من تا یه هفته نمی تونم آپ کنم اما امیدوارم شما بازم نظر بدین برگشتم حتما جبران می کنم.(یه مسافرت کوچولو)
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 20:44 |
بانوی چاق:وب من قرار بود راجع به هری پاتر باشه ولی نشد و این اسم به همین دلیل است و بانوی چاق اسم تابلوی ورودی خوابگاه گروه گریفیندور هست.
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 9:1 |
ندانم که ان مه نا مهربان ،یادم کند یا نه ؟
فریب انگیز من با وعده ای شادم کند یا نه ؟
خرابم آنچنان که از باده هم تسکین نمی یابم
لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه ؟
صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل
که تا گل در چمن باقی است،آزادم کند یا نه ؟
من از یاد عزیزان ، یک نفس غافل نی ام اما
نمیدانم که بعد از من، کسی یادم کند یا نه ؟
رهی از ناله ام خون می چکد ، اما نمی دانم
که آن بیداد گر ، گوشی به فریادم کند یا نه ؟
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:58 |

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم
منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی
در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:58 |

خواستم هديه اي برايت بفرستم گل گفت مرا بفرست با عطر خود او را شاد سازم
گفتم او خودش گل است.خار گفت مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم گفتم نه او خوش صداست . ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد صداي تاپ تاپ قلبم بود كه مي گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم
پس خالصانه به تو تقديم مي كنم
صحبت ما و تو همچون صحبت خار و گل است
بي تو ما را خوش نباشد گر تو را بي ما خوش است
اي كه مي پرسي ميان مهوشان يار تو كيست
گرد سر تا پاش گردم آنكه سر تا پا خوش است

+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:57 |
خانه ام مي گويد : " مرا ترك مكن ،
زيرا كه گذشته ي تو در من جاري است . "
راه به من مي گويد :" بيا و روزگار را در من سپري كن ،
زيرا كه من آينده ي توام . "
ولي من به راه و خانه مي گويم :
" من نه گذشته اي دارم و نه آينده اي . اگر اينجا بايستم ،
اين رفتن در ماندن من است ، و اگر بروم اين ماندن در رفتن
است . تنها عشق و مرگ هستند كه همه چيز را تغيير مي دهند .
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:56 |
0تو ... من ...
من از پي كار خود و تو از پي كار خودت
به اين جهان نيامده ام تا با خواسته هاي تو زندگي كنم ،
تو هم نيامده اي تا به دلخواه من زندگي كني ،
تو تويي و من من ،
اگر تصادفاً همديگر را يافتيم زهي سعادت ،
و اگر نه ، چاره نيست .
اين مهم است كه بدانيم روابط متقابل ما با ديگران طبيعي و صادقانه باشد ،
خودمان همان گونه كه هستيم باشيم و بگذاريم آنها هم همان گونه كه هستند
باشند . « " تو " » تويي و « " من " » منم .
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:55 |

سکوت و نگاه را با هم
یکی میکنم
فریادی میشود بی صدا
می شنوی
فریاد بی صدا را
فریادی که با تمام سکوتش
فقط یک چیز می گوید
دوستت دارم
دوستم داشته باش
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:52 |
چرا اغاز و چرا پايان چرا امدن و چرا رفتن چرا شب و چرا روز چرا زشت چرا زيبا و چرا خوب و چرا بد همش مي گيم چرا ؟
ولي اگر زشت نباشه زيبايي نمي تونه جلوه گر بشه همونجور كه نور ابهت خودشو توي تاريكي نشون مي ده يا اگه بد نباشه خوبي رو كي مي تونه معني كنه
يا بعضي ها مي پرسند مي گن اول رود بوده يانمي دونم دريا يا چشمه ها ولي همه باهم بوجود امدند مثل بدن انسان ولي بعدها يه مسيري رو واسه تكامل يافتن طي كرده اند مي شه كسي دنيا بياد بعد دستاش توي دوسالگي بوجود بياد نه اينا رو نوشتم نمي دونم سرتونم درد امد ولي عزيزان خدا هم عاشق هست خدا هم عشقو دوست داره زيرا خدا جهان را هرگز با تابستان و پاييزو زمستان شروع نكرده اره مسلما با بهار شروع شده سبزها روييدنو رودها رفتنو شكوفه ها سرزدن و غنچه ها شكفتن اري تا خدا هست عاشق تنها نيست همه يك تكيه گاهي دارن تكيه گاه همه هم خداست و هر چيزي با خون دل و سختي به دست امده و مي ادحتي عاشق كسي شدن تا به دست اوردنش
راحت به دست نمي اد وسعي هم بكنيد راحت از دستش نديد چرا كه شاعر مي گه من نمي گم :::::::
تا نهال ارزو از خاك سر ارد برون
باغبان را خون دل از چشم تر ارد برون
مي خورد خون جگر دهقان به پاي دانه اي
تا كه روزي حاصلش از خاك سر ارد برون
دردل در يا رود غواص و جان بركف نهد
به اميد انكه از دريا گهر ارد برون
نا خدا چون در خطر افتد گردد با خدا
تا خدا كشتي ز طوفان خطر ارد برون
تقديم به همه
گداي عشقم و سلطان حسن شاه من است
به حسن نيّت عشقم خدا گواه من است
خيال روي تو در هر کجا که خيمه زند
ز بي قراري ام آنجا قرارگاه من است
به محفلي که تويي صد هزار تير نگاه
روانه گشته ولي کارگه نگاه من است
در اشتباه گذشت عمر من يقين دارم
که آنچه به ز يقين است اشتباه من است
اگر چه بيشتر از هر کسي گنهکارم
وليک عفو تو بالاتر از گناه من است
زندانيان هر كجا هرچه وحشت داريد و ناله و ملال برايم بفرستيد ماهيگيران هر كناره هر چه تور خالي داريد و دريا زدگي برايم بفرستيد دهقانان هر زمين هر چه گل رز داريد و لباس مندرس هرچه سينه شكافته و شكم دريده و ناخن كشيده برايم بفرستيد به نشاني ام هر قهوه خانه در هر خيابان جهان
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:49 |
Love is helping a plant grow... |
|
|
|
|
|
|
|
|
and running with your puppy. |
|
|
|
|
|
|
|
|
Love is visiting a sick friend... |
|
|
|
|
|
|
|
|
and wishing another friend happy birthday. |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
Love is receiving a present... |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
Love is playing together... |
|
|
|
|
|
|
|
|
and love goes on forever! |
|
|
|
|
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:47 |
نمی خواستم مثه اشکاش، یه روز از چشاش بی افتم
ندونستم زیـــــر پاهــاش ، سنـگی بی قیمـت و مفـتم
آ رزوم بود با وجودم ، مثه روحم آشنا شه
واسه فریاد غرورم ، بــــال پرواز صدا شه
گم بشم تو شب چشماش ، بلکه عاشقم بدونه
واسه سر سپردگیهـــاش ، دیگـــه لایقــم بدونه
اما امروز یه غریبه ست ، که فقط به من می خنده
دل و دیــــوونه میـــدونه ، در رو دیــــوونه می بنده
چی شده اونهمه احساس ، اینو هــرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن ، نمی خوام عاشق بمونم
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:44 |
زندگي چيست؟
زندگي خواب خوش خاطره هاست
زندگي اشكي و از ديده جداست
زندگي نقش درون كف دست 
درد وامانده ز چوب قسمت
نقش صد پينه به پيشاني و دست
زندگي در گذر حادثه ها ست
زندگي آنچه كه مي آيد و چون مي گذرد
عشق و اميد و وصال

گذر هفته و سال
ذكر همه خوبيهاست
زندگي چرخ بزرگيست كه با اشك زمان
شدت ضربه شلاق و ستم
آه صد كودك غمخواريتيم
پا به دل مي نهد و ميگردد
پاك
زندگي
چون عابر خسته ز راه
از رهي مي رسد و مي گذرد
گاه ارابه غم 
گاه فانوس شفق
مي كند رنگ طبيعت خونين
مي زند رنگ به رخسار زمان
زندگي وصل دو دلدار به هم 

همچو پيوند دو قلب كوچك

گذر خاطره و گشت و گذار
سفر از باغ به باغ
سخن ديده به دل
خوردن شهد سخن از لب يار
زندگي خواه خوشي خواه بدي

از رهي مي رسد و مي گذرد
زندگي خنده روي لب ماست
آنچه او قسمت ما كرد بجاست
بعد از اين فلسفه پردازيها
مي توان گفت به شيريني قند
ميتوان بانگ زد اين جمله بلند
زندگي خواب خوش خاطره هاست
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:44 |
چه آرزوها
درآمد
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
چها كه مي بينم و باور ندارم
چها ،چها ، چها ، كه مي بينم و باور ندارم
مويه
حذر نجويم از هر چه مرا برسر آيد
گو در آيد ، در آيد
كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم
برگشت به فرود
اگرچه باور ندارم كه ياور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
مخالف
سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم
خبر نداريم
خوشا كزين بستر ديگر ، سر بر نداريم
برگشت
در اين غم ، چون شمع ماتم
عجب كه از گريه آبم نبرده باز
چها چها چها كه مي بينم و باور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:43 |
چشمها
چشمهایم را برای
برای بهتر دیدن به رسم قربانی
برایت هدیه فرستادم
افسوس
که آنها را لب طاقچه عادت
از یاد بردی
پس لااقل عصای سفید را فراموش نکن
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:42 |
عشق یعنی یک جهان دلبستگی
عشق یعنی بی نهایت خواستگی
عشق یعنی با تو خواندن از جُنون
عشق یعنی سوختن ها از درون
عشق یعنی با خودت بیگانگی
عشق یعنی یک جهان دیوانگی
عشق یعنی سوختن تا ساختن
عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی چشم سر را دوختن
عشق یعنی همچو شمعی سوختن
عشق یعنی یک نِیِِستان عاشقی
عشق یعنی یک گلستان رازقی
عشق یعنی دل تراشیدن ِز ِگل
عشق یعنی گم شدن در باغ ِ دل
عشق یعنی گل شدن در ِبین خار
عشق یعنی روشنی در شام تار
عشق یعنی یک ستاره نزدِ ماه
عشق یعنی با تو اُفتادن به راه
عشق یعنی سایه ی ِ سنگین ِ غم
عشق یعنی با تو رفتن تا عَدم
عشق یعنی چشم های ِ انتظار
عشق یعنی اَشکهای ِ آشکار
عشق یعنی تو ملامت کُن مَرا
عشق یعنی می ستایم من تو را
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 8:41 |
اسم وبلاگ:قرار بود وب من راجع به هری پاتر باشه ولی نشد و اسمش هم به همین دلیل است.بانوی چاق اسم تابلوی ورودی خوابگاه گروه گریفیندور است.
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 10:24 |
يك سبد گل هاي ياس همراه با قلب پر از محبتم نثارت مي كنم در اين روز دريايي كه چقدردوستت دارم ... بدان كه بي تو تمام روزهايم خاكستري مي شود . از وقتي دوستي تو با من سر گرفت تمام كينه ها از دلم رخت بربست و افتاب نگاه تو بود كه نگذاشت من در بركه ي تنهايي ام غرق شوم . من مانند پيچكي كه بر سر و بلندي مي پيچد به تو تكيه مي كنم و نمي گذارم كه هيچ وقت از من رنجيده خاطر شوي . همان گونه كه عهد بهار با تابستان وخاك تيره با سبزه هميشگي است . عهد ما همان گونه است زيرا با گذشت و مهرباني به هم متصل شده است . تو بهترين هديه ي خداوند به من هستي و من به وجود تو افتخار مي كنم و اميدوارم كه كشتي ارزوهايت در ساحل اميد لنگر اندازد و باغچه قلبت سرخ سرخ مثل
شقايق باشد ... من دست هاي تو را كه تنديس محبت است از راه دور مي بوسم و مهرباني هاي بي دريغت را در ميان صدف قلبم محفوظ نگه مي دارم .
با سلامي چو گل از من به تو و نام تو دوست 
شهد و شيرين چو عسل باد همي كام تو دوست 
دلم از دوريت چو گلي گشته خزان 
همه اب حياتم بود از جام تو دوست 
دوري و گشته فزون بار دل از هجر رخت 
بس دل ازرده شدم از غم و الام تو دوست 
مرغ دل در قفس سينه دگر رام نشد 
ايد اندر سر كويت كه شود رام تو دوست 
عمر شيرين همه دور از رخ جانان گذرد 
حيف عمرم گذرد بي تو و ايام تو دوست 
ارزو در دلم اين است كه يك بار دگر 
برسم بر تو و بر مهر دلارام تو دوست 
عمر من همه در غربت و غم مي گذرد 
كي دگر بوسه زند تربت اقدام تو دوست 
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 10:23 |
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 10:23 |

دیشب دوباره یه سری به خیالاتم زده بودم هوا خوب بود و آسمون صاف وبدون ابر بود میدونید چیکار کردم ........ رفتم تمام آرزو هامو که توی یه بغچه پیچیده بودم آوردم و یکی یکی اونها رو بردم توی دل سیاه شب مثل ستاره ها آویزون کردم و آخرش هم که می خواستم اونا رو بشمارم انگشت کم آوردم بعد از اینکه کلی با ذوق و شوق به ارزو هام توی دل سیاه شب نگاه میکردم دیدم خیلی از اونها رو بیخودی بردم و تو دل آسمون آویزون کردم چون رسیدن به خیلی از اونا در حد و توان من نیست پس رفتم و یه سبد حصیری برداشتم و تمام آروزهایی رو که فکر میکردم در حد من نیست رو از آسمون شب پس گرفتم .آخرش هم نتیجه گرفتم که هر کسی باید اول استعدادها و توانایی های خودشو ببینه بعد آرزو کنه اینطوری اگه فقط یه آرزو هم بکنه مطمئنا براورده میشه
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 10:22 |
چشمای تو مثل شقایقن
این همه سال گذشت
هنوزم که عاشقن
چشمای من زشت و پلیدن
پر از ریا پر از فریبن
کاشکی عاشق نبودی
بین همه عاشق من نبودی
کاش توام مثل همه
زود می رفتی پام نبودی
یه روزی رفتی و حالا اومدی
حالا که دلم شکسته
حالا که نفرت مردم
پرای عشقمو بسته
چرا حالا اومدی؟
حالا که یه خسته هستم
حالا که همه می گن
جای دلم یه سنگ بستم
دیدی قلبت رو شکستم
دیدی عاشق نبودم
یادم میاد اون روزایی
که شبارو گل یاد تو سحر کرد
و خیالم پيش خیال تو سفر کرد
اما تو رام ندادی!!
جز تو چیزی نمی خواستم
توی دلت جام ندادی
حالا من خسته ی خستم
حالا من تنهای تنهام
حالا من تو این سیاهی
یه غریبم..یه معمام
اما هیچ فایده نداره
سر راه من نشستن
منتظر به راه عشقی
که پای اومدننش رو
خیلی وقته که شکستن!
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 10:22 |