مرگ روز
مي رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش اين چه شيون است ؟
ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر ولي
تو مي روي به حجله ومن مي روم به گور
مگذاريد كه بي باده بمانم گاهي مگذاريد كه از دل بر آرم آهي كا ش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست!! !!... چه بي اميد رها كردي، از نيامدنت، نپرسيدنت و خبر ندادنت ، گرفته و نا توان است
همه جا هر روز و هر شب شرابم بدهيد آخرين لحظه عمرم مي نابم بدهيد
روز مرگم همگي دف بزنيد شاعري رقص كند جمله شما كف بزنيد
بر نمازم مگذاريد بيايد واعظ پير ميخانه بخواند غزلي از حافظ
هر كه شيون كند از دور و برم دور كنيد همه را مست و خراب از مي انگور كنيد
روي قبرم بنويسيد آن وفا دار برفت آن جگر سوخته زين دار برفت
چگونه باور كنم نبودنت را، نديدنت را ؟
مگر مي توان بود و نديد ؟ مگر مي توان گذاشت و گذشت؟
مگر مي توان احساس را در دل خشكا ند؛ سوزاند ؟؟؟
چه بي صدا رفتي
دل را ، آرزو را، حرف را
از بلبلك هاي باغ سراغت را گرفتم
خبري نداشتند
و خنديدند به حال زار من
كه چگونه
آري آنها نيز نفهميدند كه بي تو چگونه سركنم زندگي را................

می توانم براحتی
خاطره تو را
در دوردست ترين بی نهايت
زير خروارها فراموشی
دفن کنم !.
آهي کشيد و بعد به آهش ادامه داد
بر روي کاغذي که دلش را کشيده بود
راهي کشيد و بعد به راهش ادامه داد
***
گه گاه نسيم زنگ زنگي مي زد
آهسته به شيشه ريزه سنگي مي زد
من بودم و شعر بود و تنهايي و تو
باران چه پيانوي قشنگي مي زد
***
با تور دلم زود تو را مي گيرم
از خاطره ي رود تو را مي گيرم
اي ماهي آب هاي روشن ! اي عشق
از آب گل آلود تو را مي گيرم
باز در يك خا نه ي ابريشمي
عكس زيباي تو را رويا كشيد
چشم هاي پر ز جادوي تو را
در ميان موجي از دريا كشيد
باز هم من خيره ماندم بر لبت
تا به لبخند قشنگي باز شد
گويي از آن لبخند زيباي تو
صد هزاران غنچه با هم باز شد
من درون چشم هايت ديده ام
عشق زيبايي كه من را مي كشيد
مرغ روياي درون شعر من
سوي تو مي آمد و پر مي كشيد
آ فتاب گردان با غم همچنان
از تو مي خواهد كه خورشيدش شوي
گر به احساسش بتابي نور ومهر
غرق شعر ناب نو شينش شوي
لحظه ها رو با تو بودن.در نگاه تو شكفتن
حس عشق و در تو ديدن.مثل روياي تو خوابِ
با تو رفتن با تو موندن.مثل قصه تو رو خوندن
تا هميشه تو رو خواستن مثل تشنگي ِ آبِ
اگه چشمات منو مي خواست. تو نگاه تو مي مردم
اگه دستات مال من بود.جون به دستات مي سپردم
اگه اسمم رو مي خوندي.ديگه از ياد نمي بردم
اگه با من تو مي موندي. همه دنيا رو مي بردم
بي تو اما سر سپردن.بي تو عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن.بي تو خوبِ من محاله
بي تو حتي زنده بودن.بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تو رو نديدن.واسه من رنج و عذابِ
اگه چشمات منو مي خواست .تو نگاه تو مي مردم
توي آسمون عشقم غير تو پرنده ايي نيست
روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه ايي نيست
توي قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو هيچ كسي رو دوست نداره
|
ايينه هاي باغ تماشـــــــــا هنوز هست ر اهي به سمت كوچه دلهـــ هنوز هست |
وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت را ندارم ......
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است
من می مانم و یاد تو و دلی پر درد .....
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان
روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند
نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :
دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم
برای یک دوست
غزل دلتنگی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
وقتی آدم تنها میشه وقتی تو جمع منها میشه
وقتی میگن دوست داریم اما ریا رسوا میشه
وقتی چشات منتظرن که این خدا پیدا میشه
وقتی محبت میکنی جواب میده اون با تیشه
آب نمیدن خشک میکنن ساقهء گل رو با ریشه
قیچیه باغبونی آخه همدم گلها نمیشه
چقدر تفاوت میکنه دنیای سنگی با شیشه
لطافتا با سنگدلی یواش یواش عوض میشه
فقط تو رویا میمونه شب سیاه مهتابی شه
وقتی درخت توی بهار از خواب غفلت پا میشه
شکوفه بارون میکنه امید داره بهاری شه
خدا چرا امید میدی وقتی که باز خزون میشه
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
دو شاخه گل زیبا در گلدان میگذاریم به خانه رنگ و بویی دیگر می بخشیم و چراغها را روشن میکنیم اما نابینا همیشه در تاریکی خواهد بود.
آنچه که بایسته است و باید دانست در اختیار است اما برای آن کس که حقیقت را نمی بیند ، همیشه دور از دسترس می نماید.
اما بخاطر داشته باشیم که هر چند رودخانه ها بسیار باشند زمان پیوستن به دریا یکی میشوند و آنگاه که خورشید میدمد، تاریکی با تمام عظمتش ناپدید خواهد شد.
آدمها مثل رودخانه ميمانند
آدمها رودخانه هستند
و حسادت فصلي از سال
حسادت چهره اي زشت از رودخانه ي وحشي آدمهاست
كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را ويران ميكنند
و در آن خشم ويرانگر اهريمني
در آن حس مبتذل بي معنا
جايي نيست كه بيانديشي
آيا گلي كه در باغ دلي كاشته بودم نابود كردم؟
چند مي ارزد؟ غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت؟
كاش حسادت ميمرد
حسادت ماده شغالي است پير ، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش
حسادت نفرت ميزايد
حسادت حقارت ميزايد
حسادت از لحظه هاي آبي، ساعتهاي مبتذل بي شرفي ميسازد
حسادت انسانيت را در ذهن و احساس را در قلب ميكشد
آدمها كاش چشم هايشان را باز كنند
آدمها كاش از زور حسادت تب نكنند
تب كنند ، براي آنها كه برايشان ميميرند
تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبت
آدمها كاش لبخند بزنند! كه آسانتر هم هست از خشم
آدمها كاش چشمهايشان هر روز چند لحظه كور باشد
تا با چشم دل ببينند
كم ... اما ببينند
آدمها كاش به طراوت باغ همسايه رشك نبرند
به جاي خشكاندن باغ همسايه ، باغ خود را آباد كنند
كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا كنند
كاش باور كنند ، بهترين ها ، در بدترين ها نهفته
