تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق

قلم شكستن بغضش كلام مي خواهد
نه آتش است و نه با د است و جام مي خواهد


بيمناكم كه در اين كوچه بمانم تا مرگ
وغزلهاي غريبانه بخوانم تا مرگ
بيمناكم كه فراموش كنم خانه خويش
خو بگيرم به غزلهاي غريبانه خويش...

نشد دلي كه بگيرد مرا به گرده خويش



+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 23:30 |
صداي پاي که مي آيد....؟ به کوچه ام که گذر دارد..؟
بگوکه پنجره بگشايم اگرزعشق خبر دارد..؟

دلم گرفته ز تنهايي ...بود که پنجره بگشايم
اگر گذر گه خواموشم هنوز ...راهگذار دارد

کسي که مي گذرداز اينجا....به دست...شاخه گلي دارد!
ز کوچه اين شده معلومم که....رنگ و بوي دگر دارد

کسي که مي گذرد اينجا ... به دست مشعله اي دارد...
بگو که پرده ي ظلمت را... ز روي غمکده بردارد...

چه تلخکام و چه محرومم..! بگو که دريغ نفرمايد
کسي که ميگذرد اينجا... گلاب و نقل و شکر دارد

فشرده بر جگرم بنگر... سکوت سربي شبها را...!
طنين نقره اي کامش...نشانه ها ز سحر دارد..!

صداي پاي که مي آيد..؟صلاي عشق بزن اي دل...!
کسي که مي گذرد از اينجا..سوي دريچه ي من نظر دارد......

 


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 23:28 |
          بشنو صدامو


وقتی  دل دریای  خونه                 از  دل   ما   کی  میخونه
حرف  ما  رو کی  می فهمه           غم  ما رو  کی    می دونه
اگه  گوش  شنوا  بود                   توی این دور   و  زمونه
در   دامونو میشمردیم                  همه  رو   دونه  به دونه


                                   * * *


زندگی یعنی  یه  لبخند                  یعنی  گفتن  و شنیدن
مثل   چشمه ای  زلاله                  رو به   دریای  رسیدن
من  می دونم   که  توقف               مثل  مردابه  یه مرداب
حرف  ماهی رو بفهمین                بشکنین شیشه ی  این  خواب



+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 23:28 |

حالا که تو عاشقي نابلدم تحملم کن
حالا که به دنيا پشت پا زدم تحملم کن
حالا که دنبال چشمات اومدم پناه من باش
حالا که براي موندن اومدم تحملم کن
عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن
تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن
بيا و تو آسمون شب من ستاره تر باش
جاي ناخدا بشين مدعيان عشقو سر باش
واسه اين سربه هواي عاشقت يه خورده ناز کن
با من عاشق پيشه تر ديوونه تر پرنده تر باش
اگه ديوونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم
منو ويروونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم
تو بگو من کي باشم من چي باشم از چي بخونم؟
تو رو چند تا شعله پرپر بزنم بگو بدونم
عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن
تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن
با خيال تو خطر کردن واز تو گفتن عشقه
باغ چيه باغچه کدومه؟ تو چشات شکفتن عشقه
غم فردا رو نخور دنيا همش مکر و دروغه
همه دنيا رو ولش فقط عزيزم تو رو عشقه
پيش تو آينه حريفي نداره پريچه هيچه
پيش تو دنيا کمه دريا حقيره کوه کوچيکه
اي خودي تر از خود من اي تو تازه ي هميشه
تو رو من تو رو ميخوام که مثل تو پيدا نميشه
عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن
تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن



+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 23:26 |

حالا که تو عاشقي نابلدم تحملم کن
حالا که به دنيا پشت پا زدم تحملم کن
حالا که دنبال چشمات اومدم پناه من باش
حالا که براي موندن اومدم تحملم کن
عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن
تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن
بيا و تو آسمون شب من ستاره تر باش
جاي ناخدا بشين مدعيان عشقو سر باش
واسه اين سربه هواي عاشقت يه خورده ناز کن
با من عاشق پيشه تر ديوونه تر پرنده تر باش
اگه ديوونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم
منو ويروونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم
تو بگو من کي باشم من چي باشم از چي بخونم؟
تو رو چند تا شعله پرپر بزنم بگو بدونم
عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن
تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن
با خيال تو خطر کردن واز تو گفتن عشقه
باغ چيه باغچه کدومه؟ تو چشات شکفتن عشقه
غم فردا رو نخور دنيا همش مکر و دروغه
همه دنيا رو ولش فقط عزيزم تو رو عشقه
پيش تو آينه حريفي نداره پريچه هيچه
پيش تو دنيا کمه دريا حقيره کوه کوچيکه
اي خودي تر از خود من اي تو تازه ي هميشه
تو رو من تو رو ميخوام که مثل تو پيدا نميشه
عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن
تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن



+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 23:26 |
حدیث دیگری از عشق

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را
ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا
بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 23:24 |
حدیث دیگری از عشق

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را
ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا
بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 23:24 |

وقتی من پر از گلایم من
وقتی من پراز تمنام
تویی اون آهوی وحشی
میری از کنار صحرام
همون جایی که زمانی
بوده گلخونه ی چشمات
حالا می زنی کنایه
به منه تنهای تنهات
چی شد اون گلخونه ی من
کجایی بلبل عشقم
من که تنهام من که بی کس
منکه مونده از زمونم
می گذری از روی قلبم
نمی گی چی شد کسی که
یه زمانی بوده عشقم
یه زمانی عاشقم بود
نمی گی چی شد دلی که
تپیده عمری برایم
نمی گی که سرور عشق
عشقشو باخته به پایم
آخه من چطور تونستم
بذارم بری تو از من
مثل رویای گل سرخ
که میخنده توی خوابم
یه دفعه یه دیو سرسخت
اونو میبره ز خوابم
اما بوی نفس اون
مونده با من..منه تنها
منی که اونو شناختم
نفسم به عشق اون بود
حالا مونده یه صدایی
یه صدای گنگ و آروم
که می گه کنار گوشم
چی شداون عشق؟لیلی و مجنون
من یه خوارم..من یه کابوس
تو یه رویا...گل سرخی
نگذر از کنارم آروم
که دلم پر از نگاهه
اون نگاه آخری که
بوده عمری سرپناهم
بوده دلگرمی از عشقی
که من از تو می شناسم
این همه نوشتم اما
تو برو فدای چشمات
که دلم با توئه اما
می بازم به سرنوشتم
برو ای الهه ی من
برو ای دلیل بودن
برو اما راز عشقم
نگو هیچ وقت به کسایی
که ندیدن رنگ عشق و
رنگ پاکی و محبت
یه دفعه یه خیال از تو
یه نگاه پر رازت
اومد و جلوی چشمام
پرسید از چشای خیسم
چه گناهی؟چه خطایی
که منو از تو جدا کرد؟
برو ای الهه ی من
برو ای گرمی پشتم
که بدون تو میمیرم
ولی اینه سرنوشتم
برو اما نبر از یادو خیالت
....که یکی هست
که همیشه
هست نگرانت.



+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 23:3 |
 
آری من همان عاشقم
 
آری من همان عاشقم یک عاشق دلسوخته یک عاشق تنها
یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر
اسیری در یک قلب سرخ
آری من همان مجنون قصه هایم و
یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم
لحظه های سخت را ÷شت سر می گذارم و
به عشق لیلیم از هفت آسمان خواهم گذشت
در جاده ها از سختیها می گذرم تا به مقصدم
که همان خانه لیلایم است برسم
آری عاشقم یک عاشق چشم به راه عاشقی
که مدتهاست در غم انتظار نشسته است
 درآتش فاصله ها سوخته است در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است
و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است
آری من همانم که به او می گویند دیوانه   به او می گویندآواره
من همانم که لحظه هایم را به یاد عشق می گذرانم
با یاد او اشک می ریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد می زنم
فریاد می زنم تا تمام ÷نجره های خاموش
با فریاد من روشن شوند و گو یند این دیوانه کیست؟
آری این دیوانه همان است که جایش در قصه ها بوده
همانی است که نامش در این دنیا مانده و یادش
همیشه و همیشه یک عاقل را مجنون می کند
آری من همان عاشقم یک عاشق دل شکسته
همان عاشقی که به او می گویند دیوانه و دلشکسته
 
 

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 23:2 |
 
خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من
خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش
مثل عذابِ مردن
به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من
خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من
به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته
دلم از رفتنت بد جوري شكسته
تو نمي ماني روياهاي خوبم
اما من فقط به تو مي گويم
فقط براي تو مي خوانم
فقط براي تو مي نويسم
از رنجي كه مي برم
از دردي كه دارم
تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب
براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري
مي دانم
شايد تو دوست داري من مجنون شوم
آواره شوم
اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم، نمي توانم
تو مي روي و يك بغض كال در گلو
جلوي آوازم را مي گيرد
نمي توانم تو را فرياد بزنم
گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد
تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است
چقدر سخت است منتظر كسي باشي
كه هيچ وقت فكر آمدن نيست
مهمان عزيزي باشي
كه فانوس خانه اش روشن نيست
چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند
او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند
چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند
اسمت را از خاطره ها پاك كنند
چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند
با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند
تو مي روي و نمي داني من به تو عادت كرده ام
اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم
نمي داني شكستن چقدر سخت است
آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است
اگر مي خواهي من بشكنم
اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم
برو حرفي نيست
هميشه براي رفتن بهانه زياد است
آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است
يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست
خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست
برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد
شايد عشق تو جاي ديگر
پيش كسي بهتر باشد
برو اما فراموشم نكن
اين ديوانه خود را به خاطر بسپار
دنيا همين امروز و فردا نيست
مرا نكن همبازي روزگار
برو مگذار آن روزها يادت برود
قصه آشنايي ما
اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود
برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام
چه كنم، دست خودم نيست
آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام
مي دانم دوستم نداشتي و نداري
مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاري
چه مي شود كرد
يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي روي
آنجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد
برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم
نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه
اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم
برو اما به كسي نگو با من چه كردي
نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردي
نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند
نگو حقش بود ظالمت مي كنند
نگو عشق ما از اول اشتباه بود
مي گويند رفيقش نيمه راه بود
نگو دست محبتش را رد كردي
مي گويند به خودت بد كردي
نگو زندگيش تباه شد
مي گويند براي تو گناه شد
نگو مرا براي بازي انتخاب كردي
مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردي
نگو كارش گذشته از كار
مي گويند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار
نگو نمي خواهمش آدم زياد است
مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است
نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد
مي گويند شيطان را در چشمهاي تو ديد
نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردي
مي گويند نگاه در چشم ترش كردي؟
نگو زندگيش را گرفتم
نه به تو تقديم كردم هديه بود
نگو ناقابل بود
هرچه بود پيشكش دل بود

 


+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 23:1 |
 
خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من
خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش
مثل عذابِ مردن
به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من
خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من
به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته
دلم از رفتنت بد جوري شكسته
تو نمي ماني روياهاي خوبم
اما من فقط به تو مي گويم
فقط براي تو مي خوانم
فقط براي تو مي نويسم
از رنجي كه مي برم
از دردي كه دارم
تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب
براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري
مي دانم
شايد تو دوست داري من مجنون شوم
آواره شوم
اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم، نمي توانم
تو مي روي و يك بغض كال در گلو
جلوي آوازم را مي گيرد
نمي توانم تو را فرياد بزنم
گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد
تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است
چقدر سخت است منتظر كسي باشي
كه هيچ وقت فكر آمدن نيست
مهمان عزيزي باشي
كه فانوس خانه اش روشن نيست
چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند
او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند
چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند
اسمت را از خاطره ها پاك كنند
چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند
با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند
تو مي روي و نمي داني من به تو عادت كرده ام
اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم
نمي داني شكستن چقدر سخت است
آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است
اگر مي خواهي من بشكنم
اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم
برو حرفي نيست
هميشه براي رفتن بهانه زياد است
آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است
يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست
خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست
برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد
شايد عشق تو جاي ديگر
پيش كسي بهتر باشد
برو اما فراموشم نكن
اين ديوانه خود را به خاطر بسپار
دنيا همين امروز و فردا نيست
مرا نكن همبازي روزگار
برو مگذار آن روزها يادت برود
قصه آشنايي ما
اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود
برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام
چه كنم، دست خودم نيست
آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام
مي دانم دوستم نداشتي و نداري
مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاري
چه مي شود كرد
يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي روي
آنجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد
برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم
نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه
اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم
برو اما به كسي نگو با من چه كردي
نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردي
نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند
نگو حقش بود ظالمت مي كنند
نگو عشق ما از اول اشتباه بود
مي گويند رفيقش نيمه راه بود
نگو دست محبتش را رد كردي
مي گويند به خودت بد كردي
نگو زندگيش تباه شد
مي گويند براي تو گناه شد
نگو مرا براي بازي انتخاب كردي
مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردي
نگو كارش گذشته از كار
مي گويند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار
نگو نمي خواهمش آدم زياد است
مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است
نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد
مي گويند شيطان را در چشمهاي تو ديد
نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردي
مي گويند نگاه در چشم ترش كردي؟
نگو زندگيش را گرفتم
نه به تو تقديم كردم هديه بود
نگو ناقابل بود
هرچه بود پيشكش دل بود

 


+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 23:1 |

دگردل کندم از ياران،دگردرخود فرو رفتم مپرس ازاعتبارمن،دگرازرنگ ورو رفته دريغاازرفيقانم،مرا بيگانه ميخوانند مراچون شمع کشتندوچون پروانه ميرانند کسي که از صدا ميگفت: به لب مهرسکوتم زد مرابالاي بالا برد ولي سنگ سقوطم زد به هر ياري که رو کردم،يه دشنه بر لبم مي کاشت هراس هر نفس مردن مرا يک دم رها نگذاشت به جبران کدام نيرنگ،به من رنگ ريا خورده به تاوان کدامين جنگ،به تن سنگ بلا خورده سکوتم حرفها دارد،ولي



+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 23:0 |

نمی تونم بگذرم از گناهت
وقتش دوری کنم از نگاهت
باید برم ،برم یه جای د یگه
این و چشای خیس آئینه میگه
کی فکرشو می کرد توبی وفا بشی
تو هم مثل تموم آدما بشی
کی فکرشو می کرد یه روز عزیزم
واسه جدایی ازتو اشک بریزم
کاش میدونستم عشق تودو روزه
دلم واسه خودم داره میسوزه
منی که باتو همه جوره ساختم
عاشقی روبااسم تو شناختم
منی که دل پیشت گروگذاشتم
بیشترازاین ازت توقع داشتم
عشق ما فقط برای این بود
که یه غریبه باتو هم نشین بود
حالا دیگه تویی واون غریبه
اونم می فهمه عشق توفر یبه
   


+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 22:59 |

 
آهای ، چه چیزی همراه تو هست عزیزم؟ (چی داری)
من قبلاهیچوقت هیچوقت چنین احساسی نداشتم
آهای ، یه کم بیا نزدیکتر
عزیزم ، می خوام قلبتو بدزدم 
 
 
صورتهای خوشگل خوشگل ، تابنده مثل ماه
زلف های سیاه سیاه ، چشم های آبی آبی
اونا باعث میشن رویا ببینیم ، راهمونو گم کنیم ، عقل و هوشمونو از دست بدیم
اونا آرامش ذهنو خراب میکنن ، ما رو آتیش می زنن و ما رو پر از هوس می کنن
عزیزم بلرزون و بچرخون  قلبم برای تو می رقصه
عزیزم بلرزون و بچرخون ، چرا تو هم با من نمی رقصی ؟

 
 
این بدن های جنبان و خرامان
اول از قلبت می پرسن و بعد از زندگیت
این خط های رنگارنگ و جادویی (مثل) رعدو برق رو
صدها بار دیدم ولی اونا هنوز منو متحیر می کنن
ببین میان اینجا، ببین می رن اونجا
با چه حالت و نازی می جنبن
این الهه ها ، این خوشگل ها ، یه بار زیر چشمی نگاه کنن
تمام دنیا دیوونه میشن و به پاشون می افتن
حتی این پری ها ، گلهای زیبایی ، زبون عشقو نمی فهمن
عزیزم بلرزون و بچرخون ، قلبم برای تو می رقصه
عزیزم بلرزون و بچرخون ، چرا تو هم با من نمی رقصی ؟
 
 
یه کلاه قرمز روی سرت ، یه شال (!) ابریشمی توی دستت ، چه منظره ایه برای تماشا کردن
گونه های لطیف و زیبا ، موهای مجعد روی اونا (گونه ها) ، چه منظره ایه برای تماشا کردن
 
 
این دلبرهای خوشگل نمی دونن که
عشق و وفاداری چیه ؟!
این عاشق های زودگذر ، دارن از چی شکایت می کنن؟
اونا نمی دونن ما دنبال چی میریم (؟!)
این غریبه های نادون ، درباره احساسات چی می دونن؟
اونا نه می دونن و نه قبول می کنن که می تونن دل ما رو بشکنن
ما پشیمون خواهیم شد اگه از آتیش انتظار داشته باشیم خنکمون کنه و از یخ انتظار داشته باشیم گرممون کنه
اونا اومدن نزدیک ما و ما کلی لحظه های با ارزشو اینطوری از دست دادیم
عزیزم بلرزون و بچرخون ، قلبم برای تو می رقصه
عزیزم بلرزون و بچرخون ، چرا تو هم با من نمی رقصی ؟

 


+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 22:58 |

 
آهای ، چه چیزی همراه تو هست عزیزم؟ (چی داری)
من قبلاهیچوقت هیچوقت چنین احساسی نداشتم
آهای ، یه کم بیا نزدیکتر
عزیزم ، می خوام قلبتو بدزدم 
 
 
صورتهای خوشگل خوشگل ، تابنده مثل ماه
زلف های سیاه سیاه ، چشم های آبی آبی
اونا باعث میشن رویا ببینیم ، راهمونو گم کنیم ، عقل و هوشمونو از دست بدیم
اونا آرامش ذهنو خراب میکنن ، ما رو آتیش می زنن و ما رو پر از هوس می کنن
عزیزم بلرزون و بچرخون  قلبم برای تو می رقصه
عزیزم بلرزون و بچرخون ، چرا تو هم با من نمی رقصی ؟

 
 
این بدن های جنبان و خرامان
اول از قلبت می پرسن و بعد از زندگیت
این خط های رنگارنگ و جادویی (مثل) رعدو برق رو
صدها بار دیدم ولی اونا هنوز منو متحیر می کنن
ببین میان اینجا، ببین می رن اونجا
با چه حالت و نازی می جنبن
این الهه ها ، این خوشگل ها ، یه بار زیر چشمی نگاه کنن
تمام دنیا دیوونه میشن و به پاشون می افتن
حتی این پری ها ، گلهای زیبایی ، زبون عشقو نمی فهمن
عزیزم بلرزون و بچرخون ، قلبم برای تو می رقصه
عزیزم بلرزون و بچرخون ، چرا تو هم با من نمی رقصی ؟
 
 
یه کلاه قرمز روی سرت ، یه شال (!) ابریشمی توی دستت ، چه منظره ایه برای تماشا کردن
گونه های لطیف و زیبا ، موهای مجعد روی اونا (گونه ها) ، چه منظره ایه برای تماشا کردن
 
 
این دلبرهای خوشگل نمی دونن که
عشق و وفاداری چیه ؟!
این عاشق های زودگذر ، دارن از چی شکایت می کنن؟
اونا نمی دونن ما دنبال چی میریم (؟!)
این غریبه های نادون ، درباره احساسات چی می دونن؟
اونا نه می دونن و نه قبول می کنن که می تونن دل ما رو بشکنن
ما پشیمون خواهیم شد اگه از آتیش انتظار داشته باشیم خنکمون کنه و از یخ انتظار داشته باشیم گرممون کنه
اونا اومدن نزدیک ما و ما کلی لحظه های با ارزشو اینطوری از دست دادیم
عزیزم بلرزون و بچرخون ، قلبم برای تو می رقصه
عزیزم بلرزون و بچرخون ، چرا تو هم با من نمی رقصی ؟

 


+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 22:56 |

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بینــد دل کند یاد
بسازم خنــجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیــــده تا دل گردد آزاد

 


+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 22:55 |

آری ، امروز فهمیدم .
امروز فهمیدم که من شایستگی او را نداشتم. شایسته ی او یک انسان نیست شایسته ی او یک فرشته است. او این قدر خوب است که لیاقتش یک فرشته است. فرشته ای به ظاهر انسان که زیبایی وخوبی یک فرشته در او به ودیعه گذاشته شده است.
امروز آرزو می کنم که جز فرشته ای زیبا همدمش نباشد. آرزو می کنم تمامی لحظه هایش با شادی پیوند خورد و هرگز چهره ی غم را به خود نبیند. آرزو می کنم که هیچ وقت فرشته اش
ترکش نکند و دستانش را با حلقه ی محبتش بیاراید. آرزو می کنم که با لبخند فرشته خنده بر لبان عشقم نقش بندد و آرزو می کنم عشقم با عشقش همیشه شاد باشد.
و امروز برای خود آرزو می کنم که عشقم را هرگزهرگز نبینم تا مبادا با دیدن نگاه پر التهابم رنجیده خاطر شود.
آه، که وجودم سراسر اشتیاق دیدن روی همچو ماهش است. 
  
 

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 22:50 |
دلتنگي هايم تمام نمي شوند
و تو هيچگاه از من دور نمي شوي
در دلتنگي هايم تو جريان داري
آبي و پاك و زلال
و مهر باني چشمهايت هميشگيست
نه/ تو هيچگاه از من دور نبودي
نه در دلتنگي هايم نه در خلوت تنهايم با ماه
وچقدر دلتنگي هايم زيباست
وقتي كه تو مي زدايي
هر چيزي كه غير از خوبي است و مهر
و تنها خوبي و عشق است كه مي ماند...


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 21:15 |
قدم هاي نااستوار برمي داشتم وازسراشيبي پرپيچ وخم زندگي بالا مي رفتم.گاه از فرط خستگي سالهادرراه مي نشستم ومي گريستم تادرنده اي مرا طعمه خويش نسازد.
بعد مي ايستادم وبه راه نادانسته ادامه مي دادم.حتي نمي دانستم بايداز كدامين راه بروم.
هرچه پيش مي رفتم جاده خطرناك تر مي شد وحيوانات به من نزديك ونزديكتر مي شدند واز فرط خستگي وترس قرني نشستم وعهد بستم كه ديگرحركت نكنم.
ناگاه دست گرمي شانه هايم رانوازش كردودستهايش را درازكرد.مي ترسيدم به دستانش اعتماد كنم ولي حديث عشق ونورخدائي درونش هويدابود.نيمي از راه را كه بااو طي كردم فهميدم كه فرشته اي نصيبم شده.آنگاه برگشتم وبراي تشكر فرياد زدم: دوستت دارم
 

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 21:14 |
بهار آرزو
 
بر در میکده ام پَرسه زنان خواهی دید
پیر دل باخته، با بخت جوان خواهی دید
 
نوبهار آید و گلزار شکوفا گردد
بی گمان کوتهی عمر خزان خواهی دید
 
مرغ افسرده که در کنج قفس محبوس است
بر فراز فلک از شوق ، پران خواهی دید
 
سوزش باد دی از صحنه برون خواهد رفت
بارش ابر بهاری به عیان خواهی دید
 
قوس را باد بهاری به عقب خواهد راند
پس از آن قوس قزح را چو کمان خواهی دید
 
دلبر پردِگی از پرده برون خواهد شد
پرتو نور رخش در دو جهان خواهی دید
شعر از روح الله
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاریکلماتور
Å ساز شکسته را در دستگاه سکوت کوک می کنم!
Å سیب به درخت چسبیده و به فرضیه نیوتن دهن دهن کجی می کند
Å از دودلی خسته شده بودم، یکی از اونارو برای زاپاس کنار کذاشتم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رقص
در رهگذر اشاره می رقصیدند
با چشم پر از ستاره می رقصیدند
آنان که خدا ز چشمشان می بارید
با پیکر پاره پاره می رقصیدند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زمانی که در به روی ما بسته می شود، درِ دیگری به رویمان گشوده خواهد شد . ولی ما با خیره شدن به در بسته از مشاهده ی در گشوده غافل می شویم.
****
مشکلات زمانی بر ما غلبه می کنند که دست از تلاش برداشته باشیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 21:13 |

JavaScript Codes