تبليغاتX


www.irLearn.com

بانوی چاق
سلام

ببخشید من تا یه یک هفته به خاطر امتحانا نمی تونم آپ کنم.


+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:50 |
برايت آسمانی خوام کشيد
                 پر از ستاره های هميشه نورانی
                                   تو در کنار من روی ابرها
                                                     من غرق آنهمه مهربانی
 
برايت ستاره ای ميچينم
               دور چشمانت طواف ميدهم
                               برای رضايت تو هم شده
                                                    تمام ستارگان را ميخرم
 
برايت رنگين کمانی فرض ميکنم
             در افق بالاتر از خط خورشيد
                              دستهای من رو به آسمان
                                    و اشکهای شوقی که از ديده خواهد چکيد
 
برايت يکدسته آرزو ميچينم
            با اشک و لبخند به تو هديه ميدهم
                             من به تو قول ميدهم عزيزم
                                        که امشب تو را به مهمانی نور ميبرم
 
برايت از آرزوهايم حرف ميزنم
          تو به خواب چشم من هميشه روشنی
                             ميدانم يکروز در اوج نااميديها
                                           تو همان آروزی شايد محال منی
 
برايت در گوشه کوچک قلبم
               خانه ای پر ازعشق خواهم ساخت
                          آنروز بيشتر از هميشه و امروز
                                        عاشقانه دل به تو خواهم باخت
 
برايت پری وار اسير زمين ميشوم
              من به عشق تو اينجا اسيرم
                         ميدانم تا آنروز که دور نيست

      پری وار با بوسه ای عاشقانه ميميرم


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:54 |
می دونم آخره قصه میرسی به داد من ... لحظه یکی شدن...
وقتی هیچ خبری از تو ندارم وقتی نیستی تا سرم رو روی شونه هات بذارم وقتی تنهای تنها شدم وقتی که تمام غم دنیا میاد سراغم وقتی که دیگه  حتی اشک هم جواب نمیده وقتی باید باور کنم که من هم پشت تابلو عبور ممنوع عشق ایستادم" یه گوشه آروم و ساکت می شینم دیوان حافظ رو بر میدارم به یاد یه شب به نیت دل تو فال می گیرم ... بعد هم آروم اشکامو پاک می کنم به تنهایی و تاریکی شب لبخند می زنم ...
 می دونم که یکی هست که فریاد دلم رو میشنوه میدونم  که خدا می دونه که چه قدر دوست دارم ...

+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:53 |
صدات آوازه بهاره خودت آهنگ نسيم
نفسات ترانه های لحظه های بی کسيم
حالا که پيش منی زنده شدم بهار بهار
شاديا صف کشيدن توی دلم هزار هزار
من يه خندتو به صد تا دنيا نميدم
يه دقيقتو به صد هزار تا فردا نميدم
طاقت ديدنه اشکاتو ندارم ميدونی
اگه خوب نگاه کنی بغضو تو چشمام می خونی
 
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين منو عشق تو فاصله ای نيست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده
گفتی که بايد بروم حوصله ای نيست
گفتی کمی فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من شعله ای نيست
رفتی تو خدا پشت و پناهت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
 

+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:53 |
سوار بر تاکسی و همسفرراهی کوتاه باچهارمسافر.........ترافیک،ترافیک ،ترافیک
ترانه ها یکی پس از دیگری بگوش می رسیدن.....اونم از لطف ترافیک .....
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین............
اصلا یادت نمی آد..................................
دختر جوانی سر شو تکیه به پنجره داده بود
واشک آرام آرام از گوشه چشمانش سرازیر می شد
دوباره دل هوای با تو بودن کرده،نگو این دل دوری عشق تو رو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا هابردن...................
صدای هق هق دختربلند شداما بیشتر شبیه بغض خفه شده می موند
کاش کاش................
این صدای دختر بود که غرق ای کاش ها شده بود
میمیرم برات نمی دونستی میمیرم بی تو بی چشات..........
جالب اینه که یهو وسط این ترانه های غمگین آهنگ شادی پخش داشت میشد
که رو به دوستم کردم نه به این آهنگ ها ونه به این ،که یهو راننده ترانه رو به جلو برد
دستم و رو شونه دخترگذاشتم
خانوم طوری شده......
همینطور اشک هابرصورت دخترمی غلتیدن
گفت چه خوب می شد آدم دچار فراموشی می شد
 
اونوقت تمام خاطرات بدش از یادش می رفت
دوباره زندگی جدید...با افکار جدید.......
نگاه حزن آلودی بهش کردم
وقتی رفتی باز هوا بد شد
روزگارازبدی بدتر شد
انگار ترانه هاهمه دست به دست هم داده بودن دخترخاطراتش رو بیاد بیار
ترانه نفرین محسن یگانه بگوش می رسید
اهای رفیق نیمه راه آی که تو تنهایی میری
فقط یک نفرین می کنم الهی تو اوج غربت بمیری
دختر گفت یعنی میشه یک روز دارویی به نام فراموشی کشف بشه
سرمو آروم پایین آوردم....حرفی نمی تونستم بزنم
صدای دخترومی شنیدم
آقای راننده همین کنار ها پیاده می شم
من کماکان در فکر داروی فراموشی
یعنی واقعا میشه یک روز...............

 

 


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:52 |
ميخوام از عشق يه دونه هديه بيارم
بدمش به تو ديگه نري زيادم
ميخوام از وفا برات جمله بسازم
آخه عمريه که من از اون بيزارم
ميخوام از معرفت تو باز بخونم
بخونم تا زنده ام مديون اونم
ميخوام عشقت بشه باز فانوس راهم
آخه قايقم از عشق تو رو آبم
ميخوام يک قصه بگم همه بدونن
يکي بود يکي نبود همه بخونن
توي زندگيم تو بودي قصه من
يکي بود يکي نبود تويي ميدونن
ميخوام از تو بکشم بارنگ مشکي
اخه هيچ وقت من نديدم از تو عشقي
ميخوام فرياد بزنم عاشقت هستم
چرا پر کشيدي از پيشم عزيزم
بشنو از عاشق دلشکسته اينبار
کرده نفرين عشقشو هزار هزار بار
خيلي وقته از خدا ميخواد که يک بار
ببينت بگه بهت شدي تو يک خار
ميخوام از خدا بخوام واسه هميشه
عاشقا کنار هم باشن هميشه
نکنه جدا دوتا عاشقو ميشه؟
بمونن کنار هم خدا چي ميش


+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:50 |
صدای قلب او را میشنید ...
امید داشت طنین عشق از آن به گوش رسد ،
اما صدای بیگانه ای را از قلبش شنید !
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !
گناه تنها کردار زشت نیست ...
گناه میتواند ذهن هوس آلود باشد !
باید مراقب قلب و روحش باشد ...
دزد بسیار است !!
 


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:10 |
صدای قلب او را میشنید ...
امید داشت طنین عشق از آن به گوش رسد ،
اما صدای بیگانه ای را از قلبش شنید !
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !
گناه تنها کردار زشت نیست ...
گناه میتواند ذهن هوس آلود باشد !
باید مراقب قلب و روحش باشد ...
دزد بسیار است !!
 


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:9 |
به چشم من که مجنونم  کسی  مثل تو لیلا نیست     
        بگو  بین  دو صد یارت  ز من  عاشقتر  آخر کیست
من  تنبل  که  تا   اکنون   به   دنبال   دهی    بودم     
         ببین حالا همین تنبل به درس عشق گرفته بیست
به صد شیوه به تو گفتم که  در عشق تو می سوزم     
        تو را اما  گمان  افتاد که  عشق  من فقط  بازیست
در آن لحظه که تو نیستی دلم دیگر به پیشم نیست    
          بیا جانا  ببین  آخر  که جای  تو چه  قدر  خالیست
یقین  روزی  که  من بینم  دو  تا چشم  سیاهت  را        
      دل  دیوانه ام  را  تو  نمی دانی  به  چه  حالیست
بنالیدم   به  پیش   سنگ  و  او  آخر  به  رحم   آمد  
     بماندم من که آخر این دل  سردت ز جنس چیست 
این شعر از سروده های خودمه 

 


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:8 |
واسه لمس کردن دستاي گرمت بي قراري مي کنم براي اينکه طاقت ديدن نگاتو داشته باشم روزي صد بار نگاهتو تجسم مي کنم واسه جبران روزايي که بدون تو تنها بودم لحظه شماري مي کنم تا بغلت کنمو بگم عزيزم دوست دارم عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست. عشق آن است كه يكي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد كه چرا خيس نشد بي تو تو اين شباي بد گريم ديگه در نمياد حرف غم انگيز دلم جز تو کسي رو نميخواد از چي بگم تا دل من لحظه اي آروم بگيره ديو سياه غصه هام توي کدوم شب ميميره از چي بگم وقتي دلم از دل تو دور مي مونه وقتي که قلب پاک توهيچي ازم نميدونه ميخونم بخدا ميخونم از چشماي معصوم تو حرفاي تو رو ميدونم بخدا ميدونم اون که جدا کرده روحمو قلب تورو بي تو تو اين شباي بد گريم ديگه در نمياد حرف غم انگيز دلم جز تو کسي رو نميخواد از چي بگم تا دل من در اتاقي که به اندازه يه تنهايست دل من که به اندازه يک عشق است و به بهانه سادگي خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي ها تو خيابون هاي اون ديوونه حروم شد سهم من چيست؟ سهم من حزن آلودي در باغ خا طره هاست و در اندوه صداي جان دادن دست هايت را دوست مي دارم و بدين سان است که کسي مي ميرد ......و کسي مي ماند؟ آمدم اين عشق را با خاک يکسانش کنم آمدم اين درد را در دل ويرانش کنم آمدم تا بشکنم عهدي که بستم از دل و جان ليک ترسم باز هم جان را بقربانش کنم آمدم تا واپسين ساعات عشق خويش را در غروبي ارغواني باز مهمانش کنم آمدم تا کس نگويد بي وداع تن داد و رفت شايد از بي مهريش قدري پشيمانش کنم زندگي به 3 چيز پايدار است: اميد، صبر و گذشت. کسي که هر يک از اينها را داشته باشد هرگز فرو نمي ريزد. از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داري اگر زندگي يك. پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستي باشيد تا با او قسمت كنيد
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:8 |
  وقتی رفت  دلبسته ی چشمای همدیگه بودیم
یه چیزی مثل اونی که مولوی  میگه   بودیم  
وقتی رفت حاشه درختامون طلایی  بود
ماه تو اسمون بودو قحطی روشنایی بود
وقتی رفت هر دوی ما بد جوری دیوونه بودیم
از اونایی که به یاد هر کی می مونه بودیم
وقتی رفت یه تیکه از گنبد نیلی کنده  شد
سر نوشت بازم  توی مسابقه برنده شد
وقتی رفت به روش نیاورد  اشک من داره میاد
بست چشاش و گفت به من گریه نکن خیلی زیاد
وقتی رفت  هردومون  و گذاشت توی ناباوری
من بهش گفتم حالا اینبار نمیشه که نری
وقتی رفت یه عالمه سوالا بی  جواب شدن
وقتی رفت درا به روی هر دوی ما بسته بود
یه چیزی مثل یه دل تو این میون شکسته بود
وقتی رفت دریا دیگه به ماهیا نگاه نکرد
ماه دیگه در نیومد ستاره  ادعا  نکرد


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:7 |
تو تکرار نخواهی شد
انتظار بیهودست
انتظار سنگی ست
برای توازن حیات
و سرنوشت ما چنین بوده است
......
ببین که چگونه تقدیر
خودش را بخواب خواهد زد
تا عادت کنیم به فاصله ها
وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد
وما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید
.......
افسوس که قانون سرنوشت
تسلیم ما نشد
وما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب
تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش
حیات داشتیم
و شوق ترنم صدایمان
لبریز شاعرانه بود
برای دوباره بودن
..........
اما تو
تکرار نخواهی شد
زیرا تو برای ابدیت آمده بودی
از عبورهای رنگی
برای معنا شدن در خویش
ناب و بی همتا
ماندی و خواهی ماند
و من هرگز ماءیوس نیستم از این عشق
که اینجا
در خاکی دیگر
در هر فصلی که بی تو خواهم داشت
تصویری از تو خواهم بود تا ابد
 
 


+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:7 |
چه بی صدا جان می گیرند
از تن خشک زمستان
پنج پرهای فراموشی.
تازه روئیده ام از گلدان سفالی دیروز
در تمنای ابری بر سقف پولکیم.
چه بی تابم می کند آفتاب گرم بهاری
                                       از پشت پنجره نور
تقسیم می شوم
                  بر لحظه های مانده دیروز.
دیوار سرد فراموشی
                 در ابتدای هر قدمم باقی ست
طعم گس فردا
               در امتداد ساقه ی من جاریست.
فردا
فردا دوباره زمستان است
                           در خانه ی سفالی دیروزی
                          بر پشت بام فراموشی.                                   
              

+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:6 |

JavaScript Codes