به نام او
آدما حرمت این پنجره ها رو میشیکنن
با نگاه زردشون ، دل بهارو میشکنن
لهجه ی سلامشون ، بوی خدافظی میده
دل نازکم از این آدما خیلی رنجیده
میدون مسابقس ، بازیه دل شکستنه
قهرمان میشه با سر، هر کسی نارو بزنه
میون این آدما ، چطور باید بُر بخورم
مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگی پُرم
تو که درس کینه رو ، مشغول دوره کردنی
نگا کن دلت شده ، رنگ سیاهه روشنی
کاش دوباره حرفی از عاشقی در میون باشه
هر کی هر چی که میگه ، تو دلشم همون باشه
کاشکی آدما با هم یه ذره مهربون بشن
فصل پیوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن
میدون مسابقس بازیه دل شکستنه
قهرمان میشه با سر هر کسی نا رو بزنه...
قصه داره تموم میشه ، مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما....
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 9:49 |
...........تمنای تو
گفتی :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ."
گفتم : "من دعا نکردم ."
گفتی :" او به من وفا نکرد."
گفتم : " حالا مثل من شدی ! بی وفایی , تور ا شکست !"
گفتی : " به تلخی مرگ نیلوفر ها شکستم ."
گفتم :" تنها دل شکسته , هیچ مرهمی ندارد !"
گفتی :" دستانت را به دستان من بسپار !"
گفتم :" یک بار سپردم و آواره شدم ."
گفتی :" قسم به عشق , این با من مجنونم !"
گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام !"
گفتی :" چتر دلم را پناه دلت می کنم !"
گفتم :" باران , سهمی از زندگی من است ."
گفتی :" زیر باران خیس و بی پناه می شوی ."
گفتم :" خیس شدن دلیل دیوانگی من است ."
گفتی :"بگذار من شاهزاده ی قلبت باشم !"
گفتم :" قلبم سال هاست با زخمی کهنه , زندگی می کند !"
گفتی :" من آمدم تا مرهم دلت باشم ."
گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."
گفتی :"دل به من بسپار!"
گفتم :" دلت در هیاهوی بی وفایی دیگری ست."
گفتی :" تو منتظر من بودی !"
گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشی رویاهای محالم رنگ آمیزی می کنم ... و تو , دلت هنوز اسیر بی او بودن است."
گفتی :" از روزگار بی وفا دلم گرفته !"
گفتم :" دل به دریا بسپار و از غم رها شو !"
گفتی:" دلت با من نا مهربان نبود."
گفتم :" دل تو بی وفایی را , بر قاب آبی اش نوشت."
گفتی:" با هم ازاین دیارسفر کنیم ."
گفتم :" تو سفر کردی و من تنها شدم ."
گفتی :" این بار, تو همراه من بیا!"
گفتم :" برو , من این دیار را عاشقانه دوست دارم !"
گفتی :" او مثل تو عاشق نبود."
گفتم :" عاشقی درد سختی بود!"
گفتی:" این بار من عاشقم !"
گفتم:" پس برگرد!...به سرزمینی
که به نیت چشمانش دلم را اواره کردی ...
برگرد من سالهاست , بی تو نفس می کشم!
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 9:47 |
اگر ُمراد تو ای دوست نامرادی ماست
مراد خویش دگر باره من نخواهم خواست
تو را با اشک ِ خون از دیده بیرون راندم آخر هم
که تا در جام ِ قلب ِ دیگری ریزی شراب آرزوها را
به زلفِ دیگری آویزی آن گلهای صحرا را
مگو با من ، مگو دیگر ، مگو از هستی و مستی
من آن خود رو گیاهِ وحشی ِ صحرای اندوهم
که گلهای نگاهم ، خنده هایم ، رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن ، ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را
مرا بشکان ، مرا بشکان
تو سر تا پا وفا بودی ، تو بد درد آشنا بودی
ولی ای مهربان من
بگو آخر، که از اول کجا بودی؟
کنون کز من به جا مشت ِ پری در آشیان مانده
و آهی زیر ِ سقفِ آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان ، این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم
که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت
شود امید جاویدت
تو را راندم
ولی هرگز مگو با من
که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم
که در چشمان ِ تو نقش ِغم و دردت نمی خوانم
تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد
جهان تاریک می شد ، کهکشان می مرد
باز کن از پای زنجیرم
که بگریزم ، به دامانش بیاویزم
به او با اشکِ خون گویم
مرو، مرو ، من بی تو می میرم
ولی من در میان ِهای های گریه خندیدم
که تو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم
دگر از غصه لبریزم
در این دنیا بمان بی من
برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را
بخوان در گوش جان دیگری آوای مستی را
تو ای تنها امیدم
بی من از آن کوچه ها بگذر
مرا یک دم به یاد آور ، به یاد آور که می گفتم
بیا امید جان من
بیا تن را ز قید آرزوهایش جدا سازیم
بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم
به یاد آور که اکنون بی تو خاموشم
ز خاطرها فراموشم
و یک تک لاله ی وحشی
بجای لاله بر گور دل من روشن است اکنون
که من تنها رها گشتم
به دنیای دگر رفتم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 12:41 |
صندلي را بياور ميان سخن هاي سبز نجومي
اي دهاني پر از منظره !
گوش احساي مشتاق ترسيم يک باغ پيش از خسوف است .
برگ انجير ظلمت
عفت سنگ را منتشر مي کند
وزن اعداد از روي بازوي وارسته آب مي افتد .
رو به سمت چه وهمي نشستم که پيشاام خيس شد
آه ؛ اي الکل ترس مبداء!
در خطاب تو انگشتهاي من از هوش رفتند
دستم امشب از اينجاست تا ميوه اي از سر باغ ما قبل تاريخ
دستم امشب نهايت ندارد.
اين درختان با ندازه ي ترس من برگ دارند
اي پدر هاي ممتد که در متن اندازه هاي فضا هستيد !
خط کش من در ابعاد قطعيت شب
دقت پاک موروثي اش راهدر داد
جسم تدبير روزانه در ياًس ادراک حس شد .
سردي هوش مثل عرق از مسامات تن مي تراود
اي سر آغاز هاي ملون !
دستهاي مرا روي وجدان جادو حرارت دهيد !
من هنوز
لاله گوش خود را به سمت صداي قديم عناصر جلا مي دهم
من هنوز
تشنه آبهاي مشبک هستم
و هنوز از تماشاي شمش طلا دشنه ام را صدا مي زنم
دکمه هاي قباي من از جنس اوراد فيرو زه اي رنگ اعصار جادوست .
در علفزار پيش از شيوع گل سرخ در ذهن
آخرين جشن جسماني ما به پا بود .
من در اين جشن آواز انگشت ها را ميان ظروف گلي مي شنيدم .
و نگاهي پر از کوچ شمشاد ها بود .
اي قديمي ترين سطح يک باغ در سطح يک حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد تا به اين دستگاه ظرافت رسانيد
روي پيشاني من چه دستي رقم مي زند : انحراف خوشايند ؟
شايد
ا ( اي خواننده؛ در اين تپش هاي مشکوک ؛ ليوان آب
ص صريحي بنوشيم
چشم در ماسه کهکشان جاي پاي چه پيمانه اي را صدا مي زند ؟
کاسه از خضوع گواراي مقياس پر شد
روي شن هاي انساني امشب عزاي الفباست
شرم گفتار دست مرا مر تعش ميکنند : آ( آري
مجمعي بود در مرتع پشت تاريخ
و در آن مجمع دلگشاي توحش
از ميان همه حاضرين ؛ فک من از غرور تکلم ترک خورد .
بعد
من که تا زانو
در خلوص سکوت نباتي فرو رفته بودم
دست و رو را در اصوات موزون اشکال شستم .
بعد در فصل ديگر
کفش من تر شد از « لفظ » شبنم .
بعد ؛ وقتي که بالاي سنگي نشستم
غيبت سنگ را از سرشت کف پاي خود مي شنيدم
بعد ديدم که از موسم من ذات يک شاخه پرهيز مي کرد.
اي شب ارتجالي !
دستمال من از خوشه هاي پريشان تکرار پر بود
پشت ديوار خورشيدي باغ
يک پرستوي ؛ هجري که مي رفت تا انس ظلمت
دستمال مرا برد .
اولين ريگ الهام در زير کفشم صدا کرد .
خون من ميزبان رقيق فضا شد .
نبض من در ميان عناصر شنا کرد .
خواب آرنج من در بهار سر من شکفت .
اي شب ...
نه ؛ چه ميگويم
آب شد جسم پاک مخاطب در ادراک متن دريچه .
سمت انگشت من باصفا شد .
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 12:40 |
عشق يعني با جهان بيگانگی
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سروراي آويختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني عطر گلهاي سفيد
عشق يعني يك بغل دلدادگی
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 12:40 |
صندلي را بياور ميان سخن هاي سبز نجومي
اي دهاني پر از منظره !
گوش احساي مشتاق ترسيم يک باغ پيش از خسوف است .
برگ انجير ظلمت
عفت سنگ را منتشر مي کند
وزن اعداد از روي بازوي وارسته آب مي افتد .
رو به سمت چه وهمي نشستم که پيشاام خيس شد
آه ؛ اي الکل ترس مبداء!
در خطاب تو انگشتهاي من از هوش رفتند
دستم امشب از اينجاست تا ميوه اي از سر باغ ما قبل تاريخ
دستم امشب نهايت ندارد.
اين درختان با ندازه ي ترس من برگ دارند
اي پدر هاي ممتد که در متن اندازه هاي فضا هستيد !
خط کش من در ابعاد قطعيت شب
دقت پاک موروثي اش راهدر داد
جسم تدبير روزانه در ياًس ادراک حس شد .
سردي هوش مثل عرق از مسامات تن مي تراود
اي سر آغاز هاي ملون !
دستهاي مرا روي وجدان جادو حرارت دهيد !
من هنوز
لاله گوش خود را به سمت صداي قديم عناصر جلا مي دهم
من هنوز
تشنه آبهاي مشبک هستم
و هنوز از تماشاي شمش طلا دشنه ام را صدا مي زنم
دکمه هاي قباي من از جنس اوراد فيرو زه اي رنگ اعصار جادوست .
در علفزار پيش از شيوع گل سرخ در ذهن
آخرين جشن جسماني ما به پا بود .
من در اين جشن آواز انگشت ها را ميان ظروف گلي مي شنيدم .
و نگاهي پر از کوچ شمشاد ها بود .
اي قديمي ترين سطح يک باغ در سطح يک حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد تا به اين دستگاه ظرافت رسانيد
روي پيشاني من چه دستي رقم مي زند : انحراف خوشايند ؟
شايد
ا ( اي خواننده؛ در اين تپش هاي مشکوک ؛ ليوان آب
ص صريحي بنوشيم
چشم در ماسه کهکشان جاي پاي چه پيمانه اي را صدا مي زند ؟
کاسه از خضوع گواراي مقياس پر شد
روي شن هاي انساني امشب عزاي الفباست
شرم گفتار دست مرا مر تعش ميکنند : آ( آري
مجمعي بود در مرتع پشت تاريخ
و در آن مجمع دلگشاي توحش
از ميان همه حاضرين ؛ فک من از غرور تکلم ترک خورد .
بعد
من که تا زانو
در خلوص سکوت نباتي فرو رفته بودم
دست و رو را در اصوات موزون اشکال شستم .
بعد در فصل ديگر
کفش من تر شد از « لفظ » شبنم .
بعد ؛ وقتي که بالاي سنگي نشستم
غيبت سنگ را از سرشت کف پاي خود مي شنيدم
بعد ديدم که از موسم من ذات يک شاخه پرهيز مي کرد.
اي شب ارتجالي !
دستمال من از خوشه هاي پريشان تکرار پر بود
پشت ديوار خورشيدي باغ
يک پرستوي ؛ هجري که مي رفت تا انس ظلمت
دستمال مرا برد .
اولين ريگ الهام در زير کفشم صدا کرد .
خون من ميزبان رقيق فضا شد .
نبض من در ميان عناصر شنا کرد .
خواب آرنج من در بهار سر من شکفت .
اي شب ...
نه ؛ چه ميگويم
آب شد جسم پاک مخاطب در ادراک متن دريچه .
سمت انگشت من باصفا شد .
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 12:39 |
صندلي را بياور ميان سخن هاي سبز نجومي
اي دهاني پر از منظره !
گوش احساي مشتاق ترسيم يک باغ پيش از خسوف است .
برگ انجير ظلمت
عفت سنگ را منتشر مي کند
وزن اعداد از روي بازوي وارسته آب مي افتد .
رو به سمت چه وهمي نشستم که پيشاام خيس شد
آه ؛ اي الکل ترس مبداء!
در خطاب تو انگشتهاي من از هوش رفتند
دستم امشب از اينجاست تا ميوه اي از سر باغ ما قبل تاريخ
دستم امشب نهايت ندارد.
اين درختان با ندازه ي ترس من برگ دارند
اي پدر هاي ممتد که در متن اندازه هاي فضا هستيد !
خط کش من در ابعاد قطعيت شب
دقت پاک موروثي اش راهدر داد
جسم تدبير روزانه در ياًس ادراک حس شد .
سردي هوش مثل عرق از مسامات تن مي تراود
اي سر آغاز هاي ملون !
دستهاي مرا روي وجدان جادو حرارت دهيد !
من هنوز
لاله گوش خود را به سمت صداي قديم عناصر جلا مي دهم
من هنوز
تشنه آبهاي مشبک هستم
و هنوز از تماشاي شمش طلا دشنه ام را صدا مي زنم
دکمه هاي قباي من از جنس اوراد فيرو زه اي رنگ اعصار جادوست .
در علفزار پيش از شيوع گل سرخ در ذهن
آخرين جشن جسماني ما به پا بود .
من در اين جشن آواز انگشت ها را ميان ظروف گلي مي شنيدم .
و نگاهي پر از کوچ شمشاد ها بود .
اي قديمي ترين سطح يک باغ در سطح يک حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد تا به اين دستگاه ظرافت رسانيد
روي پيشاني من چه دستي رقم مي زند : انحراف خوشايند ؟
شايد
ا ( اي خواننده؛ در اين تپش هاي مشکوک ؛ ليوان آب
ص صريحي بنوشيم
چشم در ماسه کهکشان جاي پاي چه پيمانه اي را صدا مي زند ؟
کاسه از خضوع گواراي مقياس پر شد
روي شن هاي انساني امشب عزاي الفباست
شرم گفتار دست مرا مر تعش ميکنند : آ( آري
مجمعي بود در مرتع پشت تاريخ
و در آن مجمع دلگشاي توحش
از ميان همه حاضرين ؛ فک من از غرور تکلم ترک خورد .
بعد
من که تا زانو
در خلوص سکوت نباتي فرو رفته بودم
دست و رو را در اصوات موزون اشکال شستم .
بعد در فصل ديگر
کفش من تر شد از « لفظ » شبنم .
بعد ؛ وقتي که بالاي سنگي نشستم
غيبت سنگ را از سرشت کف پاي خود مي شنيدم
بعد ديدم که از موسم من ذات يک شاخه پرهيز مي کرد.
اي شب ارتجالي !
دستمال من از خوشه هاي پريشان تکرار پر بود
پشت ديوار خورشيدي باغ
يک پرستوي ؛ هجري که مي رفت تا انس ظلمت
دستمال مرا برد .
اولين ريگ الهام در زير کفشم صدا کرد .
خون من ميزبان رقيق فضا شد .
نبض من در ميان عناصر شنا کرد .
خواب آرنج من در بهار سر من شکفت .
اي شب ...
نه ؛ چه ميگويم
آب شد جسم پاک مخاطب در ادراک متن دريچه .
سمت انگشت من باصفا شد .
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 12:39 |
وقتی تاریکی شبها رو چشام پا میذاره
نور چشمای قشنگت توی قلبم میزنه
وقتی سرمای زمستون توی رگهام میزنه
گرمی دستای نازت منو آروم میکنه
وقتی تلخی فراغت تو نگام موج میزنه
شهد بوسه لبانت رو دلم ساز میزنه
وقتی کابوس جدایی رو دلم خط میزنه
روی خواب خط میکشم تا منو داغون نکنه
وقتی لحظه وصالت داد رفتن میزنه
ابر چشمای غریبم تا سحر زار میزنه
وقتی قصه رسیدن کج و ناخوانا میشه
واژه هرگز نمیخوام واسه من خوانا میشه
وقتی رسم و عادت بدقولیهات تازه میشه
رد پای گریه هام رو صورتم خط میذاره
وقتی قفل دستات از دستای من جدا میشه
زنگ خوابیده قلبم بی صدا کنده میشه
آی خدای عاشقا دلم میخواد بهت بگه
اگه به عشقم برسم چیزی ازت کم نمیشه
فدای مهربونیهات قصه ما تموم نشه
گوشه نگاهی بکنی واسه عشق ما بسه
نذار گل وصال ما به دست تقدیر برسه
واسه یه بار هم که شده هر چی میگم بذار بشه
با من که تنها عاشق چشمای مست و نازتم
با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد میزنم
با من که توی آسمون عکس چشاتو میکشم
با من که از پشت نگات طلوع خورشید میبینم
با من که در فراغ تو قاب چشام ابری میشه
با من که لحظه وداع غم توی قلبم میشینه
با من که بین آدما فقط تو رو جار میزنم
با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم میزنم
با من که جای خوبیهات قلبمو هدیه میکنم
با من که از خود خدا قول رسیدن میگیرم
با من که تنها همدمم آغوش عکسای توئه
با من که بهترین دمم لحظه گریه کردنه
با من که جای خنده هات بوسه به لبهات میزنم
با من که اسم نازتو روی دلم حک میکنم
با من که نذر هر شبم فال چشای مستته
با من که شعر عاشقیم اسم تو رو داد زدنه
با من بمون عروسکم با من بمون ترانه ام
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 12:38 |
وقتی تاریکی شبها رو چشام پا میذاره
نور چشمای قشنگت توی قلبم میزنه
وقتی سرمای زمستون توی رگهام میزنه
گرمی دستای نازت منو آروم میکنه
وقتی تلخی فراغت تو نگام موج میزنه
شهد بوسه لبانت رو دلم ساز میزنه
وقتی کابوس جدایی رو دلم خط میزنه
روی خواب خط میکشم تا منو داغون نکنه
وقتی لحظه وصالت داد رفتن میزنه
ابر چشمای غریبم تا سحر زار میزنه
وقتی قصه رسیدن کج و ناخوانا میشه
واژه هرگز نمیخوام واسه من خوانا میشه
وقتی رسم و عادت بدقولیهات تازه میشه
رد پای گریه هام رو صورتم خط میذاره
وقتی قفل دستات از دستای من جدا میشه
زنگ خوابیده قلبم بی صدا کنده میشه
آی خدای عاشقا دلم میخواد بهت بگه
اگه به عشقم برسم چیزی ازت کم نمیشه
فدای مهربونیهات قصه ما تموم نشه
گوشه نگاهی بکنی واسه عشق ما بسه
نذار گل وصال ما به دست تقدیر برسه
واسه یه بار هم که شده هر چی میگم بذار بشه
با من که تنها عاشق چشمای مست و نازتم
با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد میزنم
با من که توی آسمون عکس چشاتو میکشم
با من که از پشت نگات طلوع خورشید میبینم
با من که در فراغ تو قاب چشام ابری میشه
با من که لحظه وداع غم توی قلبم میشینه
با من که بین آدما فقط تو رو جار میزنم
با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم میزنم
با من که جای خوبیهات قلبمو هدیه میکنم
با من که از خود خدا قول رسیدن میگیرم
با من که تنها همدمم آغوش عکسای توئه
با من که بهترین دمم لحظه گریه کردنه
با من که جای خنده هات بوسه به لبهات میزنم
با من که اسم نازتو روی دلم حک میکنم
با من که نذر هر شبم فال چشای مستته
با من که شعر عاشقیم اسم تو رو داد زدنه
با من بمون عروسکم با من بمون ترانه ام
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 12:35 |
هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم مانده ام در قفس تنهایی در قفس می خوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من **************************
من آن دم چشم بر دنيا گشودم که بار زندگي بر دوش من بود چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا کي چاره اي جز زيستن بود من اينجا ميهماني ناشناسم که با نا آشنايا نم سخن يست به هر کس روي کردم؛ ديدم آ وخ! مرا از او خبر ، او را زمن نيست حديثم را کسي نشيد ؛ نشنيد درونم را کسي نشناخت ؛ نشناخت بر اين چنگي که نام زندگي داشت سرودم را کسي ننواخت ؛ ننواخت برونم کي خبر داد از درونم که آن خاموش و اين آتشفشان بود نقابي داشم بر چهره؛ آرام که در پشتش چه طوفان ها نهان بود همه گفتند عيب از ديده تو است جهان را بد چه مي بيني که زيباست ندانم راست است اين گفته يا نه ولي دانم که عيب از هستي ماست چه سود از تابش اين ماه و خورشيد که چشمان مرا تابندگي نيست جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست ******************************* زندگی معلم سنگدلی است که اول امتحان می گیرد وبعد درس می دهد |
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 12:33 |
كجاي اين شب تيره بياويزم نگاهم را؟
هر شب به آسمان سلام خواهم داد
در سيماي آن درنگ خواهم كرد
و با چشمانش سفر خواهم رفت
با لحظه هاي عاشقانه انتظار ميرويم(روييدن)
جوانه مي زنم، مي گريم،اوج مي گيرم
تا ستاره ام را از باغ چشمانش بچينم
چه كسي مي تواند چون من به عمق مردمكهايت خيره شود؟
و چه كسي ميتواند چون من لبريز انتظار روييد نت باشد؟
اما نمي دانم كجاي اين شب تيره بياويزم نگاهم را؟
در كجاي اين شب زلال تر از آب جويبارشناور شوم؟
چقدر دلم مي خواهد كه مي شد مثل گنجشكها مي پريدم
به هر كجا كه دلم مي خواست سر مي كشيدم
و تو را اي ستاره ي بختم از شاخه ها مي چيدم.
اما نمي دانم كجاي اين شب تيره بياويزم نگاهم را؟
بگو كجاي اين ............................؟
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 9:54 |
حیف عمرم
حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو ، تو خواب
حیف با وفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که ، توی پاییز به تو دادم
حیف فرصت های نقرم ، حیف عمرم و دقیقه م
حیف هرچی به تو گفتم ،راس راسی حیف سلیقه م
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلاییم ، حیف این عشق و عقیده
حیف شادی توی روزی که می گن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف جمعه های دلگیر ، حیف شنبه های رنگی
حیف اون روز که نوشتم ، چشای به این قشنگی
حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه
حیف عشقی که کسی نیس حالا قدرشو بدونه
حبف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم
حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم
حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا
حیف که تو از راه رسیدی اون و دادمش به دریا
حیف چیزی که ندارم ،حیف ذوقی که نکردی
حیف گرمایی دستم که سپردمش به سردی
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز ،حیف واژه خیانت
حیف اون همه دعاهام، واسه ی تو شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد ، دیگه هم نمی شه پیدا
حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفا که گفتی ، گفتم اشکالی نداره
حیف چشمایی که گفتم با تو با لبای خندون
حیف آرزوی دیدار ، با تو بودن زیر بارون
.زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 9:53 |
بادل عاشق بدنکن
ای آدم نامهربون
سنگ دل وبی وفانشو
تودل داری اینم بدون
توقول همراهی دادی
رووعده دلت بمون
خاطرپاک وتوجهان
میخرنش خیلی گرون
عهدشکن عشق نبا ش
خیرنمی بینی ازاون
باهمون نگاه اول
توی قلبم خونه کردی
مثل یک پرنده ازعشق
توی سینه لونه کردی
دلُ بردی ونگفتی
که دلی به این ظریفی
واسه باختن ناه نداره
که ببازه به حریفی
توهمونی که تو قلبم
قدِدنیا خونه داره
توی تک باغ دل من
گل خوشبختی می کاره
توهمون خوبی که اسمت
به لبم خنده میاره
اگه باشی تاهمیشه
دیگه این دل غم نداره
عشق تو یه آسمونه
پرازنوروقشنگی
دل ساده که نفهمید
توقشنگ اما دورنگی
توکه احساسی نداری
چرابامن عهد بستی
به خداکه بی وفایی
آخه توپیمون شکستی
من که باز دارم هنوزم
توی خاطرات میسوزم
یاد ظلمهای گذشته
سیاه کرده شب وروزم
دوس دارم یادت تو سینه
واسه همیشه بمیره
توشکست سخت عشقت
دلم عبرتی بگیره
تابفهمه توی دنیا
خیلی ازعشقا فریبه
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 9:49 |
اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟
رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فریادبزنم؟
اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟
اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوی کتــــابا بخونن؟
اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغونی کـــنم؟
پــیش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونیکنـــم؟
اجــازه می دی تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟
روزی هزارو صد دفه ، بگــم که مــی میرم بـــرات؟
اجازه می دی که بگــم حــرف تـــرانــه هام تویی؟
دلیـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــویی؟
اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــنی؟
سـتارتم ایــنو مــی گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــی؟
اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــینم ؟
تو رویــاهای صــورتیم، خودم روبـــا تــو بــبینم ؟
اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟
بگـم مـی خوام بـخاطرت ســر بـه بـیابون بذارم ؟
اجــازه هسـت بــرای تـو از تـه دل دیـوونه شــم ؟
اجازه می دی که بگم همین روزای میای پیشم؟
اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟
طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟
اجازه می دی که شبا همش بیام تـو خـواب تو ؟
اون عکسی که باهم داریم جا بدمش تو قاب تو؟
اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟
چشـمای عاشقم واست روزی هـزار بـار بـمیره ؟
اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم ؟
پیش زمین و اسمون واسه تو دس تکــون بـدم ؟
اجـازه مـی دی واسـه تـو قصـر طـلایی بسـازم ؟
بــا یـه صـدای مـخمـلی بـــرات لالایـی بسـازم ؟
اجازه می دی که فقط تـو دنــیا بــا تــو بــمونـم ؟
هر چی که عــاشقانه بـود به خـاطر تو بخـونم ؟
اجازه هست با بال تو پر بزنیم ، بریم بهشـت ؟
کاش نذاریم برنده شه،تو بازی ما،سرنوشـت ؟
اجـازه هست با افتخـار آهنگ ساز من بشـی ؟
تو فصل سـخت زندگـی باز گل نـاز مـن بشـی؟
اجازه هست پنـاه من گرمـی آغوشـت بشـه ؟
هراسمی جزاسـم خودم،دیگه فراموشت بشه؟
اجـــازه مـی دی پاییــزوپــر از تولــدت کنـــم ؟
بیـــامــو مــاه اذروپیشــکشـی خــودت کــنم ؟
اجازه هست؟بگوکه هست من همشودارم میگم
بــا تو بــه آسمون مــی رم بـا تـو یه ادم دیـگهم
اجـازه هستیه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم؟
گولگـلارو نخـورم، محــو ســتاره ها نشــم ؟
اجازه می دی که بگم، مـن مال تو، تـو مـال من؟
من از توخواهش می کنم که زیر وعده هات نزن
اجــازه ی تــو دسـت تـو، اجـازه مـن دسـت تو
خنده ی من خنده ی تو ، شکست من شکست تو
**************************************************************
زندگی همچون پیازی است که هر لایه ان را ورق زدم مرا به گریه انداخت
خدایا:
به هر کس که دوستش داری بیاموز که عشق از زندگی برتر است و به هر انکه دوستش میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است......................
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 9:35 |
قصه يه روزي
يه نفر بازمن كنار پنجره س
يه نفر عجيب دلش شور مي زنه
يكي ام با تيراي داغ نگاه
دو تا چشم رو داره از دور مي زنه
يه نفر داغ دلش تازه شده
دلخوشيش يه عكس يادگاريه
يكي با غم مي نويسه رو دلش
اي خدا عجب چه روزگاريه
يه نفر خيري نديده از حالا
پس پناه مي بره به گذشتاه هاش
يكي ام شاعره تا خسته مي شه
زود مي ره راغ دست نوشته هاش
يه نفر خط مي كشه رو آرزوش
سند عشقش رو باطل مي كنه
وقف تازه موندن دل مي كنه
يكي هست كه خواب به چشماش نمي ياد
شايد علتش غم خستگيه
علت بي خوابي يكي ديگه
گم شدن تو دشت سرگشتگيه
يكي از بس كه نشسته پشت در
پر غربت شده و بي حوصله س
يكي ام داره به محبوبش مي گه
چه قدر بين من و تو فاصله س
يكي دائم گلدونا رو آب مي ده
يكي چشم پر اشكش بهدره
يكي داره خودش و گول مي زنه
كه مياد حتما بازم تو سفره
يكي چشماش رو گذاشته روي هم
يكي زلفاش و پريشون مي كنه
يكي داره توي روياهاي دور
شكل عشقش و آسون مي كنه
يكي آروم با خودش حرف مي زنه
دلت اومد من رو تنها بذاري ؟
دلت اومد چمدون دلم رو
تو فرودگاه دلت جا بذاري ؟
يه نفر دستاشو برده آسمون
از خدا چيزي تقاضا مي كنه
يه نفر واسه كسي كه نمي ياد
در خونش رو داره وا مي كنه
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 9:34 |
با تمام وجودم تقديم به
كه اميدوارم روزي مرا به حريم دلش راه دهد ... كاش مي دانستي اين عشق روز به روز شعله ورتر مي شود و هرچه خود را از تو دورتر مي بينم عطشم بيشتر و بيشتر مي شود .
درست نمي دانم چه زماني ... شدم . فقط مي دانم خورشيد در اسمان نورعشق مي باريد و من نيز مانند نور شمع مي سوختم و او مانند ابي بر روي اتش شعله هاي عطشم را خاموش مي كرد و شراره هاي عشق را در اعماق قلبم بارور مي كرد . نمي دانم چه زماني شاعر شدم . فقط مي دانم تك بيت شعري در دفترچه يادداشتم بود و ساعتي خوش كه بوي بهشت مي داد و من در همان هواي بهشتي اندكي شراب عشق را نوشيدم . شايد همان لحظه هم شاعر شدم هم عاشق ...
خدايا سراغ دل شكسته ام را از كه بگيرم . من اما مانده ام كه چرا به روزگار قلبي نداده اي و احساسي كه او هم احساس مرا درك كند . اين روزگار نامرد وجفاكار را در كدام دادگاه بايد محكوم كرد كه اين چنين با تمسخر ما را بازيچه قرار داده است . ايا اگر من سرشك سنگ و استواري دماوند را داشتم اومي توانست با من چنين كند ؟
ان چنان عشق تو زد اتش به جسم ناتوانم
كز شرار ان سراسر سوخت مغز استخوانم
خالي از عشقت نگردد گر جدا گردد سر از تن
بر نخيزد مهرت از دل گر زني اتش به جانم
سوخت سوداي تو از سر تا به پا پا تا سرم را
ساخت خوش وارسته اين سودا ز هر سودوزيانم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 9:34 |
برگ و باد
قصه برگ و با ده
تموم سرنوشتم
بهار و میخوام اما
پاییزیه سرشتم
یه جاده پیش رومه
که انتها نداره
دل مسافر من
دوباره بی قراره
تو شهری که تو باشی
می مونه این مسافر
دلخوش میشه به یک سقف
پرنده مهاجر
وقتی که تو بمونی
کنار من همیشه
دستای بی نصیبم
پرازستاره میشه
حرف پاییز ونزن
پیک بهاریم من وتو
ابری ازطراوتیم
باید بباریم من وتو
-------------------------
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 9:33 |