تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق
 برای تو عاشق خورشید برای اسمان ابی که شد پناهگاه ایمن 1پرنده
 
پرنده ی کوچکی که همه ی امید پروازش عشق ابی اسمونهبرای تو مینویسم تویی که لحظه ها یم را به بال پروانه ها گره زده ایهستی من ابی اسمانم 1 سال از پیوند لحظه هایمان میگذرد و
صداقت عشق روحمان را به هم گره زده
جاده های سبز را با هم طی کردیم
با هم خندیدیم با هم گریستیم
وقتی گفتم که         
    خدا مرا به اغوش خود فرا خوانده     
گریستی
و
اشکهای شفافت دلم را سوزاند 
ستاره مان فقط به عشق تو میدرخشد          
نمیدانم سرنوشت تا کدامین لحظه ما را در کنار هم قرار خواهد داد
...اما به عشق سوگند 
تا اخرین نفس هایم دوستت خواهم داشت
....دستهایم را بگیر   
...............................دوستت دارم اسمانم

 


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 9:15 |
خدایا کس به کس آشنا مکن               گر می کنی از هم جدا نکن




+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 9:15 |
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو.

 

به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري

 تو.                                                                                                                              

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو.
 
من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه.

 


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 9:14 |
دست و دلم می لرزد در لحظه های جدايی و انتظار، هر لحظه بر آنم تا به درودي اين انتظار
را پايان دهم، اما چه كنم كه درودم را بدرودي هست و لحظه هاي انتظار پي در پي تكرار
مي شوند، همچون غزلي در قلب عاشق ...

+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 9:9 |
آرزوهای شیرینم تلخ شده
رازهای دلم برملا شده
خاطراتم نخ نما شده
عشق آتشینم سرد شده
وای بر من ... وای بر تو  !

 


 
توی این دنیا بینهایت کجاست ؟!
من آن طرف بینهایت را میبینم ...
کاش وقتی رسیدم تو آنجا باشی ...
چون آنگاه راه رسیدن به تو برایم لذت بخش خواهد بود ...
بینهایتِ من ! منتظرم بمان !
من می آیم !
 
 


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 9:6 |

به نام او که عشق را در تقدیر من قرار داد.به خدا التماس کردم تا چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بچرخاند ، تا الهه عشق از حمایت ما روی برنگرداند. من دریاو ستاره، آسمان و زمین را به حرمت شکوه عشق تو تقدیس می کنم . مرا می خواستی تا پیش مردم تو را الهام بخش خویش خوانم ، من تو را به خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب می کنم. دلم می خواست باورم کنی ، اما نشد . گفتم دوستت دارم باور نکردی. در این شبهای پر از سکوت ، در این روزهای گرم و طاقت فرسا تنهایم نگذار. کاش می دانستی که با من چه کردی ، کاش می دانستی که صدای گرم تو چگونه مرا آرام می کند. کاش می دانستی که نگاه مهربانت چگونه دلم را به آتش می کشد. کاش می دانستی که طنین دلنواز صدایت چگونه مرا مسحور خویش می کند، کاش می دانستی.......... دلم می خواهد در این شب با این سکوت سخت با مهتاب چشمانت حرف یزنم. دلم می خواهد آسمان با تمام ستارگانش با من همراه شوند تا عشق تو را در تمام زمین با نفس بادها جار بزنم. کاش می دانستی که چقدر.................... کاش

 


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:2 |
در این بن بست
دهان ات را می بویند
مبادا گفته باشی دوست ات می دارم .
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست ، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
        به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند .
به اندیشیدن خطر مکن .
روزگار غریبی ست ، نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنکه قصابان اند
بر گذرگاه مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست ، نازنین
ابلیس پیروز مست
سور غزای ما را بر سفره نشسته است .
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد .



+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:1 |
کوچه معشوقه
صدا را شنیدم آشنا بود
می گفت کوچه ات سر می شکند
با همه سادگی ام
کلاهی بر سر گذاشتم
و آمدم و تو با همه زرنگی
قلبم را شکستی !

+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:0 |


دير زماني است كه از خويش شكوه دارم و عكس داستان زندگي « من » دلم را به خواري كشانيده است ... اين آتش اشتياق كه در من است .. اين شعله كه در ذهن من  است و اين مهر كه چراغ افروز شب و روز من است مثل هزار شب دم كرده مرا خفه مي كند ... بوي رطوبت اين روزهاي دم دار به زندگيم رنگ خاكستري مي دهد و من عابر بي تفاوت گذرگاه عمر خويشم ... كوله باري از حسرت به دوش و توشه اي از غرور به دست و يادگاري از داغ بر پيشاني .... گوش كن !‌با توام اي « من » ويرانگر !‌مرا از خويش برهان و دلم را شعله كش اين سكوت نكن بيش از اين ! اي ابر گفتگو باران شو و مرا از روزه خاموشي بيرون كن ! من مسافر سالهاي زندگي خويشم ... دلت براي من بسوزد ... دلت براي هزار پاره غرور بسوزد ... دلت براي سرو آزاد بسوزد كه هر كه تاب بندگي ندارد دلش هزارپاره است

 


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:0 |
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد.

سبزه ها در بهار می رقصند

 من در کنار تو به آرامش می رسم،

و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست ،

تو را عاشقانه می بوسم،

 تا با گرمی نفسهایم ،

 به لبانت جان دهم و با گرمی نفسهایت،

 جانی دوباره می گیرم.

دوستت دارم،

 با همه هستی خود ای هستی من دوستت دارم.

 و هزاران بار خواهم گفت که :

من دوستت دارم.


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:43 |
 
 نخست دیر زمانی در او نگریستم
 
چندان که نظر از وی باز گرفتم
 
در پیرامون من
 
همه چیز به هیات او در آمده بود
 
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او
 
راه گریزی نیست 
 

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:43 |
سلام 

 کنارم باش ... شاهد لحظه هايم باش... ببين با رفتنت چه دردي ميکشم ...ببين ديگر
 
زمونه طلوع عاشقانه ندارد ... اي عزيز دلم اي تنها سنگ صبورم با رفتنت من نيز نابود
 
شده ام اري عزيز دلم من بي تو اين زندگي اين دنيا را نميخواهم من تو را ميخواهم
 
تويي که پاکي را در نگاه زيبايت ميبينم تويي که صداقت را در اعماق وجودت حس
 
ميکنم پس نرو ... و تنهايم نگذار اين دنيا بي تو زيبايي ندارد اين دنيا برايم بي تو پوچ و
 
بي مفهوم است اري  عزيز دلم من ميخواهم کنارت باشم نه ساعت ها بلکه
 
ساليان دراز ميخواهم تو از ان من باشي ميخواهم ان قلب پاک و معصوم در زندان دل
 
من باشد عزيزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودي و خواهي ماند اي ستاره
 
ي شب هاي بي قراري اي تک سوار جاده ي عشق و زندگيم دوستت دارم به ان ايزد
 
يکتا که تو را مرا افريد قسم که دوستت دارم بمان ... اري بمان شاهد لحظه هايم
 
باش شاهد لحظه هايي که من بي تو مانند شمع اب ميشوم و ميسوزم... اي
 
اي تمام وجودم دوستت دارم به وسعت يه درياي طوفاني دوستت دارم به اندازه تمام
 
دنيايي که پروردگار افريده تو را ميپرستم اي عشق مقدسم دوستت دارم دوست
 
داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب ميشدم و در اتش عشقت ميسوختم
 
دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خيره ميشدم و دوست داشتنم را به زبان
 
مي اوردم اري اي عشقم تنها کسم من عاشقم عاشق تو عاشق چشمهايت دل
 
مهربانت تنهايم نگذار ...نگذار با بدي ها زشتي ها نامردي هاي دنيا اشنا شوم اي
 
عزيزم تنهايم نگذار من به جز تو همدمي ندارم مونس دلي ندارم اي تنها ستاره ي
 
شب هاي بي کسي ام تو هم مثل من با سختي ها بجنگ براي بهم رسيدن بايد
 
جنگيد پس تنهايم نگذار تو هم مثل من با خوبي ها بدي ها بجنگ نگذار با نبودنت در
 
اين دنياي به ظاهر زيبا غرق شوم نگذار با نبودنت من نيز نابود شوم بگذار با بودنت
 
طعم  عشق را بچشم بگذار با بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس بمان و دستانم را
 
در اين شهر غريب بي کس نگذار پس بمان و مثل من چشم انتظار پيوند باش.....
اين بود .



+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:43 |
...
من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را، باز آمده ام.
من، پس از رفتنها، رفتنها
با چه شور و چه شتاب،
در دلم شوق تو، باز آمده ام »
 
داستانها دارم،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،
بی تو می رفتم، می رفتم، تنها، تنها.
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد.
 
من اگر بر می گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،
باز بر می گردم،
تو به من می خندی
 من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را»
- پنجره را می بندی
 
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
 
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
 
از کجا که من و تو
شوری از عشق و جنون
باز بر پا نکنیم
 
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم.
 

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:42 |
حرفای من :
 
خیلی سخته بخوای به کسی که سال ها و ماه ها دوستت داشته بگی که دوسش نداری !
خیلی سخته به کسی که دوستت داشته و تو هرگز نتونستی دوستش داشته باشی حقیقت رو بگی ... !
خیلی سخته وقتی بهش گفتی ، روح خسته ی خودت رو آروم کنی !
خیلی سخته غرور کسی رو که به خاطر تو شکسته شده نادیده بگیری ! اما مجبوری ! ...
خیلی سخته خودت رو جوری نشون بدی که نیستی ! تا شاید اون ازت دل بکنه ...
درسته تو اون رو دوست نداشتی اما خوب دلت و احساست بهت اجازه نمیده دلش رو بشکنی و همش می خوای راهی پیدا کنی که اون ترکت کنه ! که بفهمه دوسش نداری ...
خیلی سخته که بغض گلوت رو گرفته باشه اما با خونسردی بهش بگی که دوسش نداری ... ! بگی که اونو نمی خوای ... !
خوب تو هم دل داری ! می ترسی دلش رو بشکنی ، همونجور که یکی دیگه دل تو رو شکست !؟
حالا که خودت هم توی این دور گردن جای کسی اومدی که یه روز دل تو رو شکست و حالا تو می خوای دل یکی رو بشکنی ! می فهمی که اون کسی که تورو ترک کرد ، حق داشت ! اون تو رو دوست نداشت و حالا تو یکی دیگرو !
حرفت رو به اون می گی و میری ! دلش رو می شکنی اما از خدا می خوای که دل شکسته اون رو مرحم بذاره !
 
اما تو مجبوری ، تو مجبور بودی !؟
 
دیگه داری با خودت حرف می زنی : حالا تکلیف چیه ؟ جواب این دل شکسته رو کی باید بده ! منی که دلی رو شکستم یا اونی که دلش شکسته؟ 
اونی که بی تفاوت به اینکه چی رو داره زیر پاش له می کنه و رد میشه یا اونی که مراقب دلش نبوده ؟  اما نه ! تو بی تفاوت نبودی ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضی از آدما نیستی که از صدای شکستن دل آدما لذت می برن !  تو مجبور بودی .... چون نتونستی اونو دوست داشته باشی ...
 
من بر سر دوراهی زمان در دلمردگی این ثانیه ها به خاطر شکستن دل تو نابود شدم و تو ندیدی ... ؟!؟
حالا دست ها یم ساده ترین دلواپسی هستند ! تو مرا به مرداب فراموشی می سپاری و من هرگز شکستن دل تو را فراموش نخواهم کرد ... !؟!!
تو مرا در اعماق قلبت دفن می کنی و من همیشه زخمی را که به قلب تو زدم ، زخمی که تو روزی بر آن مرحم می گذاری ! بر دل خواهم داشت !! ....
 
اما باز هم مرا گونه ای دیگر می بینی .... نمی خواهم بدانی که از صدای شکستن قلبت خورد شدم .... دوستت نداشتم اما اشک می ریزم ! پر شدم از حرف های باران خورده ... اما من صبر را آموخته ام ....
 
 
 
نمی دونم ... تو چی می گی ؟؟؟ اما به خودمم بگو اگه خواستی گلم ؟
 دوستون دارم گلای خوشگل ...
 
 

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:41 |
به شانه هايم زدي
كه تنهاي ام را تكانده باشي
به چه دلخوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟

----------------------------------------------------------
 
هر نتي كه از عشق سخن بگويد زيباست
حالا سمفوني پنجم بتهوون باشد
يا زنگ تلفني كه
در انتظار صداي توست

 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:40 |
اگر
 

 اگر اشكهايت براي من جاري نمي شود
پس محبوبم
چشمانت براي من چه فايده اي دارد.
اگر قلبت براي من نمي تپد
پس قلبم برايت چه سودي دارد.
اگر نواي سازت براي من نيست
پس آوازهايت براي من چه سودي دارد.
پس اگر هيچگاه در زندگي عشق نورزيده اي
وجودت در كنار من چه اهميتي  دارد.
محبوبم اميدوارم دلبسته شخص ديگري گردي
تا همراه با درد هجران ، طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و آنگاه به خاطر اين نفرين همواره از من متشكر خواهي بود.
اگر روزي كسي را با تمام وجودت دوست داشته باشي حرف مرا بشنو
عشقت را
اشكت را
وتپش قلبت را
وبالاتر از هر چيز برق ديدگانت را دنبال كن
و آن روز كه عشق رادر روح وجانت حس كردي بي پروا انرا
پذيرفته و لبخند خواهي زد
به نداي قلبت گوش فرا ده
و
آنگاه خواهي رفت تا با عشق بزرگت همنشين شوي.
ترا نفرين ميكنم
نفرين ميكنم كه عاشق ديگري گردي
تا در كنار درد هجران
طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و
 آنگاه به خاطر نفرين همواره قدر دان من خواهي بود.
 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:39 |

چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده . و تو بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی ، حس کنی که هنوز هم دوستش داری . چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده . چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی ... چقدر سخته گل آرزوتو ، توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی : گل من باغچه ی نو مبارک . . .

 

 

یک روز من هم خاطره می شوم نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد در نگاهش صد شور عشق خواندم نگاهم کرد دل به او بستم نگاهم کرد.............. اما نه بعدها فهمیدم که او فقط نگاهم کرد. از زندگی اموختم که به هر نگاهی دل نبندم که همه نگاه ها پیام اور عشق نیستند همه نگاه ها معنی دوست داشتن نمی دهند همه نگاه ها بی ریا نیستند

 


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:16 |
اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست

چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود

چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست

دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست

همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست

نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد

هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست

تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!!!!

مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!!!
 

دل من جوون مي شه وقتي صداتا مي شنوم

هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست
 

 


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:15 |
اخه چه جور دلت اومد
تنهام بزاري و بري
اخه مگه حرفي زدم
زخم زبوني من زدم
اره همش بهونه بود
مسئله يار ديگه بود
دلت هوايي شده بود
كارم از كار گذشته بود
 برو با يارت عزيزم
 رها كن اين تن من رو
 الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم
اما يك قول به من بده
يارت رو تنها نزاري
كه مثل من اسير بشه
اواره از خونه بشه
 من هم يك قول بهت ميدم
 يه روز فراموشت كنم
قلبمو سنگيش بكنم    
عشقت رو خاكستر كنم
اگه يك روز خواستي گلم
كسي رو نفرينش كني
بگو كه مثل من بشه    
زجر جدايي بكشه
اخه چه جور دلت اومد

+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:15 |

نگو دیره
نگو دیره
که دلم بی تو می میره
بگو که همیشه
عاشقم بودی
ای عشق من
زیر بارون
زیر بارون
به یاد تو گریه کردم
چرا رفتی
چرا رفتی
ای عشق من
بمون
نرو تنهام نذار
دلم می میره
می میره
می میره
صدات 
صدای خنده ها ت
یادم نمی ره
نمی ره
نمی ره
به خدا
خدا تنها پناهِ
دل خستگیهام
نرو تنهام نذار
گریم می گیره
***********************
خدا چرا عاشق شدم من
دیگه از دست این دل
یه شب آروم ندارم
وای چرا تو این زمونه
شدم قربونی دل
اسیر روزگارم
روزا چشمای نازش
میشینه تو نگاهم
شبا وقتی میخوابم
میبینمش تو خوابم
براش نامه نوشتم
قشنگ وعاشقانه
نوشتم با دو چشماش
منو کرده دیوونه

 


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:9 |

JavaScript Codes