هميشه ديگه اين دل غم نداره

  من كه باز دارم  هنوزم توي خاطرات مي سوزم

  ياد ظلماي گذشته سياه كرده شب و روزم

  دوست دارم يادت، تو سينه واسه هميشه بميره

  تو شكست سخته عشقت دلم عبرتي بگيره

  تا بفهمه توي دنيا خيلي از عشقا فريــبــــــــــه


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 22:5 |

 

 اینجااشک تو چشمامو به کسی نشان ندادم اگه بشکنه غرورم خم به ابرو نمیارم وقتی نیستی هر چه غصه هست تو صدامه وقتی نیستی هرچی اشک تو      چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتند میسوزم کاشکی بودی و میدیدی که چه اوردی به روزم


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 21:56 |

 دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
 
دگر از فرط مي نوشي ميم مستي نمي بخشد

 
دگر حشيش و گرس و بنگ آرامم نمي سازد
 
باري بدن اندوه و خرامان است
 
دلم خواهد كه فرياد رعد آسا زنم
 
فرياد بر گويم خدايي نيست!
 خدايي كه فغان و ناله هايم در دل او بي اثر باشد

 
خدا نيست
 
خدا هيچ است!
 
خدا پوچ است
!
 ...
خدا جسمي است بي معني
!
 "
خدا يك لفظ شيرين است
"
 
من اينك ناله ي ني را خدا خوانم

 
من آن پيمانه ي مي را خدا خوانم
 
خداي من حشيش و گرس و بنگ مي باشد
 
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
 
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست؟!
 و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد
!
 بگوييد پس بفهمم

 چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
 چرا ناله هاي قلب مرا هرگز نمي شنود؟
 "
عجب بي پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
 خداوندا
...
 اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

 ولي نه؟!
 چرا من روسيه باشم؟

 چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
 شب است و ماه ميتابد
 ستاره نقره مي باشد
 و گنجشك بر لبان هوس انگيز زنبق مي زند بوسه
 من اما سرد و خاموشم
 خداوندا...
 تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

 تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند
 ولي من ديده ام
 كه نامردان به از مردان

 ((
از خون جوانها،كاخها ساختند))!
 تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت

 بر انسان حكم فرمايد

 من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!
 ولي من ديده ام

 چشمان شهوت ران فرزندي
 كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزيد
!
 پس...قولت
!
 اگر مردانگي اين است

 به نامردي نامردان قسم
 
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم
!
 خداوندا
...
 اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

 لباس فقر پوشي
 "
غرورت را"
 به زير پاي به هم ريزي

 و
 شب آهسته و خسته
 تهي دست و زبان بسته
 به سوي خانه باز آيي
 زمين و آسمان را كفر ميگويي
 نمي گويي!
 خداوندا
...
 اگر در روز گرما خيز تابستان تنت را بر سايه ي ديوار بگشايي

 لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
 زمين و آسمان را كفر مي گويي
  نمي گويي!
 خداوندا
...
 اگر با مردم آميزي

 پس روزي ز پيشاني عرق ريزي
 زمين وآسمان را كفر مي گويي
 نمي گويي؟


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 21:52 |

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد 

مهم نيست ..  ..  ...  ..  ....  ؟!

مهم اين است كه فقط باشد

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 21:52 |

 

خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی؛ولی خودت رو لایقش ندونی تا بهش برسی.

 خیلی سخته تولد یکی رو هیچ وقت فراموش نکنی؛ولی گرفتن هدیه ای که لایقش هست رو پیدا نکنی تا بهش بگی که همه آدمها فراموش کار نیستند.

 خیلی سخته که با یکی آشنا بشی وتنها وسیله ارتباطی تو با اون گروه"ترانه ها"باشه ؛و ترانه ها عوضش هیچ مطلبی از تو رو تو گروه خودش نزاره.

 خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشنه.

 خیلی سخته که خواسته باشی یکی دیگه فراموشت کنه؛ولی خودت نتونسته باشی که از یادش ببری.

 خیلی سخته که به کسی پیغامی بدی،واونهم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشی حرفی بزنی،چونکه اون در جوابت میگه که"مگه خودت اینجوری نخواستی."

 خیلی سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری،بشنوی؛ولی خودت رو به نشنیدن بزنی.

 خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری.

 خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش بگی. 

خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه.

خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش برسی. 

خیلی سخته که آدمی روحتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی واون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه.

 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 21:52 |

 

 مرگ

 اين استاد فرش زندگي

 تكه هاي رنگارنك ادميان را

 در تار و پود زمين

 همراه با هاشيه بندي خاك ميبافد

 نارنينم"

 جاي منو تو كجاي تار رنگي اين فرش خواهد بود؟  

" حسين"تنها

 دوبيتي

  الاله دسته دسته دستش دادم

 يك تار زهم گسسته دستش دادم

 گفتا كه دلت به چيست مانند بگو

 يك اينه شكسته دستش دادم


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 21:51 |
 
 شعرهایم را شکستی
 غصه در آغوش رفتی
 حرمت یک جفت چشم عاشقت را
 بی بهانه..بی مهابا شکستی
 تو که رفتی دنیا تیره شد
 دستهایم خسته و شعرهایم بسته شد
 آنقدر از جاده ها نام و نشانت خواستم
 راه هم از یک مسافرخسته شد
 وقتی که تو رفتی آسمان هم گریید
 شمعدانی سوخت عاشقانه پرسید
 منتظر می مانی؟تا بیاید؟
 گریه کردم خود فهمید!
 منتظر ماندم با دلی خسته
 منتظر ماندم به درهایی بسته
 تا که شاید یک روز او بیاید
 دل پراز تردید که آیا می آید؟
 یک نفر آمد که چشمانش زلالی داشتند
 حرفهایش بوی تواز تو نشانی داشتند
 من گمان کردم که او همتای توست
 عشق او مانند تو همرنگ توست
 پاک و بیرنگ است ..خاموش
 هم آوای توست....
 آن مسافر دستهایم را سردو بی جان کرد
 خسته بودم خسته تر کرد
 آن مسافر حرمت عشقم شکست
 پرواز را از یادم برد پرهایم شکست
 چشم های انتظارم بسته شد
 من نگاهم بر راه تو یک خسته شد
 با دلی پردرد بر راهت نشستم
 با یک بغض نشکسته بر راهی که رفتی خواندم
 بیا دیگر که جانم خسته است
 بیا دیگر که پرها بسته است
 بیا دیگر که بر این سرنوشت
 ایزدش مهر تمامی بسته است
 یک شبی آمد ماه می لغزید
 در دلم غوغا بود گرچه دل می ترسید
 آمدی شب از دلم رخت خود را بست
 جای آن یک خورشید" عشق زیبایت" نشست
 شعر یعنی عشق یعنی بودنت
 عشق یعنی آن نگاهت..غصه یعنی رفتنت
 شعرهایم با تو رفت و با تو آمد
 خنده هایم با تو رفت و با تو آمد
 وقتی که تو هستی آسمان هم آبیست
 دستهای سرد و بیجانم آفتابیست
 وقتی که تو هستی آسمان رنگ صدفهاست
 چشمهایم خسته اند اما

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 21:51 |
توی این وبم برین مثل مال خودم

www.boosekoochooloo.persianblog.com


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 23:29 |
برای بهترین دوستم:رمز :ع ـ ش ـ ...

میخوام زندگیمو با تو تقسیم کنم

میخوام تنهایم رو با تو تقسیم کنم

می خوام اون قلب شکته رو به تو هدیه کنم

منم از این تقسیم عشق اشکاتو می خوام

اشکای تو مثل بارون بهاريه اون اشکا رو میخام

دوست دارم برای همیشه


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 23:6 |
بانوی چاق:وب من قرار بود راجع به هری پاتر باشه ولی نشد و بانوی چاق اسم تابلوی ورودی خوابگاه گروه گریفیندور هست.
+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 15:3 |
غرور
 سالها پيش به من مي گفتي
  كه مرا هيچ دوست مي داري    
 گونه ام گرم شد ز سرخي شرم 
    شاد و سر مست گفتمت آري
 
     باز ديروز جهد مي كردي
         تا زعهد قديم ياد آرم
    سرد و بي اعتنا تو را گفتم
      كه دگر دوستت نمي دارم
 
      ذره هاي تنم فغان كردند
    كه خدا را دروغ مي گويد
جز تو كامي ز كس نمي خواهد
 جز تو ياري ز كس نمي جويد
 
     دوستت دارم و نمي گويم
     تا غرورم كشد به بيماري
 گر چه مي دانم اين حقيقت را
      كه دگر دوستم نمي داري

+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 14:48 |
 
رقاصه
 
در دل میخانه سخت ولوله افتاد
:دختر رقاص تا به رقص درآمد
گیسوی زرین فشاند و دامن پرچین؛
.از دل مستان، ز شوق، نعره برآمد
 
،نغمه موسیقی و به هم زدن جام
.قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
پیچ و خم آن تن لطیفِ پر از موج
:آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
 
رقص به پایان رسید و ، باده پرستان
دست به هم کوفتند و جامه دریدند؛
،گل به سر آن گل شکفته فشاندند
،سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
 
 - دختر رقاص، لیک - چون شب پیشین
شاد نشد، دلبری نکرد، نخندید؛
،چهره به هم درکشید و مشت گره کرد
.شادی عشاق خسته را نپسندید
 
،دیده او پرخمار و مست و تب آلود
:مستی او رنگ درد و تلخی غم داشت
،باده در او می فزود، گرم و شررخیز
.حسرت عمری نشاط  و شور که کم داشت
 
،اوست که شادی به جمع داده همه عمر
لیک دمی شادمان دلش نتپیده؛
،اوست که عمری چشانده باد لذت
.خود، ولی - افسوس! - جرعه یی نچشیده
 
،اوست که تا ناله اش غمی نفزاید
سوخته اندر نهان و دوخته لب را؛
،اوست که چون شمع، با زبان حسرت
.رقص کنان پیش خلق، سوخته شب را
 
آه که باید ازین گروه ستمگر
داد دل زار و خسته را بستاند؛
شاید ازین پس، ازین خرابه دلگیر
.پای به زنجیر بسته را برهاند
 
،بانگ برآورد: « ای گروه ستمگر
!پشت مرا زیر بار درد شکستید
تشنه خون شما منم، منم، آری؛
«...!گل نفشانید و بوسه هم نفرستید
 
گفت یکی زان میان که:« دختره مست است؛
-  مستی او امشب از حساب فزون است
آه! ببین: چهره اش سیاه شده از خشم؛
«!مست نه، این بینوا دچار جنون است
 
!باز خروشید دخترک که: « بگویید
-  کیست؟ بگویید! از شما چه کسی هست
کیست که فردا ز خود به خشم نراند
نقد جوانی مرا چو می رود از دست؟
 
کیست؟ بگویید! از شما چه کسی هست
،تا ز خراباتیان مرا برهاند
،زندگیم را ز نو دهد سر و سامان
«دست مرا گیرد و به راه کشاند؟
***
گفته دختر میان مجمع مستان
بهت و سکوتی عجیب و گنگ پراکند؛
:پاسخ او زان گروه می زده این بود
...از پی لختی سکوت، قهقهه ای چند 
 

+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 14:45 |

JavaScript Codes