حالا باز دوباره من تو کلام و قصه هاتم من دل شکسته بازم رو پناه شونه هاتم
حالا با بغض تنم باز دلیل گریه هاتم بارون و هق هق گریم چشم به روی گونه هاتم
خیلی وقته عاشقم عاشق سادگیاتم تو بتی برای من من بت شکن فداتم
شبا آغاز می شن نغمه ها ساز می شن پریای گوشه گیر فکر پرواز می شن
باز تولد منه توی انتظار تو اولین فصل منه اولین بهار تو
خیلی وقته عاشقم عاشق سادگیاتم تو بتی برای من من بت شکن فداتم
من و می شناسی عزیزم من همون عاشق خستم اسم من مونده به یادت یا که از یاد تو رفتم
بیا امروز و سفر کن واسه فردایی دوباره خستگی هامو تو در کن توی دنیایی دوباره
خیلی وقته عاشقم عاشق سادگیاتم تو بتی برای من من بت شکن فداتم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 19:32 |
حالا باز دوباره من تو کلام و قصه هاتم من دل شکسته بازم رو پناه شونه هاتم
حالا با بغض تنم باز دلیل گریه هاتم بارون و هق هق گریم چشم به روی گونه هاتم
خیلی وقته عاشقم عاشق سادگیاتم تو بتی برای من من بت شکن فداتم
شبا آغاز می شن نغمه ها ساز می شن پریای گوشه گیر فکر پرواز می شن
باز تولد منه توی انتظار تو اولین فصل منه اولین بهار تو
خیلی وقته عاشقم عاشق سادگیاتم تو بتی برای من من بت شکن فداتم
من و می شناسی عزیزم من همون عاشق خستم اسم من مونده به یادت یا که از یاد تو رفتم
بیا امروز و سفر کن واسه فردایی دوباره خستگی هامو تو در کن توی دنیایی دوباره
خیلی وقته عاشقم عاشق سادگیاتم تو بتی برای من من بت شکن فداتم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 19:32 |
دیشب تو خواب باز هم تو رو دیدم
تو خواب یا شاید بیداری بازم تو رو دیدم
پا شدم چشهامو دست کشیدم،صورتم رو آب کشیدم
برای مرهم دلم دستمالی به روی کتابت کشیدم
اما انگاری دیر شده بود ، سرم گنگ شده بود
پا هام سست شده بود،دلم لرزونتر از همیشه شده بود
هر چند تو این مدتی دل به کسی نسپردم
فقط به فکر تو بودم،شونه مو به کسی نسپردم
به کسی سلام ندادم،یا اگه دادم با گلسرخ ندادم
به احترام تو زبون خودمو تو کامم جا دادم
آره خودم گفته بودم :فراموشت نکنم هرگز
ولی گویا به خدا این رو نگفته بودم! هر گز
که من دارم مشکل، نه برای رسیدن به اون
بلکه دل کندن از آبجیه مون،اون در نایابمون
حال خودت بگو که این رسم مردی بود؟
که بگم خدا تو رو برای من کنار گذاشته بود
تعبیر تو هر چی بود،می خواهم بدونی این رو
که من خواستم فراموشم کنی،نه که فراموشت کنم
راستی اینوبدون که قفل دلم وا نشده هنوز
جای خالی تو رو هیچکی پر نکرده هنوز
تو راه عشق و عاشقی طرف حسابم یکی
البته اگر چه که لایقش باشم ،همون یکی
هر کجا که میری می خواهم که دونسته باشی
من ازخدامی خواهم الهی که خوشبخت باشی
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 16:0 |
به دلم می گویم
شاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
وتن خونی ورنجور وپراز تاول من
ره خود یابدو از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه تاریک و خموش
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
به دلم می گویم
مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشترخاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
ومن بندی رویای زمین
قفسی جنس قناعت برو ساخته ام
به دلم می گویم
قفسم کم رمق است
شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی
به دلم میگویم
به دلم میگویم
ودلم میگوید همه اینها وعده ست
همه اینها سخنانیست که من می دانم
از برای غم هر روزه ی من میگویی
پر از شایدو ای کاش و پر ناباوری اند
به دلم میگویم
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
شاید این وعده بیهوده به جایی برسد
نیمه شبی.............
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 16:0 |
با تو, بي تو
رويای شب های نابم پر اسم تو كتابم
ياد تو هميشه با من اگه بيدارم يا خوابم
اگه تو نمونی با من روزهای من تيره ميشه
ولی شب هام ميشه روشن اگه تو باشی هميشه
توی خوابت می نشينم تا خوابی ديگه نبينی
رويای خوابت ميشم تا خواب آشفته نبينی
حرف شب های دلم روزهای بودنم تويی
رمز شادی های روز وخواب های خوبم تويی
ديدنت شادی می ريزه توی رگ های تنم
با تو من عاشق زندگی ,هميشه بودنم
با تو من پری قصه های عاشقا می شم
بي تو آواره ی دشت و بلم و دريا می شم
با تو روشن چون تولد با تو شادم واسه بودن
بي تو من سايه ی يك درد, سايه ی غم نبودن
با تو من خود سجودم پای عشق آسمونی
مي تونی بتم تو باشی اگه تو با من بمونی
بي تو من سردی يك اشك روی گونه ی تكيده
با تو من گرمی شوقم وقتي می دمه سپيده
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 15:59 |
با تو لحظه ها م پر از نور
بی تو تاریک و سرده
مثل خورشید حضورت
دنیا دور تو میگرده
گلهای سرخ تو باغچه
همشون ارزونی تو
منو از خودم گرفته
عشق آسمونی تو
همه ترسم از اینه
تورو از دست بدم آخر
کاشکی خیلی پیش از اینها
عشق من تورو میدیدم
آخه من تو شهر چشما ت
به خود خودم رسیدم
اومدی با طرن صبح
از یه شهر دور وبی نام
تو یه تعبیر قشنگی
واسه ی تموم خوابام
مثل خواب معبدی دور
که پر از راز ونیازه
پرم از محبت تو
پرم از یه عشق تازه
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 15:58 |
بودنم تو را برگي بود
در شلوغي شاخسار يك درخت
و نبودنم برگي است
كه چرخ زنان
روي فراموشي پاييز تنت گم خواهد شد
!بدرود
براي آخرين بار بر آواز گيجت بوسه مي زنم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 20:1 |
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت...
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 20:1 |
به جنگل هاي بهاري و به مستي به آن عهدي که با قلبم بستي بدان اي نازنين تا زنده هستم تو را دوست دارم و مي برستم پس دوستت دارم نه براي آنچه که هستي بلکه براي آنچه که هستم وهنگامي که با توام دوستت دارم نه تنها براي آنچه که از خود ساخته اي بلکه براي آنچه که از من مي سازي دوستت دارم چون به هيچ تماسي , کلامي و يا اشاراتي به اين کار توانا نگشته اي چون خود بوده اي شايد دوست داشتن در نهايت به همين معنا باشد
|
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 20:1 |
عشق
چه اتفاق قشنگی است عشق
دلم تو را عاشقانه میخواهد
اگر دورم زدیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم
| |
|
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 20:0 |
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک
پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی کسی هست که می شود به
او پناه برد.کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد
نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده
جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در
کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت
را با او قسمت كن
تنها با من
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 20:0 |
رفتی ولی اینو بدون
هرجا باشی دوست دارم
هنوز برای دید نت
به رویا هام پا می ذارم
دل منو شکستی
وقتی تنهام گذاشتی
کاش میدونستم که تو
هیچ وقت دوسم نداشتی
دل منو شکستی
اما یادت بمونه
که هیچ کسی مثل من
قدر تو نیست بدونه
چقدر دلم میسوزه
عمری دروغ شنیدم
با این همه صداقت
آخر به هیچ رسیدم
منو بگو دلم رو
پاک به تو باخته بودم
نفهمیدم روی آب
خونمو ساخته بودم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 19:59 |
دتي است نمي دانم چگونه از چشمانت بنويسم….از نقش و نگار آن نگاه معصومت…که از لابه لاي پيچ و خم آن عشق را آغاز کردم…
مدتي است خودم را و زندگي ام را در تو گم کرده ام …آن چنان که شده اي تنها اميد براي بودنم و حل معماي زندگي ام..
…ديري است خسته ام از تحمل تماشاي شب هاي بي تو ستاره ي آسمانم…
ستاره ي من…
خستگي هايم را با بوسه از من بگيرکه سخت محتاج تسکين تو ام…بگذار در شهر امن افکار تو غرق شوم…بگذار در شعاع محبت تو تا کرانه هاي همه ي خوبي ها ادامه دارد آسوده چشم بر هم بگذارم...
بگذار بدانم که ديگر در دستان تو آواره نيستم…بگذار تنها شعر پرواز تو باشم…
هم پرواز من...نديده اي اشک هاي شبانه ام را براي دوري از تو مي ريزند…نديده اي مرا که سلام سحر گاهم وشب خوش شبانگاهم را پنهان از نگاه آيينه هاي رنگ پريده با عطر يک بوسه برايت مي فرستم...
اي پاک تر از هر آيينه بي غبار...من گرفتار قمار عاشقانه تو وتو دلواپس از برگ هاي زرد پاييز که برگ سبز عشقمان را همرنگ خود کنند...
درخت تنو مند عشق...شيرين تر از عشق تو کجا مي توان يافت؟
در اين شب تيره که پر است از دانه هاي اشک من و آسمان به ياد تو پناه آورده ام... تو که از همان آسمان براي من آبي تري...
اي خوشبو تر از هر بهار و ساده تر از زمستان برفي...محتاج توام...
جهان کوچک من از تو زيباست...هنوز از عطر لبخند او سرمست...
واسه تکرار اسم ساده ي توست...صدايي از من عاشق اگر هست...
منو نسپر به فصل رفته ي عشق...نذار کم شم من از آينده ي تو...
به من فرصت بده گم شم دوباره...توي آغوش بخشاينده ي تو................................
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 19:59 |
من ديگه غزل نميگم واسه تو
اشكامو هدر نميدم واسه تو
تو دقيقه هاي تلخ انتظار
چه ميدوني چي كشيدم واسه تو
من مي خوام ديگه فراموشت كنم
تو بمون با اون غرور لعنتي
قبل رفتنم ولي بذار بگم
خيلي سنگي ٬ خيلي بي محبتي
بعد از اين ٬ كاري به من نداشته باش
اين روزا ٬ روزاي ترديد منه
نمي خوام مثل هميشه رد بشم
وقت امتحان دل بريدنه
من مي خوام تموم خاطراتمو
دستهاي حادثه پر پر بكنه
بذار اين جدايي هميشگي
ديگه اين قصه رو آخر بكنه
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 15:31 |
هر شب در روياهايم تو را مي بينم و حس مي كنم
اينگونه است كه درميابم تو هنوز وجود داري
و از دوردست ها به رويايم پا ميگذاري
تا به من نشان دهي كه هنوز با مني
دور يا نزديك هر جا كه هستي مهم نيست
حس مي كنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد
تو يك بار ديگر در را مي گشايي و ميهمان قلبم ميگردي
و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد
عشق تنها مي تواند يك بار تو را بنوازد
و تا ابد باقي بماند و تا پايان عمر تو را رها نكند
عشق آن زماني بوجود آمد كه من به تو عشق ورزيدم
آن لحظه راستيني كه در آغوشت گرفتم
لحظه اي كه همواره در زندگي ام جاودان خواهد ماند
آن زمان كه در كنارم هستي از هيچ چيز نمي هراسم
و مي دانم كه قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد
ما تا ابد اينگونه خواهيم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم كرد
و قلبم ؛ آري قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 15:30 |
واسه من گل نفرست دیگه دوست ندارم
نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم
می دونی میون ما هر چی بود گذشت و رفت
اون بهار آشنایی خیلی زود گذشت و رفت
دیگه از دوست دارم حرفی نزن
آخه عاشقی نیست میون تو و من
من و تو بنده این ما و منیم
اما عشق یعنی با هم یکی شدن
از دلم می پرسم آیا تو رو می بینم دوباره
می پیچه صدات تو گوشم که با خنده می گی آره
خنده های تو غریب و گریه های تو دروغ
تو چی بودی واسه من یک چراغ بی فروغ
دیگه از دوست دارم حرفی نزن
آخه عاشقی نیست میون تو ومن
من و تو بنده این ما و منیم
اما عشق یعنی با هم یکی شدن
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 15:30 |
رويايي ديدم ؛ رويايي غريب
در رويا يك آرزوي من برآورده ميشد ؛ هر آرزويي كه ميخواستم
اما من آرزوي ثروت يا خانه اي با شكوه نكردم
آنچه كه آرزو كردم تنها يك روز ديگر بودن در كنار تو بود
يك روز ديگر ؛ زماني ديگر ؛ غروبي ديگر
در كنار تو
و آنگاه شايد راضي ميشدم
اما مي دانم كه همان يك روز با تو بودن باز هم در دل من تمناي يك روز ديگر با تو به سر بردن را بر جاي مي نهد
قبل از هر چيز دعا ميكردم زمان به آرامي سپري شود
تلفن را قطع ميكردم
تلويزيون را خاموش ميكردم
تو را ثانيه به ثانيه در آغوش ميگرفتم
و ميليونها بار ميگفتم :
دوستت دارم
و اين تمامي آن كاري بود كه من در آن يك روز با تو ميكردم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 15:29 |
زوركي نخند عزيزم مي دونم اومدي بازي
نمي خوام اين اخرين بازي زندگيم ببازي
خودتو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشتست
از منم مي گذره اما به دلت چاله نسازي
اومدي بشكني، بشكن ،از من ساده چي مونده
قبل تو هر كي بوده تموم تاروپودم و سوزونده
تو هم از يكي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه
بيا اين تو ودل و باقيه احساسي كه مونده
دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست
اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست
هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن
تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن
نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم
يقتو نمي گيره هيچكس اخه من اينجا غريبم
بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد
طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد
نفرتت رو از غريبه سر يك غريب خراب كن
خنده ي كوتاه من رو بيا گريه كن عذاب كن
مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي اين سزاش
باقيه دلم يه مشت خاك همينم مي خوام نباشه
عقده هاي يك شكسته خالي كن سر دل من
ديگه متروك مونده و سرد، خاك پير ساحل من
از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه
بازي بسته پاشو بشكن، من غريب و تو غريبه
دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست
اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست
هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن
تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن
نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم
يقتو نمي گيره هيچكس من كه با خودم غريبم
بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد
طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 15:28 |
در اين تنهايي كه خواب از چشمانم ربوده است
به تو مي انديشم
مي داني
اگر دوست داشتن تو كار اشتباهي است
پس قلبم به من اجازه نمي دهد كار درستي انجام دهم
چرا كه در تو غرق شده ام و هرگز بدون تو در كنارم نجات نخواهم يافت
من همه وجودم را نثار ميكنم تا تنها يك بار ديگر در كنارتو باشم
تمامي زندگي ام را به خطر مي اندازم تا تو را يك بار ديگر در كنارم حس كنم
چرا كه قادر نيستم تنها با خاطره سرودمان زندگي كنم
من همه وجودم را در راه عشق تو فدا ميكنم
محبوبم
مي تواني مرا حس كني و تصور كني كه من به چشمانت خيره شده ام
تو را به روشني ميبينم زنده و جاودانه در ذهنم جاي گرفته اي
با اين حال همچون ستاره بخت من از من دور هستي
من امشب همه وجودم را در راه عشق تو فدا ميكنم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 15:28 |
شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت.
شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و معشوش بر گرده زمین است.
شب بی تو یک حرف بیهوده در دفتر زمان است.
شب بی تو یک اندوه تبدار تاریک است ؛ یک خاطره غم انگیز و متروک.
شب بی تو یک قصه ملال اور و تکراری است که حتی اگر شهرزاد آن را باز گوید به دل نمی شیند.
شب بی تو یک غریبه ای سیاهپوش است که در هیچ خانه ایی راه ندارد و همه پنجره ها به روی او بسته است.
شب بی تو یک شعر نا موزون ومهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند .
شب بی تو کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلکها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد.
شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سر گردان است که از کاروان جا مانده است.
شب با تو یک کاغذ نا نوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند.
شب با تو یک تالار مواج است که از دره های بادام و بلوط می گذرد و به دروازه صبح می رسد.
شب با تو یک شعر نجیب و عاشقانه است همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند و فرهاد در بیستون به بیش اش اموخت.
شب با تو یک آینه زیباست که فرشتگان گیسوان خود را در آن می بافند.
شب با تو یک باغ معلق در آسمان است که پیچکهای عشق از همه سوی آن سر برآورده اند.
شب با تو یک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سر چشمه می گیرد و در کوچه های افسانه دیدار جاری می شود .
شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ زندگی جدا می کند و به نیزارهای روشن مترنم باران می برد.
شب با تو مثل شبها ی غریب است كه در خلوت شبانه ام به گونه هايم جاي مي شود ببين و دلتنگي هايم را مرهمي می گذارد.
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 15:27 |