تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق


 دروغ نگو


به شادابي ماده آهوان تمنا غبطه مي خورم...
 
كه به هيچ نمي انديشند ...
 
و براي هيچ نمي گريند...
 
تنها تر از تنهايي من كه كم هم نيست
 
عمق نگاه توست...
 
نمي تواني قلبت را پنهان كني
 
چون از چشم هايت همه ي  دلت پيداست.
 
دروغ نگو...
 
لااقل به من،چرا كه چشم هايم جز چشم هايت را نديده است.
 


+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 10:37 |


  تن  تو  ظهر  تابستون  و  به  یادم   میاره         
  رنگ چشمای تو بارونو به یادم  میاره
 
         وقتی نیستی زندگی فرقی بازندون نداره         
قهر تو  تلخی  زندونو  به یادم  میاره
 
 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه        از لبت دوست دارم شنیدنه
 
 
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه
 
تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه
 
تو مثه خواب گل سرخی لطیفی مثه خواب
 
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه
 
 


من نیازم تو رو هر روز دیدنه       از لبت دوست دارم شنیدنه
 
 
           تو مثه وسوسه شکار یک  شاپرکی          
 تومثه شوق رها کردن یک بادبادکی
 
       تو همیشه مثه  یک  قصه  پر حادثه ای         
تومثه شادی خواب کردن یک عروسکی
 
 


من نیازم تو رو هر روز دیدنه         از لبت دوست دارم شنیدنه
 
 
تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن
 
گل های اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
 
اگه  مردای  تو  قصه  بودنن تو اینجایی
 
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
 


من نیازم تو رو هر روز دیدنه        از لبت دوست دارم شنیدنه


+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 10:36 |
گلهای تازه
 
گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم ام تو در کنارم بودی و با نفسهایت یخ روزهایم باز می شد.
گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم،اما تو چون یک ترانه ی زیبا بر لبم زندگی می کردی.
من در کنار تو بودم بدون اینکه شور و نوایی داشته باشم.بی آنکه بدانم تو از خورشید کروتری.بی آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهایی که تا به حال از بر کرده ام،شنیدنی تری.
من در کنار تو بودم اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.حکایت من حکایت دره ای است که عمری در کنار کوهستان زندگی می کند و با قله بیگانه است.
نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروئازه های قیامت ببرد.
من انگار منتظر بودم کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد.
وقتی به من نگاه کردی،چشمهایم را بستم،وقتی در جاده های خاطره غزل می خواندی،ایستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدی ،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتی ،از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابر های مهاجر رفتند.
اکنون می خواهم دنیا پنجره ای بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم،آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو میکنم

+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 10:36 |
 باز بي تو شبهايي از من به سر شد
باز بي تو آرزوهايم همه خون جگر شد
باز حسرت ديدار تو گشت سيماب وجودم
بازبه دنبال تو بسي ره وز پي ره پيمودم
باز صداي موذن مي آيد وبه چشمم خواب نيست
بازعطشي درون دارم وزدست مهربانم آب نيست
باز خدايا آه من هم بغض ناله گشته
باز وجودم با وجودش در خيال هم پياله گشته
باز مست مست گشته ام از سراب خيالش
باز پيمانه ام خالي ست از شراب وصالش
باز سرخوشي من مدتي كوتاه داشت
باز حمارمُراد ِلنگهايي زهم كوتاه داشت
باز نجوا در گلويم فرياد شد
باز هر چه كِشته بودم بر باد شد
باز شقايق عشق رنگ زنبق به دل دارد
باز بخت من از عشقش پا به گل دارد
باز از عشق خوشه چيني مي كنم
باز براي بَرش چله نشيني مي كنم
باز دردي عجيب در سينه دارم
باز از مهربان دلي بي كينه دارم
باز مجنون وار ليلي را صدا مي دهم
باز فرهاد وش بيستون را تكان مي دهم
باز خرده غرورم را فرش راهش مي كنم
باز از خون خود شيرين كامش را مي كنم


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 12:55 |

 به خاك مقدس عشق مي افتم،

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد.
بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان .
من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده ام.
تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.
ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،مـخصوصا ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است.
چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.
هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ، اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست به سوي آب مي برم ووضو از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم.
تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد مي كند .
نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …
لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟
يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك احساسم گذاشتـي؟
يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه مراقب آسـمانت باشم .
آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم مي آمد.
مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي.
با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما …
بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند.
من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم

 


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 12:50 |
 اگر روزي كسي از من بپرسد كه دگر قصدت از اين زندگي چيست؟
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيست
من آندم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من بود
چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز زيستن بود
من اينجا ميهماني ناشناسم كه با نا آشنايانم سخن نيست
بهركس روي كردم ديدم آوخ! مرا از او خبر او را ز من نيست
حديثم را كسي نشنيد نشنيد درونم را كسي نشناخت نشناخت
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ننواخت
برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين آتشفشان بود.
نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها نهان بود
همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني كه زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا تابندگي نيست؟
جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست!
 

+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 12:49 |

وقتي که عاشقم شدي پاييز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوري دلت  درست مث دل من
کلي لبش پريده بود همش پره ترک بود
وقتي که عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي
توقعت فقط يکم عاشقي و نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم ديگه مسابقه گذاشتيم
که رو گل کدوممون قايق شاپرک بود؟
تقويم که از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد
راستش دلم خونه ترديد و هراس و شک بود
ديگه نه از تو خبري بود و نه از آرزوهات
قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدک بود
يادم مياد روزي رو که هوا گرفته بود و
اشکاي سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي
عاشقيمون يه بازي شايد الک دولک بود
نه باورم نميشه  که تو اينو گفته باشي
کسي که تا ديروز برام تو گل دنيا تک بود
قصه با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت
کسي که رو زخماي قلبم مث نمک بود...
 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 10:3 |
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم        کم نه! هر روزکم کم مي خوريم
 
آب مي خواهم، سرابم مي دهند          عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب              از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند                   بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست           از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد             يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام             تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم          خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن دل نابساماني بس است          کافرم ديگر مسلماني بس است
 
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت 

  ما زياران چشم ياري داشتيم            خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
 
 
yagote_besadaf

 


+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 20:38 |
 
با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند
كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد
كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند
مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من نماند
و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند
كاش مي دانستي :
تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...
روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...
مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...
با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد
جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه چيز را يرايت بگويم...
كاش ديوار فاصله اي كهميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي تمام ناگفته ها را.........
ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد
************************

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 20:37 |
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
هم صداي قاصدک هاي تکلم مي شدم

مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنّم مي شدم

زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا که در چشم تماشا يک توهّم مي شدم

آرزو مي چيدم از رنگين کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم

مي تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان ، همبازي عشق و تبسم مي شدم

کوچ مي کردم ازين تنهايي خاکستري
بي ريا همسايه ي لبخند مردم مي شدم

کودکي آن سوي حسرت چشم در راه من است
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 20:36 |
شاید....
هر گز
جدایی را باور نکنید
و در اعماق بی وفایی ها در اوج بی کسی ها
به امید باز شدن پنجره ای تازه
زندگی کنید
 
فاصله
فاصله را تو یادم دادی
وقتی با لبخند
دور شدی از من
عکاس بهتر از ما فاصله را میداند
تو در عکس نیستی-فاصله یعنی تو        

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 20:36 |
اگه اينجا موندگارشدم عزيزم
اگه پادگان شده راهه گريزم
يا اگه تنهايي اينجا اشک ميريزم
فقط و فقط واسه تو بود که ميرم
آره اينجا جرمه عاشقي ميدونم
هر چي باشه من از عشقه تو ميخونم
اگه تبعيديه اين عشقه مهالم
تا که خون به رگ باشه واست ميبارم
اشک من تو اين روزا فقط يه روده
تا غروب ميشه براي تو ميخونه
ستاره هم توي آسمون نشونه
آخه اون ياد تو بود با من ميمونه
پادگان براي من يه راهه دوره
آره سربازمو اين دلم ديوونه
اگه عاشقت شدم مست و ديوونه
واسه ابروي عاشقيست بمونه
اگه حسرت ميخورم تو اين تباهي
اگه روي سر داريم ابر سياهي
باشه انتظار شده درسه جدايي
پادگان هم شده يک قفس کجايي
هر روز از عمق نگاه برات ميخونم
سربازي ميرم اگرچه دور ميمونم
منتظر بمون واسه عشقه ديوونم
ميدونم يه روز ميام پيشت ميمونم
کاش ببيني آسمون اينجا بزرگه
پيدا کردنه ستاره اينجا جرمه
زير آسمون ميرم بيا ستاره
بيا چشمکي بزن دلم بباره
شده ديوار ميونمون زمونه
يادگاريمون شده عشقه بي خونه
يه روزي ميام بهت ميگم عزيزم
سربازخونه دلم شده ويرونه

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 20:34 |
 
                                                                              
 
از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
 
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را
 .......

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد 
 
 حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد

دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد

دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها 
 
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم  ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
و این است پایان سایه روشن ...
 

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 20:34 |
.عشق مثل ابه .ميتوني تو دستت قايمش کني اما اخرش يه روز دستتو وا ميکني ميبيني نيست
بي اينکه بفهمي بر از خاطرست.
 
.عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي
 
عشق شاه كليدي است كه تمام دهليزهاي قلب را ميگشايد "ايوانز"
نيك بخت ترين مردم كسي است كه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار به راستي "بو علي سينا"
عقل هزار چشم دارد و عشق فقط يك چشم ولي وقتي كه عشق ميميرد نور زندگي از بين ميرود.
آن قدر قوي باش تا هر روز با زندگي روبه رو شوي.
ما همان ميشويم كه تمام روز به آن مي انديشيم. " نايتينگل"
هيچ چيز نمي تواند بر عشق حكومت كند، بلكه اين عشق است كه حاكم بر همه چيز است. " لافونتن"
كسي كه فكر ميكند روزي عشق از بين ميرود ، عاشق واقعي نيست.
خوشبختي كيفيت ذهني است كه انديشه از آن لذت ميبرد. "ماكسول مالتز"
 
 
.عشق يك تنفس آسماني از هواي بهشت است.
آدمي دايره نيست كه يك كانون داشته باشد، بيضي است و داراي دو
كانون، يك كانونش افعال است و كانون ديگرش افكار.
خدا منتهاي عظمت عالم خلقت است، عشق منتهاي عظمت آدمي.
وقتي كه قلب خشك شود، چشم نيز خشك مي شود.
دوست داشتن يك موجود ، شفاف كردن اوست
 .
 
عشق از گياه عشقه گرفته شده است عشقه
گياهي است که به دور درخت مي پيچد و از عصاره درخت مي نوشد اما درخت با پژمرده شدن ان گياه نيز نابود مي شود و عشق در عرفان يعني گذشتن از من براي رسيدن
به خود
 

+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:41 |
 
سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی ، ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم ، در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
× × × × × × ×
در حیرتم از َمرام این مردم پست ، این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت به کشندش ز جفا ، چون ُمرد به عزت ببرندش سره دست
× × × × × × ×
چـرا وقتـی كـه راه زندگـی همـوار می گـردد
بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد
به وقت عیش و عشرت می نوازد ساز بد مستی
به وقت تنگدستی مومن و دین دار می گردد
× × × × × × ×
تا توانی بگریز از یار بد ، یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند ، یار بد بر جان و بر ایمان زند
× × × × × × ×
عشق چون در سینه ام بیدار شد، از طلب ، پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ، من نیستم ، حیف از آن عمری که با من زیستم
× × × × × × ×
هر کس بد ما به خلق گوید ، ما چهره به غم نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم ، تا هر دو دروغ گفته باشیم
× × × × × × ×
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم  ، صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور ، با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
× × × × × × ×
گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم ، که دگر بار از این گونه خطاها نکنم
بوسه را داد چو برداشت لبش ازلب من ، توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم
× × × × × × ×
هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید
× × × × × × ×
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ ، ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که  ز آدمی پس از مرگ چه ماند ، لطف است و محبت است و باقی همه هیچ
 

+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:40 |
قسمت تو شدم چرا
روزگارم سیاه شده
یه عمردنبا ل توام
غرورمن تباه شده
آتیش به جونم کشیدی
خاکسترم کردی یروز
رفتی وخندیدی به من
دم نزدم ،گفتی بسوز
کینه تو دارم به دلم
فکرمیکنم به انتقام
جوش میارم با اسم تو
چه من بخوام چه من نخوام
ببین چیکار کردی با من
به فکر انتقامتم
میخوام تورو خوارببینم
منتظرسلامتم
منتظرم بگی سلام
ردبشم ازکنارتو
بشکنی و عشق بکنم
 با قلب بی قرارتو
--------------------
ازت نفرت دارم آهای غریبه
اون دوتا چشم سیات وای که فریبه
خیلی راحت میگی قصمون تمومه
انگار عاشقی برای ما حرومه
نمی خوام حتی دیگه اسم تورو صدا کنم
یا که بغض چشامو با نگات آشنا کنم
دیگه از زنگ صدات خسته شدم
مثل مرغ با ل و پر بسته شدم
تو برو اما بدون گاهی به جایی ندارم
واسه ی دنبال تو گشتن دیگه ناهی ندارم
 تو قفس زند ونی واسیر غصه میشم
دیگه از بهونه هات مثل خودت خسته میشم

 


+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:39 |
خنجر برام بیارید
من از تبار دردم
 عمریه بی طلوعم
 مثله غروبی سردم
آیینه دار غربت
با ادمها غریبه
هوای چشمهای من
 در حسرت یه سیبه
تاریکه سرنوشتم
فانوس من شکسته
عمریه بغضی سنگین
راه گلمو بسته
از شب به شب رسیدم
از کوچه ها به بن بست
ای ادمهای سرخوش
جایی برای من هست؟
شب گرد قصه ی عشق
تنها .و بی پناهم
اشکم رو گونه ها ت بود
من سردی یه آهم

+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:39 |
در کوچه های حسرت پرسه می زدم در کوچه های خستگان و دلشدگان و غم ساران
از کوچه ای به کوچه دگر می گشتم و می گشتن حال و هوایی داشت مبهم و آرام.
دَر ِ کوچه بر روی همگان باز بود مردمان بسیاری بودن  می گشتن و می گشتم
هر که در پی حسرت خود  می دویدن و می دویدم ، یکی بالا را نظاره می کرد و دیگری پائین را ، یکی رامغموم می دیدم و یکی را خرسند ، یکی شاد بود دیگر مبهم.
 
می دویدم و می دویدن هر که در پی خود
 
کوچه هارا یکی پس از دیگری طی می کردم در حسرت خانه و کاشانه ای می گشتم
مردمانی بودن بس بی انگیزه و بی رحم . اما! چرا! چگونه! اینچنین!     
همگان رفتن و می رفتم .
از کدامین شروع کنم . فکرکردم و انگار نمی کردم.
گفتم از این مردمان می پرسم :
پرسیدم و جواب ندادن
ناراحت شدم وبه راه افتادم ناتوانی به سراغم آمد
گفتم با دگر:
التماس کردم و خشم کردن
به خود آمدم : دیدم کنار کوچه ای آشنا هستم !   
 
 
(به خود آیید ای مردمان که اینچنین است برای تان تقلید و تضاد و...)
 
خدایا آنم ده که هر گز مردمانت از من نستانند
خدایا پناهم ده از دست این نامردمان روزگار
و خدایا نگرشم ده از دست این حوادث ناملایم
و صبوریم ده از دست این عشق هایه ناپایدار
 
 

+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:38 |
غروب
 
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم
 
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
 
مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
 
مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب
که من به یک سر موی محبّتی رامم
 
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم
 
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟!
هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم
 

+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:19 |

JavaScript Codes