خاطراتت ز آنسوي آفاق ، آوازم دهند
تا در آبي هاي دور از دست پروازم دهند
رفته ام زين پيش و خواهم رفت زين پس بازهم
با صداي عشق از هر سو كه آوازم دهند
آنچه را با چشم گفتم با تو ، خواهم گفت نيز
با زبان گر شرم و شك ياراي ابرازم دهند
شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر
لذت صبح نخستين را دمي بازم دهند
تا سرانجام است اميد سر آغازم به جاي
گر چه هم بيم سرانجام ، از سرآغازم دهند
يك دريچه از نيازي مشترك خواهم گشود
با تو وقتي مشترك ديواري از رازم دهند
در قفس آزاد ،زيباتر كه در آفاق اسير
گو در بازم بگيرند و پر بازم دهند
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 15:35 |
براي ديدن تو
براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم
تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم
براي ديدن تو. آسمونو شكافتم
ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم
برا ديدين تو خارا رو سجده كردم
به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم
براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
براي ديدن تو از درياها گذشتم
دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
براي ديدن تو شدم مث پنجره
اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
براي ديدين تو سوار موجا شدم
چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم
براي ديدن تو عمري مسافر شدن
به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير
نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير
براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم
طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم
براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم
بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم
براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا
سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما
براي ديدن تو چه دردايي كشيدم
تبم رسيد به خورشيد ، تموم شدم ، بريدم
براي ديدن تو از خواب گل و پروندم
چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم
سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم
براي ديدن تو قامت غصه خم شد
انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد
براي ديدن تو نياز نبود بگردم
تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 15:34 |
منتظر نباش
كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام
كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم
توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دور دريا بمان هر جور تو راحتي
باران زده ي من همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
همين
اين كار هم كه نور نمي خواهد
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 15:34 |
کاش میدانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است
کاش میتوانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت
آشکار کنم وآواز تنهاییم را به گوش تمام رهگذران تقدیر
برسانم .
کاش میدانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه
پناه بردم .
فقط برای یکبار قدم در گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا
بر تنهایی خویش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش
کنم:
تهاجم اندوه را.
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 15:33 |
ولي اينبار
تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست مي دارم! »
به دستت دست لرزانم گره ميخورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد
و او سرهاي ما را سوي هم مي برد
و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت
صداي عقل ميگفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم
و بعد از آن هم آغوشي
خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!
و من سهم بزرگي از تو را در سينه ميدادم - نفسهايت -
همان سهمي که بي او زندگي هيچ است
همان سهمي که بي او جسممان مرده است
- و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم -
همان سهمي که بي او ...
عشق آيا سرد مي گردد ؟!!
– و من انديشه کردم….
عشق بي او گرمتر از هر زماني بود –
و من … آري …
نفسهاي تو را در سينه ميدادم
و اين سهم بزرگي بود
ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه ميداشت
نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو
و خوابي بود
و من باور نميکردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!
و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابي که من از لبهاي تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 15:33 |
خدا مرا در آغوش مي كشد،
ومن اشك هايم را...
بر دامان پاكش مي ريزم.
نيم نگاهي به تو مي اندازم،
مات و مبهوت مي ماني.
گويي خدا را نمي شناسي؟!؟
پس چرا خيال كردم از بهشت آمده اي؟
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 15:27 |
تو چه زود بار خود را بستي!
كاشكي حوصله مي كردي،
مي خواستم با تو بگويم:
از لحظات سرد با تو بودن كه اندامم را كرخت مي كرد،
از روزها و شبهايي كه بر زخم هايم
بخيه مي زدم...بي آنكه تو بداني.
مي خواستم با تو بگويم:
تو اگر مرهمي نيستي براي زخم هايم،
بگذار كهنه شوند.
تو برو اي نامهربان،
"مي بخشمت"
اما اي كاش دم آخر بر بخيه هايم ناخن نمي كشيدي،
تا جاي زخم هايي كه زدي تا ابد بر پوست روحم باقي نماند!
و شادي هاي كوچكم را پرپر نكند.
كاشكي حوصله مي كردي...
چه حرف ها داشتم براي با تو گفتن،
كه حال تا هميشه زير پوستم مي خزند،
و آزارم مي دهند.
كاشكي حوصله مي كردي...
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 15:27 |
كسی نمی داند چه می گذرد
نمی داند در دفتر زندگی من چه میگذرد
جز یاسهای دست تو
جز سنگ فرشهای خانه دوست
کس چه میداند که با من چه میگذرد
کس چه میداند
که صدای ناله قلبم از سوی کیست
که صدای زنجیر درهای بسته از آن کیست
هیچ کس نخواهد دانست
که سراب زندگی چیست
جز من که سراب را می بینم ,می فهمم
چون سراب را در نگاه تو ,در عشق تو دیدم و فهمیدم .
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 15:26 |
يک اميدي در زندگي دارم که هرگز از بين نخواهد رفت !
يک حسرتي هست که هرگز تاب کشيدنش را نخواهم داشت !
و يک يک مرگ وجود دارد ،،، يک روز البته خواهد آمد اما ....
عشقي که نسبت به تو دارم نه خواهد مرد و نه کم خواهد شد .
هترين و زيباترين و دلنشين ترين < واژه عشق > تو را دوست داشت است !
شيرين ترين و خوشترين لحظه هاي < انتظار زندگي > انتظار کشيدن براي توست !
و مکمل زندگي و روح نوازترين صبح بيداري وجود تو ، و هستي تو بوده است !
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 19:44 |
پری ناز کوچولو رفتی خونم شده ویرون دلم از بی کسی خون نمی تونه که بخونه
حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه اون که رفته دیگه رفته نمی خواد دیگه بمونه
نمی خوام که باز بیایی اون چشاتو من ببینم خاطرات باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم
نمی خوام که باز بیایی توی تاریکیم بسوزی آخه حیف تو عزیزم که با من با من بمونی
عزیزم سرت سلامت هر جا رفتی هر جا هستی برو که دنیا دو روز قلب تو هیچ وقت نسوزه
نازنین اینو نخوندم که تو رو گریون ببینم الهی برات بمیرم اشکتو هیچ وقت نبینم
عزیزم اینو می خونم که دلم آروم بگیره آخه طفلکی میسوزه طفلکی بی تو میسوزه
پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود نگو سرنوشت نوشته سهم من از تو همین بود
عزیزم غمت نباشه برو که روبرو نور برو ما تنها می شینیم باسه ی عشقت می میریم
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 19:43 |
تو یه تاک قد کشیده
پاگرفتی روی سینم
واسه پا گرفتن تو
عمریه که من زمینم
راز قد کشیدنت رو
عمریه دارم میبینم
داری می رسی به خورشید
ولی من بازم همینم
میزنن چوب زیر ساقت
واسه لحظه های رستن
ریختن آب زیر پاهات
هی منو شستن و شستن
توی سرما و تو گرما
واسه تو نجاتم عمری
تو هجوم باد وحشی
سپر بلاتم عمری
آدما هجوم آوردن
برگای سبز تو بردن
توی پا ییز وزمستون
ساقتو به من سپردن
سنگینیت رو سینه من
سایتم نصیب مردم
میوه هاتم آخر سر
که میشن قسمت هر خم
نه دیگه پا می شم این بار
خالی از هر شک و تردید
میرم اون بالاها مغرور
تا بشینم جای خورشید
تن به سایه ها نمی دم
بس هر چی سختی دیدم
انقدر زجرکشیدم
تا به آرزوم رسیدم
بذار آدما بدونن
میشه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد وتا بید
میشه آسمونو بوسید...
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 19:43 |
تو ای حلقه زرد رنگ طلایی
که باز امدی امشب از پیش یارم
تو دانی که از دوری لاله رویی
رخی رعفرانی برنگ تو دارم
تو امشب چو از پیش او باز گشتی
در رنج ها را بررویم گشودی
ز بخت بد من تو هم خوار ماندی
قبولت نکردندو قابل نبودی
تو بنشین امشب به چشمم نگه کن
که تا بامدادان گهر می فشانم
مخور غم اگر بی نگینی که از اشک
بر وی تو صدها نگین مینشانم
بروی تو از قطره ی روشن اشک نشانم نگین ها ز الماس و گوهر
ز خون دلم همچو گوهر تراشان
گذارم بفرق تو یاقوت احمر
ولی باز بخت تو پیروز تر بود
که چندی دلت شاد شد از وصالش
تو هم گریه کن بر سیه بختی من
که می سوزم از سوز تب با خیالش
تو بودی در انگشت او چند ماهی
نبودت خبر کز غمش بیقرارم
تو دیدی وصال و من دلشکسته
بقدر تو هم پیشش ارزش ندارم
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 19:42 |
قصه آ شنايي من و ...
من به خاطر دارم،
كه در آن روز پر از عشق و صفا
اولين بار سر راه نسيم ،
روبه روي كوچه
تو مرا محو نگاهت كردي
و به خاطر دارم،
كه در آن وقت مه آلود قشنگ،
ناگهان زير پل عاطفه ها
قطره قطره باران،
روي دلهاي پر از مهر و صفامان باريد
من تمام ذهنم نفس و هوش ودلم
مولكو لهاي وجودم،
همه در چشم تو سوسو ميزد
و تو هم منتظر يك لبخند
و من اما انگارمحو و خاموش
فقط مات نگاهت بودم
و تو گفتي آهاي دختر خوب
اسمت چيست؟
و نگاهت كردم
پس تو لبخند زدي و دوباره گفتي
آمدم بين گل شبوها،
كه ببينم نيست اينجا عشقي كه مرا تا لب عرفان ببرد
و تو لبخند مرا فهميدي،
بعد گفتي اي واي
باز هم يادم رفت
دست خود را به سويم آوردي
وتو فرياد زدي با صدايي زيبا
دختر عشق سلام
بعد آواي صدايت دل من را وا كرد م
من به سويت نگران رو كردم
سرد وبي روح جوابت داد سلام
بعد هم از نگهت بر گشتم
تا لب خانه خود من رفتم
و تو گفتي نامت
من جوابت دادم
دختر شبوها
و از آن روز دگر مادر پير زمان
نام زيباي تو را بر دل پر ز صفايم حك كرد
من به اون نقطه رسيدم كه اگه حتي نباشي هميشه
بودي و هستي
من به خاطر دارم روز اشنايمان را
دست به دستت دادم عهد و پيمان بستم
تنها تو باشي محبوب قلبم
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 19:41 |
يه روزي كه مثل هيچ روزي نبود،
يه كسي كه مث هيچ كسي نبود،
با دو تا چشم نجيب ،
كه دل تموم آدما رو مبتلا مي كرد،
با يه لبخند قشنگ و صورتي
با نگاهي كه پر از عشق به يك چلچله بود
اومد و واسه هميشه دل يك فرشته را برد...
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 19:41 |
بشوق انکه بسوی تو نامه ای بفرستم
شبی سیاه چو زلف تو تا سپیده نشستم
چو رفتم انکه کنم نامه را بنام تو اغاز نداد گریه مجالم
میان اینه اشک عکس روی تو دیدم که خنده بر لب وچشمی بسوی من نگران داشت
نشان مهر در ان نقش دلفریب ندیدم
نگاه سوی من دل بجانب دگران داشت
چه شد که رشته ی این عشق دلفروز بریدی؟
چه روزها و چه شبها که ای پرنده ی عرشی بانتظار نشستم به بام من ننشستی
به یاد روی تو بر روی نامه بوسه نشاندم
بگفتمش: برو ای نامه قاصد دل من باش
تو زودتر زمن ای نامه روی دوست بینی
چرا حسد نبرم بر سعادتی که تو داری
امدی با تاب گیسو تا بیتابم کنی
زلف بر یک سو زدی تا غرق مهتابم کنی
اتش از برق نگاهت ریختی بر جان من
خواستی تا در میان شعله ها ابم کنی
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:46 |
دل درد آشنا را در تو ديدم تو مي داني من خدا را در تو ديدم اميد من تو اي جان دل من
من وتو درشام غمهاي مستي
تو اي تمام فكر من در روز و شب اي همه هذيان من در سوز تب اي نهان در پيكرم چون جان شده همچون بوي گل به گل پنهان شده
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:45 |
چه پروا ها كه از پرواز كرديم
ولي پروانه وار آغاز كرديم
چو از شمع و لبش آگاه گشتيم
به آتشهاش دل دمساز كرديم
صدايي تا بيايد از دل كوه
چه آواها طنين انداز كرديم
به صالح بودن خود فخر كرديم
روش چون اشتر جماز كرديم
بتابد تا به دل نور سپيدش
به دست خود گريبان باز كرديم
چو بر تخت سليمان جايمان داد
بسان مور شرح راز كرديم
چو طوفان بلا در راه ديديم
دل خود نوح كشتي ساز كرديم
هواها چنگ چون در ما بينداخت
چو يوسف گشته ما هم ناز كرديم
چو راه دل به دريا بسته ديديم
دل خود نوح كشتي ساز كرديم
بسان نجم تا تابان بمانيم
بسوي آسمان پرواز كرديم . . .
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:41 |
کسی سرزده میآید.
در دلت جایی برایش خالی میکنی.
و همه میرنجند از اینکه جایشان تنگ شده.
بعضی حتی رهایت میکنند و میروند.
کسی سرزده میآید.
صفای مجلسات میشود و قبله نگاهات.
چشمهایش آئینه آینده،
و حرفهایش مرهم زخمهای کهنه
کسی سرزده میآید.
از قصه آمدن میگوید،
و از افسانه ماندن.
کسی سرزده میآید.
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان میکنی.
و چشمهای آسمان را میبندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی.
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 13:39 |
آنگاه که..........
ضربه های تیشه زندگی را
بر ریشه آرزوهایت حس میکنی؛
به خاطر بیاور که ...............
زیبایی شهاب ها
از شکستن قلب ستارگان است!!!!
*************************************************
سفر برایم هیچ چیزبه جز دلتنگی ندارد.
اما زندگی به من آموخت.........
برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز،
باید قدری از آن دور شد!!!!!!!!!!
*************************************************
خورشید سعادت را بر آسمان خانه شما می بینم.
صبور باش................
تیره ترین ابرها هم چند روزی بیشتر
دوام نمی آورند!!!!!
**********************************************
تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم.
شاید هیچ اثری براین سرمای زمستانی نداشته باشد؛اما.......
برای لحظه ای می تونی ،گرمای عشق واقعی را
در دستانت حس کنی!!!!!!!!!!!!!!!
*************************************************
چندین نامه نوشتم، با آدرس هایی
که نمی دونم به کجا خواهند رسید!!
" سلام:"
از خداوند برایت ،بهترین ها را خواستم.
می دانم که تو به آرزوهایت خواهی رسید!!!!!!!!!
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 15:33 |
گرد و غبار دوری رو قاب سرد و خالی
عکس دو تا پرنده رو شاخه های قالی
نه پنجره ، نه گلدون نه شیروونی ، نه ناودون
آینهً پینه بسته رو طاقچهً شکسته
خاطره های مرده مو زنده کن
دنیامو از پنجره آکنده کن
آب و پُرش کن ، آینه رو نگا کن
پرنده های قالی رو رها کن
به خونهً خیال من جون بده
به دفتر من سر و سامون بده
چندتا اتاق تاریک چندتا چراغ خاموش
یه میز بی صندلی یه دفتر فراموش
حیاط سرد پاییز با یک درخت تنها
یه حوض و چندتا ماهی خستهً سوز و سرما
بازم بکار تو دست من بها رو
بازم بیا دون بده ماهیا رو
تکیه بده به تک درخت خونه
ای که نگات برام یه سایبونه
به خونهً خیال من جون بده
به دفتر من سر و سامون بده....
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 15:31 |