دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند
کنارش نشستم . از او پرسیدم آیا تنهایی؟ گفت نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا می زیست.پرسیدم آیا گمشده ای؟ گفت: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسیدم: سفر می کنی ؟ گفت: من همیشه در سفرم . پرسیدم:غریبی؟ گفت: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز. پرسیدم: سکوت می کنی؟ نگاهم کرد؟!؟!؟! پرسیدم:این نگاه چیست؟گفت:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی، سکوت کن ورفت . و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد.......
******
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 15:29 |
و غزل عاشقانه ای را کشتم!
پروانه ای را از شمع دور کردم!
مجسمه سازی را به کوه بردم!
مجنونی را به دشت!
عارفی را به دیوانه خانه!
دیوانه ای را به مکتب!
آخوندی را به رقاص خانه!
رقاصی را به مسجد!
مرگ را کشتم!
زندگی را نفس کشیدم!
شعر نوعی سروده ام ضد!
شعر سپیدی نغز!
به غزل سرانه دادم!
سهراب را حافظ کردم!
پرنده را سهراب!
آب را به سربالایی کشیدم!
آتش را به سرا زیری!
حال خود را کجا برم؟؟؟
خانه ی معشوق؟
کنار شمع؟
پیش شیرین یا کنار لیلی؟
مجلس درس عارف خوب است
یا دیوانه خانه؟
پیش شیخ یا کنار میخانه؟
مرگ برایت بهتر است
یا تنفس؟
آیا شعری نو می گویم؟؟
شعر سپیدم کو؟
غزلک کجایی؟
فال سهراب بگیرم؟
یا پرنده را آزاد کنم؟
آب را بنوشم
یا آتش درون راخاموش کنم؟
همه ی تضاد ها
از روی عادت
سازش یافتن
مگر دل کوچک پرنده
به سنگ
و دل نازک من
به غم
میرم به دیاری دور
به خاک
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 15:27 |
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش
يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 15:25 |
وقتي صدايت را مي شنوم در اسمان بي كران اوج مي گيرم ... پرنده ها را همراهي
مي كنم ... شب ها ستاره ها را بر مي چينم ... بخش بزرگي از وجودم را كه روح فرا گرفته به ارامش مي رساند . انگار چندين سال است كه صدايي نشنيدم . صداي گرمت را تا ابد مي خواهم . نفس هاي گرمت را به نفس هاي سردم پيوند بزن و هميشه پرده هاي گوشم را با اين گرما نوازش كن و مگذار اين سردي بر گرمي غلبه كند . ديگر جاني در توانم نيست . مي خواهم تا زنده هستم باشي كنارم وقتي هم بار سفر بستم باشي به يادم ... مي داني وقتي صداي گرمت نباشد ارامش من هم به هم مي ريزد ؟؟ وقتي صداي گرمت نباشد به پايين نگاهي مي اندازم كه چقدر فاصله ها زيادند ... خورشيد ديگر ان سوزش را ندارد بر جسم نحيف و منجمدم ... پاهايم سست مي شود گويي رمقي در جسم بيمارم ندارم ... پرنده ها پروازي ندارند ... ستاره ها نوري ندارند ... اه از نهاد سنگين و پر دردم بر مي ايد . پس اين اه را تا مي تواني به سراغم نفرست چون من از اين اه دل خوشي ندارم ... سنگ صبورم .. همچنان همان احساس را نسبت به تو دارم كه تا امروز تصور مي كردم اني و زود گذر است ولي اني نيست و حقيقت محض است .. گويند حقيقت تلخ است ولي براي من هميشه شيرين بوده است و نمي توانم انكار كنم و از خود برانم . شايد تو نداني ولي من مي دانم كه درد چقدر سنگين است .. درد روح را مي گويم كه از جسم بيمارم سر چشمه گرفته است ... اري .. كسي مي خواهم كه در كنارم باشد هر چند لحظات اخر عمرم را مي گذرانم ... كسي كه دستانم را بگيرد و در روح پر دردم شريك باشد ... از تمام عالم و ادم فقط تو را توانستم انتخاب كنم نمي دانم چرا ؟؟ جسم ناتوان و بيمارم را با حرف هاي حقيقي نوازش كن و كمي از اين درد را كاهش ده و وجود مرا همچون وجود او دوست بدار ...
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 15:25 |
من تو را تا بینهایت می پرسیدم ولی هرگز نفمهیدی
التماست کردمو و در خود شکستم غرورمو نفهمیدی
عاشق نبودی ، تا که بفهمی دردمو ،احساسمو
هرگز نخواستی تا که ببینی ناله های قلبمو
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
به پای تو نشستم از عشقت مست مستم
دلمو شکستی اما هنوز عاشقت هستم
از یاد من نمیری،مردم از این اسیری
چیکار کنم که امروز از عشق من تو سیری
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 15:21 |
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 15:18 |
... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
پرواز را از همان كودكي آموخته بودم
اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،عشق هم مي آفريند ؟ هميشه پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست و ميوده درخت شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، فاصله است و دوري ، فرار است ،فرار از خود ،فرار از او ،فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار تاريك تنهايي روح !

.... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...
همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه ،خود خود عشق است ولي همانند دوندهاي كه يك كفشش از پا در مي آيد لنگ زدم ،ماندم و ديدم كه درخت دروغ حتي يك برگ هم براي سايه به من هديه نكرد ! پس كفش به پا كردم و دوباره دويدم و مرا همواره اين انديشه ياري مي داد كه :
« عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود »
و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته اين فكر به من اميد مي داد كه « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است »
اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم مي انديشم كه اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ، يك نفس در ايستگاهي تازه نكرد !
و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه
واي به ايستگاه آخر !
آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟!........
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 15:15 |
... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
پرواز را از همان كودكي آموخته بودم
اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،عشق هم مي آفريند ؟ هميشه پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست و ميوده درخت شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، فاصله است و دوري ، فرار است ،فرار از خود ،فرار از او ،فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار تاريك تنهايي روح !

.... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...
همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه ،خود خود عشق است ولي همانند دوندهاي كه يك كفشش از پا در مي آيد لنگ زدم ،ماندم و ديدم كه درخت دروغ حتي يك برگ هم براي سايه به من هديه نكرد ! پس كفش به پا كردم و دوباره دويدم و مرا همواره اين انديشه ياري مي داد كه :
« عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود »
و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته اين فكر به من اميد مي داد كه « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است »
اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم مي انديشم كه اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ، يك نفس در ايستگاهي تازه نكرد !
و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه
واي به ايستگاه آخر !
آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟!........
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 15:14 |
در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
از: عشقم
صدایم کن تا نسوزم.....آری صدایم کن تا نسوزم
قلبم آینه ای است،ما را می بیند و بی حضور نمایانت می شکند
رهایم کن .....آری
در کوچه های تاریک و سردو بی صدا رهایم کردی
تا کی باید منتظر جوشش آب باشم ؟
گلویم خشکیده است دیگر
باید رفت.............
حالا دیگر کوچ کردن تبلور زندگیست
باید رفت............
باید خود را سخت برای آغازی دیگر
برای تولدی دیگر
سرزمین خاطره ها دیگر خشک و یخ زده و فرسوده است
آری باید رفت
تا آن سوی دشت بی انتهای محبت
تا آن سوی دیوار فاصله
تا بو کردن گل سرخ اسیر در گلدان تنهایی
تا آن سوی بی ستاره ترین شب پر ستاره
تا آن سوی وداع عشق
تا پرواز به سوی نقطه ی اوج تنهایی و باکسی
تا شکستن خود در خود عشق
تا دیباچه ای بر متن شب خاموش و بی صدا
تا شکستن در نقطه ی عشق .....تا خود عشق
آری باید رفت
باید رفت و دیده را بر بست ...........
فقط به رفتن فکر کرد
به امید اینکه در این راه بی انتها کسی پیدا شود
کسی که دستهایش قفس نباشد
تا اوج خواستن
آری...باید رفت،باید رفت......
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 9:53 |
با تو بر مي خيزم
غزلي مي ريزم
پر پروازم را
از تو مي آويزم
مي برد تا دريا
ساز لب سوخته را
پر قويي بر آب
آخرين شعر مرا
با تو خواهم رقصيد
با تو خواهم خنديد
همه ي شعرم را
به تو خواهم بخشيد
باز شو مثل سحر
در عبور از هر در
مرغ دريايي باش
خوش بخوانم از سر
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 9:53 |
پاکی
تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم
چون تو پاک هستی
می توانم تو را خط خطی کنم
که آن وقت در زندان خط هایم
برای همیشه ماندگار میشوی
و وقتی که نیستی
بی رنگی روزهایم را
با مداد رنگی های یادت
رنگ می زنم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 9:53 |
سالها ميگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي
تو نميدانستي
تو نمي فهميدي
كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن
رفتي و از دل من روشنايي ها رفت
ليك بعد از ان شب
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد
بر غمم مي افزود
جاي خالي تو را ميديدم
مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم
به وفاي دل تو
و به خوش باوري اين دل بيچاره خود
ناگهان ياد تو مي افتادم
باز مي لرزيدم
گريه سر مي دادم
خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي
تا سر انجام شبي سرد و بلند
اشك چشمان سياهم خشكيد
آتش عشق تو خا كستر شد
ياد تو در دل من پرپر شد
اندكي بعد گذشت
اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است
قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را مي جويم
حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب
كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد
تو چه آسان گفتي دوستت دارم را
و چه آسان رفتي...
كاش مي فهميدي وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه اي بود و نبود
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 9:51 |
مرا بشناس ای با من غریبه،من اهل کوچه دلتنگی هستم
کمی پایین تر از کوچه احساس،کنار جاده یکرنگی هستم
مرا بشناس و با من همدم شو،برایم زندگی بی تو عذابه
دو راهی در کمین ماست،اری،طریق زندگی بر پیچ و تابه
مرا این سان که هستم ای غریبه بیا بشناس و با من اشنا شو
من از جنس سکوت یک بلورم،مرا بشناس یا بشکن و رها شو
مرا بشناس تا در قلب غربت،میان سینه صحرا نمیرم
مرا بشناس تا تنها نمانم،مرا بشناس تا تنها نمیرم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 9:50 |
راز
چشای تو نور کوچه باغ رازه
چشای من ظلمت شب نیازه
باهم دیگه رازونیازی داشتیم
حکایت دورودرازی داشتیم
اما پس ازاون آشنایی
اون هم دلی اون هم زبانی
از گردراه اومد جدایی
رفتی وچشم برام گذاشتی
تواین قفس تنهام گذاشتی
حالانمیدونم کجایی
کاشکی یکی بود ماروباهم آشتی میداد
کاشکی چشامون باز تو چشم هم می افتاد
امروزاگه تاریک و خاموش سیاهِ
فردا که شد دنیا پرازخورشید وماهِ
خدا حافظ
ازاین جا که پرازغمه خسته شدم می خواهم برم
قلبم و که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز
خداحافظ
دیگه میرم
اگه یه روزدردای دنیا بریزه توقلب من
ستاره ها خاموش بشن توآسمون شب من
من میمیرم
دیگه میرم
خداحافظ
دیگه رفتم
پایان ثانیه منم
هرجایی ساعت ببینم
عقربه هاشو میشکنم
حتی نشد واسه یه بار
من بدی یاتو خوب کنم
خورشید وکشتم تا دیگه
خودم بجات غروب کنم
دل میسوزه
ازم نخواه بیشترازاین اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده ازدلم خاکستر دو آتیشم
ریزه ریزه
دل میسوزه
خسته شدم
دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام
عاشق بودم
خسته شدم
خسته شدم
دیگه میرم
گریه نکن
دل بیا بریم
ازعشق دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدیم
جزخدا به کسی نگیم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 9:49 |
مي رسد روزي.........
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 9:48 |
حس غریبی دارم
حس تنهایی ِ غریبی
مثل آنروزها که نبودی
حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید
و کسی از او نپرسید
که در سرش چه می گذرد
چه رسد به دلش!
خسته ام فرشته ی من
در تمام این سه ماه ِ متفاوت ِ گذشته
به اندازه ی دویدن های این سه روز خسته نبوده ام
مانده ام با یک خانه پر از بوی تو ...
نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند ...
جای خالی ات خیلی آزارم می دهد ...
آزرده می شوم و دلتنگ ...
دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهایت ... دلتنگ آغوش گرمت ...دلتنگ بوسیدنت حتی ...
آزرده ام از دیدن روزهای تلخ بی تو بودن و آزرده که می شوم به همه می پرم
تو نیستی و جای تو را هیچ خدایی پر نمی کند ...
این روزها
پی ِ هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود
تمام نیرویم را با خود می برد
بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد
فرو می کشد
و من تمام می شوم و تُهی
در آخر
تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی
و زمزمه ای در سرم مرور می شود:
" ...باز با من تا آخر دنیا می مانی ؟؟ "
می دانم تنها مسبب دوري از تو و این احساس خلاء و تنهایی مرگ آور ، خودم بوده ام !!
دلتنگم ...
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 9:44 |