ای ابر بهاری مویه کن روح تب دار مرا پاشویه کن
این گران باری که بر دل می برم هم تو می دانی چه مشکل میبرم
هستیم د ر پای ان سوخته رفت ای یاران دلم از دست رفت
باید امشب را عزاداری کنم تا سحر بر نعش دل زاری کنم
عاشق شبهای تنهایی منم انتهای هر چه رسوایی منم
عاشقی د ر باطن من ذاتی است طفلکی روح من احساساتی است
بارها با لاله صحبت کرده ام بارها با لاله خلوت کرده ام
فکر من از اسمان ابی تر است روح من با عشق عنابی تر است
با جد ایی خو گرفتن مشکل است از شقایق رو گرفتن مشکل است
او شبی امد مرا ویرانه کرد او مرا یک باغ بی پروانه کرد
شوخ چشمست و دلم در چنگ اوست هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست
امد از دردش پرم کرد و گذشت د ر وفا سیلی خورم کرد و گذشت
مثل شمع بزمی ابم کرد و رفت عشوه ای کرد و خرابم کرد و رفت
آی دل زهر جدایی را بخور چوب عمری باوفایی را بخور
آی د ل د یدی که ماتت کرد و رفت خند ه ای بر خاطراتت کرد و رفت
من که گفتم این بهار را خرد نیست من که گفتم این پرستو مرد نیست
وه عجب کاری به د ستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:4 |
سیلی تقدیر
شاید این اندوه حقم بوده است
سهم من ازعاشقی غم بوده است
پیش دریای محبت های تو
تشنگی های دلم کم بوده است
پاسخ عشق تو را بد داده ام در دلم رنگ و ریا هم بوده است
رو بر ان آیینه شفاف مهر
چهره ام تاریک و مبهم بوده است
بعد تو این دل شکسته بسته است
زخم ها محتاج مرهم بوده است
مثل چنگ از زخمه پر سوز غم ناله ام هم زیر هم بم بوده است
آه من افتاده ام از پایین
سیلی تقدیر محکم بوده است
آه خاتون دست این دل را بگیر
گر چه این اندوه حقم بوده است
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:4 |
نمی دونم چشای تو
حالا خوابه یا بیداره
اما این خونه هنوزم
بوی عطر تو رو داره
واسه تو تنگه دل من
اگه نزدیک اگه دورم
حالا برعکس همیشه
پا گذاشتم رو غرورم
نمی دونم چرا هر روز
یاد چشم تو می افتم
می خوام امشب بنویسم
حرفایی رو که نگفتم
می دونم نیستی ولی من
واسه تو سفره می چینم
می مونم منتظر تو
تا نشینی نمی شینم
گلا رو از توی باغچه
واسه مو های تو چیدم
می دونی نیستی ولی من
واسه تو هدیه خریدم
پره تنهادیام از تو
قاب عکست رو برومه
خال تو نقطه سر خط
دیگه این نامه تمومه
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:4 |
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون اشک ریختن هم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای قلب نازت اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که اینو می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم میای به زودی
ما رو ببین چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو میدونم هیچکی خبر نداره
غصه نخور مسافر همیشه که اینجوری نیست
همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی
من چشم به راهت می مونم ببین تو تنها نیستی
غصه نخور مسافر غصه کار گلها نیست
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی
تقديم به…؟؟؟
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:3 |
««« پرسه »»
تو یه لحظه مثل من تنها نبودی
پرسه گرد مست کوچه ها نبودی
یه دفعه ام نشد که گوش بدی به حرفام
واسه درد دل من دوا نبودی
با چشام هزار دفعه مرگمو دیدم
همیشه رفتم و هیچ وقت نرسیدم
تا بمونم با تو از همه بریدم
تو رو اما دورتر از همیشه دیدم
اون که بی صدا باهات حرف می زنه
لحظه لحظه زیر پاهات می شکنه
اون منم که از همه عاشق ترم
از تو دورم و باهات همسفرم
همسفرم
همسفرم . . .
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:2 |
آی دنیا دنیا دنیا آی دنیا آی دنیا
چه کردی با عمرما آی دنیا آی دنیا
به من خیال راحت یک نفسم ندادی
هرچی ازم گرفتی دیگه پسم ندادی
یه باغ گل میخواستم
جزقفسم ندادی
من به بد کرده چرا روبزنم
پیش دنیا چرا زانو بزنم ؟
من که خورشیدو توی قلبم دارم
واسه چی یه گوشه سوسوبزنم ؟
من دیگه دل رو هرگز به دست غم نمیدم
من دیگه بیشتر از این تن به ستم نمیدم
هرچی که مونده از عمر دیگه هدر نمیدم
هرچی دلم بسوزه گریه رو سر نمیدم
نمیگم نا امیدم نمی گم چی کشیدم
توبرد وباخت هستی تن به ضررنمیدم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:2 |
ما همهمه ی بادیم
در گستره ی دنیا
می پوییم و می تازیم
من ساحل دریایم
تو موج خروشانی
من آتش نفرینم
تو شعله ی سوزانی
ما تشنه ی بیدادیم
فریاد شبانگاهیم
در قتل سحرگاهان
می سوزیم و می سازیم
من لاله ی صحرایم
تو دشت بهارانی
من زمزمه ی صبحم
تو روشن فردایی
ما رمز مسیحاییم
آیین اهوراییم
در قافله ی دنیا
آشفته و شیداییم
من حسرت دیروزم
توقسمت و تقدیری
من حامی فردایم
تو ناجی امروزی
ما را چه شود گاهی؟
از هم ز چه می مانیم
در سوز زمستانی
من نقش تو را دارم
تو اسم مرا خوانی
من نام تو را دارم
تو عشق مرا داری
از هم ز چه می مانیم؟
در لحظه ی تنهایی.......
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:38 |
امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم.
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:34 |
بده دستات و به دستم تا با هم کلبه بسازیم.
کلبه ای پر از من و تو ،از من و تو ، ما بسازیم.
دور بشیم از همه مردم،واسه درد هم بمیریم.
با ستاره ها بخوابیم،با ترانه جون بگیریم.
کلبه ای اندازه ی عشق،باغچه ای و حوض و
بلبل،سرتو باشه رو شونم، مثل لیلا ،مثل
مجنون،تو بشی مادر گل ها ،من بشم بابای
گل ها.
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:20 |
نامه عشقم برایت...
سلام من به یار خوب دیرینم /که دیگر روی ماهش را نمیبینم
اگر ماهی چرا یکشب ندیدم /شبی خوابیدمو در خواب دیدم
بگفتند او ستاره سهیل است /اگرآنی، چرایکدم ندیدم
پیت در آسمان یا در زمینم /کجایی تو که خوابت هم نبینم
مرا نشناختی امید جانم؟ /درست است نازنینم من همانم
که در اعماق قلبت خانه دارم/ویادر دیدگان تو نهانم
زحالم گربپرسی خوب دانم/که شورورغبتی در خود ندارم
اگرگویم ملالم دوریت نیست/دروغ است وبدان کارم صبوریست
گهی خشنود گه در غرق ماتم/زتنهایی بگیرم زانوی غم
گهی چون جوی خشک وگه روانم/خلاصه بگذرانم روزگارم
تو از خود گو چطوری روبراهی؟/نمیبینی مرا چه سربحالی
بدون دیدن رخسارورویم/ویا دور از تمام هایوهویم
سراپا شادوخشنودی وخوبی؟/ویا دلتنگ ومحزون وملولی؟
چرا دیگر به دیدارم نمیایی/نمیخواهی بیایی یا نمیدانی
که شبنم صبحگاه پرکرده جایت را/طلوع نور پوشانده شعاعت را
اگررویت نبینم آسمان هست/ستاره،قرص ماه وکهکشان هست
فلق بینم به یاد مویت افتم/شفق بینم به وصف رویت افتم
ستاره آرزوداردنشیند/به جای هردوچشمت تاببیند
کبوترخسته بالی را که خواهد/به روی شانه های تو بخوابد
زهرچه بگذریم باید بگویم
زمانه یکسره ناسازگارست/تمام خاطراتش ماندگارست
چه کردی با فرازوبانشیبش/چه کردی بارفیق ونارفیقش
اگرهرجای این دنیا که باشی/بخواهی روزوشب دلشادباشی
امیدت رامکن نومیدهرگز/نشوآزردگی دوست باعث
خلاصه اختتام نامه خود/خورم سوگند نزدخالق خود
قسم برلحظه دیداراول/به تلخی وداع روز آخر
قسم بر حرمت ایام رفته/قسم برعهدوپیمانهای بسته
به یادخاطرات نازنینی /که تااین لحظه در یادم نشسته
سراغ ازمعرفت ازعشق گیرم/به یادیارهستم تا بمیرم
سراغ ازمن نگیر آندم که پیرم/ویادر دامن خاکی اسیرم
گلم!دیراست وقتت را نگیرم/زپرحرفی خودسردردگیرم
دگرحرفی ندارم تابگویم/سلامت باشی،اینست آرزویم
فدای تو مواظب خودت باش/به یادهمره تنهاییت باش
خداحافظ عزیز نازنینم/الهی هیچوقت داغت نبینم
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:41 |
ایستاده ای و بودن را نفس می کشی، آری همان وقت که اسطوره
ذهنت آرام به سوی تباهی می رود، همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها
می شوی،همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی، یک نفر
شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست، شاید هنوز هم دلی برای
نگاهت می تپد.پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای؟
و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته و قدیمی ذهنت
"گذشتن ها" را معنا می کنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و
مهربانی سرکش از شعله های جنون بیندیش.
پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده دیوارهای کاه گلی غرور
باشی، چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصارهای سکوت را هم ببینی.
باور کن آنجا، آن سوتردیوارهای کاه گلی غرور ، درست پشت حصارهای
کاغذی سکوت دنیای روشنی است، پر از اقاقی هایی که به دنبال یاس
می دوند، باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هرکجا" نیست،و رود هایش
برای عبور اجازه نمی خواهند، باور کن آنجا عاشقی چشم انتظار توست.
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:39 |
بگذار پرندگان در نام تو زندگي کنند و باران بر حرفهايم ببارد .
بدون تو زندگي دهليزي تاريک و طولاني است .
تو را مي سرايم مثل هر روز ، شيرين تر از انگورهايي که سر بر
ستاره مي سايند. از سرودن تو هرگز سير نمي شوم .
من گرسنه نگاه توأم .
دوست دارم حتي براي يک لحظه ساکن مجمع الجزاير قلب تو باشم .
هر شب نشانيت را از ما ه مي پرسم ؛
مي گويد: تو در کلبه اي زندگي مي کني که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده است .
مي گويد :همه آنها که مسافر صبح اند ، را خانه تو را مي دانند.
هر شب به ياد ستاره اي مي افتم که در کودکي من ، بر شاخه درخت
حياطمان ، بدل به ميوه اي ناب مي شد که عطر تو را داشت .
بگذار جهان را در آغوش بگيرم و در کنار عطر تو به ايستم و آواز بخوانم .
بارانها را درآغوش بفشارم و همراه رودخانه ها به سوي تو بيايم .
بيا در چشمان باران خورده من بنشين
بيا در قلب نقره اي من بنشين
من خويشاوند ياسم ، برادر زاده بهار ، که اگر چه د زمستان به دنيا آمده ام ،
شبيه شکوفه هاي سيبم.
کلبه اي را که نفس تو در آن زندگي مي کند ، دوست دارم . وبه درختاني
که هر صبح و شب تو را مي بينند ، عشق مي ورزم . يک روز همه چيز
تمام مي شود ، جز چشمان تو .
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:38 |
ایستاده ای و بودن را نفس می کشی، آری همان وقت که اسطوره
ذهنت آرام به سوی تباهی می رود، همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها
می شوی،همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی، یک نفر
شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست، شاید هنوز هم دلی برای
نگاهت می تپد.پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای؟
و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته و قدیمی ذهنت
"گذشتن ها" را معنا می کنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و
مهربانی سرکش از شعله های جنون بیندیش.
پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده دیوارهای کاه گلی غرور
باشی، چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصارهای سکوت را هم ببینی.
باور کن آنجا، آن سوتردیوارهای کاه گلی غرور ، درست پشت حصارهای
کاغذی سکوت دنیای روشنی است، پر از اقاقی هایی که به دنبال یاس
می دوند، باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هرکجا" نیست،و رود هایش
برای عبور اجازه نمی خواهند، باور کن آنجا عاشقی چشم انتظار توست.
باور کنید ماه حسود نیست ستاره های حسود پشت سرش
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:25 |
Love is patient,
Love is kind.
Love is not jealous,
It does not put on airs,
It is not snobbish.
Love is never rude,
It is not self-seeking.
It is not easily angered,
It keeps no record of wrongs.
Love does not rejoice in what is wrong,
But rejoices with the truth.
It always protects,
Always trusts,
Always hopes,
Always preserves.
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:19 |
من همونم که همیشه
غم وغصم بی شماره
اونیکه تنها ترین
حتی سایه ام نداره
این منم که خوبیامو
کسی هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت
همه هستی شو باخته
هر رفیق راهی با من
دوسه روزی همسفر بود
ادعای هر رفاقت
واسه من چه زودگذربود
هر کی بازمزمه عشق
دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر
همه دقایقم شد
اونکه عاشق بود عمری
از جدا شدن می ترسید
همه هراس وترسش
به دروغش نمی ارزید
چه اثرازاین صداقت
چه ثمرازاین نجا بت
وقتی قد سرسوزن
به وفا نکردیم عا دت
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:17 |
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي ، حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده
....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري
.......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب
بگي : گل من باغچه نو مبارک
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:16 |