تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق

امروز   من ایستاده ام در  باد و  تو  آن  قدر از من  دور هستی  که  فریادهایم در
!... هجوم  باد  گم  می شوند  و  من  دیوانه وار   فریاد  می زنم  پدر  ... پدر  
تو سرود وداع را خواندی و من بی  تفاوت گوش سپردم و  اینک  به  نوای محزون 
تو  هم اکنون بیدارم ولی افسوس ... افسوس  تو که نیستی بیداری مرا ببینی ؟
!... برگرد ... برگرد
شب ها  با  دلی  گرفته  تنها  پشت   پنجره  به  انتظارت می نشینم و به یاد تو گلهای
باغچه را  می بوسم  و  دانه  دانه  مهره های  تسبیحت را لمس می کنم تا خدای
مهربان  مرا به  وصال تو  برساند  مرا  در  این قفس خاکی رها مکن ای پدر ... !
آن قدر مهر و وفا از همگان کردی تو
نام نیکت همه  جا ورد زبان است  هنوز                                        
برگ زرد پاییزم از اشک غم لبریزم
     با یادت در تنهای اشک حشرت می ریزم                                        
*** :::  تک و تنها به تو می اندیشم ::: ***

 


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 22:5 |
  
به نام خالق عشق . امروزعزيزم بيا به خاطره من يک نقاشي بکش برو سه پايه محبت رو بيار بوم دلت رو روش بزار با قلم موعشق اسمم رو بوم عاشقانه بنويس عشق من تو بايد جاودانه باشه ولي هر موقعه ازمن خسته شدي بالاي بومه دلت يک ابر بکش تا قطره قطره بارون اسمم رو پاک کنه بعد زير بوم بنويس هميشه باراني باز زيرباران نامهربانيها تنها شد


به نام او به ياد تو. زندگي من همچون سرآبيست که پاياني ندارد همچو آهيست که ازدل پر سوز يک عاشق برمي خيزد دنيايي واهي و پوچ شده که ياري داشته باشم اينجا جاي براي من نيست وقتي تو نيستي هيچ چيز نيست وقتي تو بودي همه چيز بود همه چيز رنگ خوبي به خود گرفته بود همه رفتن تو هم رفتي دلم تنها مونده با اين همه غصه دلم تنهايي تنهاست زندگي که تو دست محرمي بر دل شكسته من نباشد نمي خواهم بايد برم من بدون تو هيچ چيز نيستم


عشق يک طرفه آخرش جداي دردناکي خواهد بود اشكاتو پاک کن نازنين، دستاتو به آسمان دراز کن نازنين، و خوشبختيش رواز خدا بخواه اگه دوسش داري، مي دوني من هم دلم گرفته، ا نسان هميشه به آرزوهاش نمي رسه بعضي وقتا بايد کبوتره وجودتو آزاد کني و بزاري بره، بزاري آن جا که خوشبخته زندگي کنه اينو بگم که کبوتر تو قفس ميميره مي دونم دوسش داري مي دونم اشکت داره ميريزه مي دونم رفتن هميشه پرغمه ميدونم اشكاتو پاک کن مگه توخوبي و خوشي اون رو نمي خواي پس تو بايد خوشحال باشي نازنين،اشكاتو پاک کن نازنين منوهم دعا کن نازنين


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 22:5 |

وقتی دلم تنگه برات
وقتی دلم می کنه صدات
می شنوی صدای نالمو؟
که می رسونه باد برات؟
....من یه عمر عاشقتم
عاشق خودت عاشق چشات
نگو چشات نا مردی کرد
عشقمو دید رحم نکرد
آخه نگاه منم عاشقته
میزنه قلبم با یه نگات
زمونه بود نا مردی کرد
عشقمو دید حسودی کرد
دلم موندو صبوری کرد
نشست به پات عاشقی کرد
اما نگام نگاهتو هوایی کرد
بی خیالی دلم دل تورو
خودت بگو کجایی کرد؟
تو راست می گی سر به هوام
از یه سرای دیگه و
شایدم از ناکجام....
تو راست می گی ...
بال وپر شکستمو مرهمی نیست
آخر قصه ی دلم
رسیدن و با همی نیست
تو راست می گی که دنیا
مال منو مال تو نیست
مال دلای عاشق و
مال چشای ساده نیست




+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 22:4 |
کاش در صفحه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم

و با کیش رخت مات می شدم
 
زندگی بازی شطرنجی نیست که در آن با کیش کسی مات شوی

زندگی تک تک این ثانیه هاست

                                       که در آن نقش تو پیداست

+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 22:4 |
درد کویر
                                                                                    
 کاش آسمان می دانست درد من چیست
کاش می دانست نیاز من چیست 
کاش می دانست به یک قطره باران نیز قانعم
کاش آسمان می دانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست
دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است
عاشقم ولی یک عاشق تنها
یک عاشق بی کس عاشقی که معشوقش در کنارش نیست
کاش دریا می دانست کویر چیست
راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد
اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس
کاش باران می دانست معنی انتظار چیست
منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران
را می کشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است
و ای کاش آسمان می دانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست

+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 22:3 |
 

نمي دانم چند شب و چند روز است كه من بي خبرم .... چند صبح گذشت و چند خورشيد به افق پيوست كه من در انديشه هاي خويش سر در گريبان تنهايي ميان لبخند و تكرار غوطه ورم .... چند شكوه جا مانده ؟ .... يادم نيست ! دلم براي تك تك نگاههاي سبز تنگ مي شود .... من ،‌شيفته تازگي و هراسان از غار تنهايي ،‌ دست به سوي كليد نگاهي دراز كرده ام كه رمز تمام قفلها را داشته باشد ... راستي خيال است اين يا وهم ؟ اميد است يا سراب ؟ نمي دانم ... هنوز پس از عبور از تمام جاده هاي نفرت و فريب ،‌ زشت و زيبا ،‌دروغ و حقيقت همچنان تازه تر از نسيم بهاريست دلم ... و به خود مي بالم كه شيفته زاده است مرا خالق جهان آفرين ! هر كه تن اين درخت استوار را به ناخن دل سنگي خراشيد ... سايه بانش را دريغ نكرد زيرا كه درخت سرو آزاده است و سرافراز و سايه تنها شعريست كه از بر كرده است .........


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 22:3 |
دلي بسوخت ،اشكي بريخت
عشقي بسوخت ،جامي بريخت
آسمان نيلگون هوا طوفاني
همه منتظر بهر اتفاقي ناگهاني
پروانه آرزوي پرواز داشت
پر زدن را در هواي يار به سر داشت
كرم بيچاره پيله را هموار نمود
عشقش بهر شمع او را رسوا نمود
شمع او را بهر اين مهماني دعوت نمود
اما حيف پروانه در برش كوچك مي نمود
اي كه حسرت پرواز به دل داشتي
خود نمي خواستي آنچه را بگذاشتي
اي كه بادبان كشتي ات بر آب شد
 عشق توچون حبابي بر آب شد
اي كه ساغرت از پيمانه خالي گشته است
تويي كه جامت بشكسته جامي گشته است
اي كه خون دل بنوشانند تو را جام به جام
تا به كي پيمانه ات چون زهرباشد به كام
اي كه روح عشق تو روح مجنون بود
سينه ات از حك مهربان چون بيستون بود
كرم كوچك جان خود را در پيله جا گذاشت
جانش را به جان آفرين در آخر وا گذاشت
قاصدكها گفتند پيغام پروانه را
مهربان،مهربان ،دوست مي دارم تو را
گهي پر ،گهي تهي از عشق گردي
گهي ساكن ،گهي روان از عشق گردي
شقايقها آمدند همه زنبق به دست
كنار جسم بي جان پروانه همه دست به دست
نرگسها همه مرثيه خوان عشقش بودند
نيلوفران شرمنده از گلگوني رخش بودند
عجب بدرقه اي بود پروانه را
عجب شرري بود بال پروانه را
تير بهتان سوي پروانه پرواز داشت
پروانه اما سينه اي بازِ باز داشت
پروانه آموخته بود اما صبوري را پيشتر
زين سبب پذيرا بود تيرها را بيشتر
پروانه به دل اشك و به لب خنده داشت
مهربان را ستايش مي كرد وچيزي ديگر كم نداشت
پروانه سوي پرواز داشت اما پيله تنگ
گويا زمين و زمان  با پروانه داشت جنگ
عشق آسماني پروانه را ندا در مي داد
آغوشش اما بسته و پروانه را شوكران در مي داد
اما نمي دانستند پروانه را نايي در بدن نيست
كالبد را تهي كرده است و در بند اين بدن نيست
نمي دانستند پروانه ديگر شوق پروازي ندارد
پروانه ديگر به تن بال پروازي ندارد
شمع اما همچنان مي سوخت بي پروا
قطره ،قطره كوچك مي گشت اما نابجا
شمع را نوري نبود،گرمايي نبود
پروانه هم ديگر به تن جاني نبود
طفلكي پروانه ايستاد و سوخت تا انتها
قلبش مي تپيد و مي گفت مهربانم بيا
گرچه عمر پروانه ،شمع را كم مي نمود
درسهايي از اين عشق پروانه از بر مي نمود
عشق پروانه و شمع ،عشق سوختن است
عشق صبوري و لب از لب دوختن است
عشق پروانه و شمع ،عشق بانوي عشق است
چله نشيني و قطره باران و مرواريد عشق است
عشق پروانه و شمع عشق آسماني است
يك دسته گل انتظار و آخرين مهرباني است
عشق پروانه و شمع را من بعد چه كنم؟
عصمت ستايي  و سرودن مهربان را چه كنم؟
عشق پروانه و شمع زين پس جمعه ها دلگير است
بوسه بر غربت ستاره و زخم دلي سنگين است
عشق پروانه و شمع ستايش مهربان است
آنكه تو را مي ستايد ،غريبانه دلگير است
عشق پروانه و شمع راكجا يابند
مهربونم تو رو خدا يه كم بخند
عشق پروانه وشمع شب تنهايي عاشقان است
توي آسمان عشق فقط تويي فرياد اين است
عشق پروانه و شمع ساقي گم گشته و عشقي ناخوانده است
عشق پروانه و شمع سهمي از تو و مرگ پروانه است
 سهم پروانه از عاشقي اين بود
سينه ها را از كينه تهي مي بايد نمود
 

+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 22:2 |
اگه چشمات نبودن، دنیا این رنگی نبود
رو لب پرنده ها،دیگه آهنگی نبود
اگه چشمات نبودن،آسمون آبی نبود
ُگلای یاس ِ سفید، توی ِ هیچ خوابی نبود
اگه چشمات نبودن، شب ِ مهتابی نبود
پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود
اگه چشمات نبودن، کی واسم گریه می کرد
دل ِ من وقتی شکست، به کجا تکیه می کرد
اگه چشمات نبودن،کی با من سفر می کرد
واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد
اگه چشمات نبودن، کی ُگلا رو آب می داد
واسه گنجشک دلم کی یه جای ِ خواب می داد
حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم
جُرأت پر کشیدن از توی ِ قفس دارم
دیگه چشماتُ نگیر،که من آزُرِده ِبشم
ِمث ِ ُگل تو فصل یخ،زردُ پژمرده بشم
تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم
همش از پنجره ای،که به روم بازه می گم

 


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 22:1 |
مث آینه شکستم ، تو ندیدی
صدای شکستنم رو نشنیدی
یادته بهت می گفتم نمی مونی
دیدی آخرش به حرف من رسیدی

 پیچکای باغچه مون خشک شدو پژمرد
خاطرات ما رو توی قصه ها برد
دلی که حتی به حرفای تو خوش بود
دیدی آخرش چه جور تو دست تو مُرد

منو دادی به بهانه ، به یه حرف عاشقانه
چه فروختی من و آسون ، زیر قیمت هیچ و ارزون
آروم آروم بازی بازی ، زندگیم دادی به بازی
ما که باختیم و تموم شد ، الهی خودت نبازی

تو نبودی ، تو ندیدی ، بغض و هق هق نشنیدی
واسه بودن تو موندم ، تو چه بیخیال پریدی
رفتی و زدی شکستی ، گلدون اقاقیا رو
چه کنم با باغ بی گل ، باغ سرد بی بهارو....


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 23:54 |

               مرا دردي است اندر دل كه درمانش نمي دانم
                جوابي هم نمي آيد ز هر در هر كه را خوانم


هواي ديده طوفاني، دلم درياي محنتها
گهي مي بارد اين ابر و گهي مي غرد اين دريا



دلم چون مرغ در بندي كه از بند و قفس رسته
پناهش ده كه بر بامت پناه آورده بنشسته



يكي مي نالد از غربت ، دگر مي گويد از هجران
كدامين دردو من گويم كه هم اين دارم و هم آن 



بسان آهويي وحشي بدام تو گرفتارم

و ليكن اندرين صحرا به عشقت تا ابد مانم



+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 23:52 |

خوبی دیگه تموم شده
منم مثل خودت بدم
منم میخوام دروغ بگم
منم دورنگی بلدم
کاری به کارت ندارم
قصه ی من گلایه نیست
طعنه به تونمیزنم
طعنه به ماجرازدم
خوب میدونم که این روزا
یکی دیگه کنارتِ
مبارکِ هم واسه تو
هم واسه اون که یارتِ
بیاوخاطراتتو برداروازاینجاببر
من یادگاری نمیخوام
نگوکه یادگارتِ
دستتوخوندم عزیزم
بازی دیگه تموم شده
بروکه بی توپرزدن
این روزاآرزوم شده
می خوام مثل گذشته ها
مهرم و پنهون بکنم
حس میکنم که عاطفه ام
به پای تو حروم شده
خلاصه اینکه نازنین منم مثل خودت بدم
منم میخوام دروغ بگم منم دورنگی بلدم
امابازم دارم میگم قصه ی من گلایه نیست  
طعنه به تو نمیزنم طعنه به ماجرازدم.
 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 23:45 |

JavaScript Codes