تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق
سلام

چه طوری؟خوبم تو چه طوری؟!!! من می خوام علاوه بر مطالب عشقولانه مطالب دیگه ای هم بذارم ومی خوام شما بگید که چی بذارم.پس هرکس نظری داره می تونه تو این قسمت بنویسه و اگر می خواید راجع به چیز دیگه ای نظر بدید از قسمت نظرات مطالب دیگه استفاده کنید. ممنون.شیدا


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:32 |
حباب

زنـدگـی فــقــط حبــابه قصه بیدارو خوابه
 اون کــه خـــوابـــه همیشه توی سرابه
اون کـــه بــیــــدار هــمــش تو اضطرابه
اون کـــه خـــوابـه نمیدونه چی گذشته
اون کــــه بـــیــدار هـــمــش فـــکـر فـرار
اون کـــه خوابـــه زندگی براش بهشته
اون کــــه بـــیــدار میگه این سرنوشته؟
  اون کـــه خوابــــه چشماشو رو هم گذاشته
 اون کــــــه بـــیـــدار چشمک هم براش محاله

 اون کـــــه خـــوابــــه ببینید چــه بی خــیاله
اون کــــه بـــیـــدار          همه چی براش سواله
اون کـــــه خــــوابـــه یــــه جورایی غم نداره
اون کـــــه بـــــیــــدار واسه غمهاش جا نداره
زندگی فـــقـــط حــبــابــه قــصـــه بیدار و خوابه



+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:30 |
از نظر معلم زيست: عشق ميکروبي است که از راه چشم وارد
 مي شود و به قلب سرايت ميکند.
از نظر معلم شيمي: عشق تنها اسيدي است که به قلب اثر ميکند.
از نظر معلم ديني: عشق يک موهبت الهي است که خدا براي بندگانش هديه
 کرده است.
از نظر معلم رياضي: نسبت تابع عشق به تابع عقل مثل نسبت صفر است به يک.
از نظر معلم فيزيک: جوان مانند آهنربايي است که هر عشقي را به طرف خود جذب مي کند.
از نظر معلم ادبيات: عشق بايد مثل عشق ليلي و مجنون پاک باشد.
از نظر معلم ورزش: عشق مثل توپ فوتبال است که به دروازه هر قلبي اصابت مي کند.
از نظر معلم جغرافي: عشق مانند مثلث برمودا مي باشد که انسان تا به آن مي رسد خود را گم مي کند.


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:30 |

تو این روزهای بی کسی که هرکی فکرخودشه
من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه
وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه
دلواپسی دربه دره ؛چشم منم تر نمیشه
حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه
آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه
به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه
شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه
منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه
اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه
منکه دلم بابودنت جون میگیره؛تازه میشه
راستی نگفتی نازنین؛دل شما به کی خوشه؟؟
دلم به بودنت خوشه؛دلم به دیدنت خوشه
گلی ولی نه مال من،دلم به چیدنت خوشه


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:29 |
نمیخواد

دل نمیخواد باز دوباره با حرفی تازه جور بشه
دوباره باشه به یادش اما تو خاطر دور بشه


دل نمیخواد باز دوباره با کسی آشنا بشه
عشقش بره دوباره باز به دردش مبتلا بشه


دل نمیخواد دوباره باز میون آدما باشه
میون این همه بدی ،بمونه و تباه بشه


دل نمیخواد باز دوباره یکی رو دوست داشته باشه
بازم مثل همیشه اون یه روز ازش جدا باشه

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:29 |
به كه بايد دل بست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست.
***
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست.
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:28 |
یه ستاره هر شب وسط آسمون چشمک می زد – امشب جای اون برای همیشه خالی شد . سحر توی خواب و بیداری بودم که صدای افتادن و شکستن اونو شنیدم – یک مرتبه بلند شدم . بیرون پر از نور بود . من با چشمهای خودم جون کندن همون ستاره رو دیدم . توی چشمهای من زُل زده بود که ... مُرد .
حالا شب شده و می خوام اونو بین ابرها دفن کنم . صبر کردم تا شب بشه چون همیشه این موقع بود که بیدار می شد و تند تند چشمک می زد . ابرها رو کنار زدم . اونو آروم بین ابرها گذاشتم . چشمهای نیمه بازش رو بستم – آخه نمی خواستم روح ستاره چشمهای نیمه بازش رو بدون نور ببینه – بعد روی اونو پر از ابر کردم .
آئینه کوچکم رو گذاشتم روی قبرش تا وقتی ماه در میاد جای ستاره بازم روشن بمونه . حالا هر شب همه چشمک ستاره رو می بینن- اون دیگه هیچ وقت نمی میره

 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:28 |

پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:28 |
 گاهی صدای قدم های پایی را می شنوی که در کوچه زنده خاطره هایت تو راصدا می زند و دل تو را نرم نرمک می لرزاند.این صدا را می شناسی؟به یاد می آوری که با دل تو چه کرده؟شوق پرواز را درآسمان از تو گرفت.دلهره ای نا خوانده را میهمان زندگی ات کرد و تو مجبور شدی با همان قلب شکسته پذیرای کسی باشی که تو را به تنهایی سوق داده!اکنون به یادش بیاور از لحظه ای که به تو رسیده تو از همه گسسته و به اوپیوسته ای و تو را درسی داده که مدتهاست از مکتب دل شیدا حذف شده:آری آری...........
این صدای پای تزویر است همان که می گفت رهایی یعنی :نه این باشی و نه آن جایی بمانی که ....کلام تو معجزه می کند، نگاه تو عشق می بخشد و گرمی دستانت پناه را نوید می دهد و آن جایی سکوتت را بشکنی که پرده دل ها را بدرانی.حریم ها را بشکنی، چشم ها را بگریانی.......آری.....این صدای نیرنگ است،این صدای ناامن دورویی است که می خندد و می رود و تو را دورادور می نگرد تا نیابی و یافت هم نشوی.آیا زندگی می کنی که گم شوی؟به کنارت سایه هر و به پشت گرمی حمایت دوست را چمبره در صحرای غم کنی!نازنین عمر را تبار لحظه ای پر غبار کنی؟خاموشی، ای دوست!!!هستی صدایت می زند،کسی آمده تا بگوید هنوز فرصتی باقی است اگر زندگی می کنی ،شفاف باش با درونت،با قلبت...با عطش عشق در نهادت مبارزه نکن.بپذیر به جایی که عشق الهی منتظر توست نخواهی رفت...... تا از قالب تزویربیرون نیایی،تا با همه هستی آشتی نکنی و در خانه ات را به روی مهربانی نگشایی...شوقت را کامل کن! در خانه ات کوبیده می شود... در لحظه ای که آسمان ،تصویر بهشت را بر خود می نشاند... آرام و سر به راه،دورویی را

رها کن! بی نیاز هر چشم تنگی، دیده جانت را به روی دوستی های تازه بگشا.ورود تازه واردی مهربان را با همه امیدی که به زندگی داری به خودت، به من دلتنگ و به همه دوستانی که محبت تو را می جویند نوید بده، تا متبرک و پرنشاط این نیز بر تو بگذرد..........
 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:27 |
سفر
 

 من از آن لحظه  که بار سفري مي بستم
وعده اي بود و کلام سخني در گوشم
که بپرسم،بروم يا که ببينم!
چه کسي عاشق معناي شب فاخته بود؟
چه کسي با تو به دلدادگي عشق دلي باخته بود؟
سفر دور و درازي رفتم
و درين راه سخن هاي تو در گوشم بود!
گفته بودي که زشب هاي تو و ماه بپرسم که هنوز،
هست؟
آيا گذري هست به مهتاب و شب راز و نياز؟
گفته بودي که بپرسم،بروم يا که ببينم!
گذر مخملي زنجره در جوي روان، هست هنوز؟
گفته بودي لب آن رود،
در آن دهکده آواز زني غمگين است
بروم يا که ببينم!
گل زيباي وجودش زچه رو مي گريد؟
به چه ها مي نالد؟
و چرا دايره رنگ غزل هاي خدا غمگين است؟
گفته بودي که تورا در همه جا ياد کنم!
خاطرات دل غمگين تو را شاد کنم.
آخر اي دوست کجايي؟ که هنوز،
من به زندان دل سوخته اي در سفرام!
من از آن روز که از شاخه خشکيده
به پرواز کشيدم پر و بال،
اوج من در قفسي بود و بلنداي سر ام!
و در آن شب  که به مهماني باغي رفتم
دل به آلام نگاه گل ياسي بستم
که در اين ظلمت بي عاطفه مقهور نشد!
من در اين وادي بي پرده سفر هاي زيادي کردم
سال ها در سفر آبي رودي بودم
که به ساحل نرسيده خشکيد!
و از آن شب که به آرامگه ساحل دوري رفتم
شاهد عشق قشنگ دل ماهي بودم
و در آن ساحل مرگ
رجعتي با لب خشکيده به امواج نبود!
نه بر آن تشنه خشکيده گلو،
قطره آبي دادند
نه گلستان و سمن را به کسي بخشيدند!
من در اين وادي نفرين شده، بيهوده تقلا کردم
که بپرسم ،بروم يا که ببينم
ز چه رو عشق چنين بي معناست
يا چرا سفسطه در کار دل ما پيداست!؟
سال ها رفتم و رفتم که ببينم آيا
ميشود نان به فقيري بخشيد؟
با محبت غم و اندوه کسي را پرسيد؟
اشک چشمان کسي را بوسيد؟
مرحمي بر جگر سوخته شمعي شد،
يا چراغي افروخت؟
من از اين فاصله ها سخت پريشانحالم
باورام کن که نميدانم من.
من نميدانم از اين عشق چه ها ميگويند!
آسمان هنر عشق نميدانم چيست!
آخر اي دوست ،کسي با من دلسوخته همراه نشد!
 
راستي، چه کسي ميداند؟
که درين سبزه و راغ
زاغ ها رنگ سيه روزي خود را دارند!
 
اي دريغ از همه احوال
که هرگز نشد آن روز
 که معنا يابد،عشق يعني همه چيز!


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:7 |
شبي باراني
و رسالت من اين خواهد بود
 تا دو استكان چاي داغ را
 از ميان دويست جنگ خونين
 به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
 با خداي خويش
 چشم در چشم هم نوش كنيم
 

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:7 |
بيكرانه
در انتهاي هر سفر
 در آيينه
 دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
 پايوش پاي خسته ام
 اين سقف كوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خداي دل
 در آخرين سفر
 در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:7 |

دوباره من دوباره تو
دو همنفس دو همزبون
دوباره عشق دوباره ما
دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهائی پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پائیز بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه
می خوام آئینه خونه با چشمات همنشین باشه

 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:6 |
قصه از کجا شروع شد
از چت و ميل شبونه
از PM دادن توو روم و
يه سلام عاشقونه
On شدم با مهربونی
كه بگم با تو می چتم
تا بگم بمونی Online
از Friend List قشنگم
باز Off های عاشقونه
ايميل های بی نشونه
اين ياهو كاشكی
همين جوری بمونه
اين ياهو كاشكی
همين جوری بمونه
عشق تو برای قلبم
اولين و آخرينه
تويی تنها هم زبونم
كه هميشه نازنينه
اگه Online اگه Offline
تو بمونی يا نمونی
تو واسم هنوز همونی
كه برام عزيز ترينی
تو واسم هنوز همونی
كه برام عزيز تري

 


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:5 |
يك جرعه از چشمان تو از من دلم را مي خرد
يك خنده بر لبهاي تو هوش از سر من مي برد
متن تمام شعر من با عشق معنا مي شود
بي تو وجود خسته ام تنهاي تنها مي شود
وقتي دلم را ياد تو طوفاني و تر مي كند
حال مرا مهتاب هم همواره بدتر مي كند
امشب كجا خوابيده اي آيا كدامين گوشه اي
در خلوت شبهاي من تو در كدامين كوچه اي

+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:4 |
تو اين زمونه/ کی درس ميخونه؟/ کتاب چيه کلاس چيه دبير کدومه؟/ ما درس نخونديم مخ افتاد از کار/ خنديديمو ترکيديم از اذيت آزار/ کتاب تو کيفا پيدا نميشه/ فقط سي-دي فقط نور پس درس چی ميشه؟/ همش تقلب همش سينما/ فرار ميکرديم از کلاس منو بچه‌ها/ حالا وای وای واي‌واي‌واي‌وای/ حالا وای وای واي‌واي‌واي‌وای/ تموم شد عشقو حالو شرو شور/ هيچی نخونديمو رسيد زمان کنکور/ شدم پشيمون غم شده عادت/ کجا رفيق کجا يه دوست کجا يه همدرد/ حالا وای وای واي‌واي‌واي‌وای/ حالا وای و...


+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:2 |
گفت:آنجا چشمه خورشيدهاست
آسمان ها روشن از نور و صفاست
موج اقيانوس جوشان فضاست
باز من گفتم: كه بالاتر كجاست؟
گفت: بالاتر جهاني ديگر است
عالمي كز عالم خاكي جداست
پهن دشت آسمان بي انتهاست
بازمن گفتم: كه بالاتر كجاست؟
گفت: بالاتر از آنجا راه نيست
زآنكه آنجا بارگاه كبرياست
آخرين معراج ما عرض خداست
باز من گفتم كه: بالاتر كجاست؟
لحظه اي در ديگانم خيره شد
گفت: اين انديشه ها بس نارساست
گفتمش: از چشم شاعر كن نگاه
تا نپنداري كه گفتاري خطاست

دورتر از چشمه خورشيدها
 برتر از اين عالم بي انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه پرواز مرغ فكر ماست


+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:28 |
تقديم به قاصدك دوستي

روزها ميگذشت و من در كوير سرد قلبم همچنان با روياهايم ميزيستم...
در كويري كه رنگ خاكستري تنهايي به خود گرفته بود ...
در كويري كه گلي در آن نمي روئيد و طراوتي نداشت و خدايم را صدا ميزدم
تا روزيكه ندايم را پاسخ داد ....
در كويرم  طوفاني شد
طوفان از دوردست آمده بود و اينبار هديه اي با ارزش برايم داشت .
هديه اي خدايي
خدا برام قاصدكي فرستاده بود
قاصدكي از جنس صفا و مهربوني تا تنها نباشم
آخه خدا دوست نداره بنده هاش تنها باشن
اون آروم و مهربون به سويم در پرواز بود
پروازي كه خبر از عشق و صفا و دوستي ميداد
ما براي وصل كردن آمديم .............
قاصدك با خودش بارون آورد باروني كه كوير خشك و خاكستري ام را طراوت و سرخي بخشيد.
آره
قاصدك تو اون طوفان ، آروم اومد و رسيد . وقتي بهم رسيد سلامي داد كه همچون مسكني قوي به روي زخمهايم بود .
الان چند وقته اون قاصدك بهترين دوست و مونس تنهائيام شده
دل قاصدكم پاكه چون سپيدي ، سياهي رو زود نشون ميده نميتونه كتمان كنه مثل ما آدما
آره دوستاي خوبم
قاصدكا هميشه خوبي ها رو برامون به ارمغان ميارن اگه تونستي قاصدك مهربونتو پيدا كني مواظبش باش تا طوفان اونو ازت نگيره .
ما براي وصل كردن آمديم
ني براي فصل كردن
 
به خاطر خدا
به خاطر من
 بيائيد يه كمي مهربون باشيم ،
 بيائيد يه كمي عاشق باشيم ،

بيائيد كمي صندوق دلامونو وا كنيم ، بيائيد يه بار ديگه فرياد كنيم
بيائيد داد بزنيم و بگيم كه هيچ چيزي توي دنيا ثروت دلامون نيست الا وجود مقدس خدا و عشق به بنده هاي اون .
آره مهربونم اون موقع است كه قلب مهربون خوش سيمات سبز سبز مثل جنگلهاي شمال  مي شه و به شادي ما زميني هاي خاكي لبخند مهر مي زنه
بيا مهربون كه فردا ديره.....................



+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:27 |
آینه عشق


تا رها سازم سرودم را عشق را آئینه کردم»

این سان که کنونم

استسقای بی پایان جانت را

اقیانوسها خواهم گریست

تا فرو بنشانم

دلتنگی هایت را

شانه ای بی تاب سرت خواهم بود

تا بر گیرم

تا مصونت سازم از شلاق آفتاب

دستانم را در امتداد پروازت

خواهم گسترد

سرگشتگی هایت را

در تلاطم طوفان

پناهی خواهم ساخت

از فانوس روشن دیدگانم

زمهریر بی مهر جهان را

جنگ با ظلمت را

آتشی خواهم افروخت از خود

این سان که کنونم

این همه را تنها

اشاره ای کافیست.

 


+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:26 |
دیگران را بگذار
دل به آفتاب بسپار
ببین چگونه هر بامداد صبور و سربلند
از پشت شانه های خاکستری صبح بالا می آید
و ستارگان  همه شرمنده می شوند خاموش می شوند
دیگران را بگذار
دل به آفتاب بسپار
 

+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:26 |

JavaScript Codes