اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا ، اين دريا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 15:8 |
تو يعني گونه هاي غنچه اي را
به رسم مهرباني ناز كردن
تو يعني كوچه باغ آرزو را
به روي گام ياسي باز كردن
تو يعني وسعت معصوم دل را
به معناي شكفتن هديه دادن
تو يعني بوته اي از رازقي را
ميان حجم گلداني نهادن
تو يعني جستجوي آبي عشق
تو يعني فصل پاك پونه بودن
تو يعني قصه شوق كبوتر
تو يعني لذت سبز شكفتن
تو يعني با تواضع راز دل را
به يك نيلوفر بي كينه گفتن
تو يعني وسعتي تا بي نهايت
تو يعني نغمه موزون باران
تو يعني تا ابد آيينه بودن
براي خاطر دلهاي ياران
تو يعني در حضور نيلي صبح
گلي را به بهار دل سپردن
تو يعني ارغواني گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو يعني مثل شبنم عاشقانه
گلوي ياس ها را تازه كردن
تو يعني حجم روياي گلي را
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني پونه را زير باران
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني بي ريا چون ياس بودن
و يا به شهر شبنم ها رسيدن
تو يعني انتظار غنچه ها را
ميان شهر رويا خواب كردن
تو يعني غصه هاي زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب كردن
تو يعني در سحرگاهي طلايي
به يك احساس تشنه آب دادن
تو يعني نسترن هاي وفا را
به رسم مهرباني تاب دادن
تو يعني غربت يك اطلسي را
ز شوق آرزو سرشار كردن
تو يعني با طلوع آبي مهر
صبور و شوق آرزو سرشار كردن
تو را آن قدر در دل مي سرايم
كه دل يعني ترا زيبا سرودن
فداي تو شقايق احساس
و روياي بي آغاز سرودن
_________________
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
تقدیم به تنها عزیزم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 15:6 |
تواین عشق ورفاقت
نداشتی توصداقت
همون عهدی که بستی
خودت اونوشکستی
عجب حوصله داری
که بازم گله داری
ولی ای گل نازم
همینه همه رازم
فدای توشدم من
نگفتم که فداشو
فقط گفتم عزیزم
تویاردل ما شو
توهم رفتی زپیشم
زدی تیشه به ریشه ام
که با چشم پرآبم
حالا خونه خرابم
میشینم سرراهت
به امید نگاهت
میگم نامهربونم
شدی ورد زبونم
به پای همه حرفهات
نشستم ننشستی
ازاون زخم زبونات
شکستم نشکستی
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 15:6 |
این روزها ای گلکم
خیلی بهونه گیر شدی
نکنه میخوای بگی
ازمن دیگه توسیرشدی
توخودت خوب میدونی
که من چقدردوست دارم
اگه تنهام بذاری
به خدا کم میارم
تومثل نورامیدی
توی زندگی من
که اگه بری میمیره
بعد تواین روح وتن
مگه توقول ندادی
همیشه بامن بمونی
پس چرامن روزمین و
تو روی آسمونی
گلکم داروندارمن تویی
توخودت اینوکه بهتر میدونی
اما ازوقتی که اینوفهمیدی
پرکشیده ازنگات مهربونی
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 15:6 |
الهی نسوزی
توگفتی بسوزم
گذاشتی که هرشب
بره چشم بدوزم
من ازگریه هرشب
یه دریا می سازم
همه زندگیمو
به چشمات میبازم
صدای دلم رو
تونشنیده رفتی
خراب توگشتم
کلامی نگفتی
تورامی سپارم
به دست خدایم
فقط اوشنیده
همیشه صدایم
یه شب عاشقانه
برات گریه کردم
توهرگزندیدی
به لب آه سردم
توبا بی وفایی
به خاکم نشوندی
من ساده دل رو
به غربت کشوندی
نمی بخشمت من
ببین روزگارم
ببین از جدائی
چه برسینه دارم
تورامی سپارم
به دست خدایم
فقط او شنیده
همیشه صدایم
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 15:2 |
نشاط انگیزو ماتم زایی ای عشق عجب رسواگر ورسوایی ای عشق
اگر چنگ توبا جانی ستیزد چنان افتد که هرگز بر نخیزد
تو را یک فن نباشد، ذو فنونی بلای عقل و مبنای جنونی
چه دلها کز تو چون دریای خون است چه سرها کز تو صحرای جنون است
یکی را بر مراد دل رسانی یکی را در غم هجران نشانی
یکی را همچو مشعل بر فروزی میان شعله ها جانش بسوزی
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد چو شمعی پای تا سر بر فروزد
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق خوشا رسوایی بد نامی عشق
خوشا بر جان من، هر شام وهر روز همه دردو همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن، اما جدایی خوشا عشق و نوای بینوایی
خوشا در سوز عشقی سوختن ها درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش نام گیرد چراغ آرزوهایش بمیرد
هزاران دل بحسرت خون شد از عشق یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت چراغش در جهان روشنتر افروخت
نوای عاشقان در بینواییست دوام عاشقی ها در جداییست
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 17:17 |
در رهگذر زمستان بودم كه بهار چشمانت در نگاهم پيدا شد ، زيبا بود مثل گل مريم ودلچسب بود مثل غروب خورشيد ...
آيا در دورها كسي پُلهاي رابطه را مي شكند ، چرا دستها همديگر را نمي شناسد...؟
نكنه با بي رحمي همانند كوهها حرفهايم را به سويم پرتاب كني ...!
اگر روزي چون موجي كه به ساحل مي آيد به كنارم برگردي تمام ستارگان را به پايت مي ريزم وتو را به گندم زاري مي برم و از خوشه هاي طلايي گندم
كلبه اي برايت مي سازم ...
كاش كه بيايي ...!
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 17:16 |
نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام
و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم
باور رفتن ...
باور گذشتن ...
باور باز نیامدن ...
و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی خسته
رویاهایی پر از التهاب
خوابهایی پر از تب
و چشمانی که خیال رفتن ندارند .....
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 17:14 |
|
هر چي آرزوي خوبه ٬ ما ل تو
هر چي كه خاطره داري ٬ مال من
اون روزاي عاشقونه ٬ مال تو
اين شباي بي قراري ٬ مال من
منو حسرت با تو ما شدن
تويي و بدون من رها شدن
آخر غربت دنياست مگه نه
اول دو راهي آشنا شدن
تو نگاه آخر تو ٬ آسمون خونه نشين بود
دلتو شكسته بودن ٬ همه ي قصه همين بود
مي تونستم با تو باشم مثل سايه مثل رويا
اما بيدارمو بي تو ٬ مثل تو تنهاي تنها |
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 17:4 |
کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید
کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت
اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند
اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست
کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 23:14 |
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان قورباغه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 12:54 |
10 ثانیه
۱۰ثانیه تا انتها ، پایانی بی سر و صدا
بی خبر از هر شب و روز ، منو يه شمع نیمه سوز
یکی گذشت از ثانیه ، 9 تای دیگه باقیه
ای کاش تو لحظه ای که رفت ، میدیدمش 1 بار دیگه
اون دور بودو تو حسرتش ، ثانیه ها که میگذشت
ای کاش تو این 1 ثانیه ، بی بودنش نمیگذشت
ساعت میگه 2 ثانیه ، 8 تای دیگه باقیه
یه عمر نشستم منتظر ، کی میگه اینا بازیه
فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه
یه عمري چشم به در بودم ، این آخر ها هم چشم به راه
ساعت بازم بهم میگه ، 3 ثانیه رفته دیگه
خبر داری چه زود گذشت ، مونده فقط 7 ثانیه
هی با خودم گفتم میاد ، امیدتو ندی به باد
داد میزنم پس کی میای ، کسی جوابمو نداد
من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه
ثانیه پشت سر هم ، رفتن تا شش و هفت و هشت
لحظه تو گوشام داد میزد ، 8 ثانیه ازت گذشت
من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه
هنوز نشستم منتظر ، چشم امیدم ساقیه
آي ای باد سحر ، واسش ببر تو این خبر
بگو که من تا آخرین ، خیره بودم چشمام به در
ثانیه نهم که رفت ، مونده فقط 1 ثانیه
سرت سلامت نازنین ، از من يه لحظه باقیه
قسمت نشد ببینمت ، شاید که لایق نبودم
منتظرت موندم ، یه وقت نگی که عاشق نبودم
ثانيه ي 10 گل ياس ، راحت شدم ديگه خلاص
آزاد شدم بيام پيشت ، بي واهمه بي چرا
قشنگ ترین ثانیه ها ، این 10 تا بود که زود گذشت
رویای شیرین بود و ناز
چون با خیاله تو گذشت
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 12:53 |
به نام آنکه زیباست
آنان که اهل صلحند بردند زندگی را وین ناکسان بماندند در جنگ زندگانی
اي روياي دور از دسترس من اكنون تنها غزل آوازهاي دلتگي ات كه
مرا تا سايبان خيال تو ميرساند را مينويسم
اگر به اشك گفتم شبنم
اگر با اشك خو گرفتم
نبودم در خيال شبنم
خيال توست در فكرم
اگر اميد و بهانه اي دارم براي زنده ماندن قسم به نامت كه تويي آن بهانه من
خواهم تو را مهمان كنم در گوشه اي از قلب خود آيا قبولش ميكني اين خانه ويرانه را
شبي ز شبها گفتند كه شب باشم من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود
گر خواهي كه جهان اقبال تو باشد خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد
شبي شب گشتم به اميد تو كه روشنگر شبهاي من باشي
كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزويت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي مي تاباندم
كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام خيالت
فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم
كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي
برايت چشمك ميزدم
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 12:47 |
در کویر تشنه ی عشق من آبی ترین ستاره ام را به تماشا نشسته ام
دیگر نمی خواهم جسدی را که در سردخانه ی قلبم به یادگار نگاه داشته ام با خود حمل کنم
هر کجا که میروم یاد و خاطره اش آزارم میدهد عذاب می کشم
هزاران بار خواسته ام اورا در
گورستان ابدی دفن کنم اماولی هر بار که نگاهم به او می افتد ناقوس دلم برمی آورد که
دست نگه دار
عقلم به من راه سلامت را می نمایاند اما دلم از روی آتش می گذرد و مرا می سوزاند
همیشه اوست که در من حرف آخر را می زند
و من
به حکم او در اتش جهنم عشق
خاکستر می شوم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه دهم فروردین 1385 و ساعت 19:53 |
مرا تهديد كردي بر نگردي
هميشه در پي جنگ و نبردي
تمام شعرهايم را شكستي
بيا ينگر ببين با من چه كردي
* * *
بيا بنگر ببين قلبم فسردي
بگو من را چرا با خود نبردي
به تو اخطار دادم اولين بار
ولي روي مرا با عشق بردي
* * *
مگر آنروز اشكم را نديدي
صداي گريه هايم را شنيدي
به پايت سخت افتادم وليكن
فقط خنديدي و از من رميدي
* * *
نفهميدي در اين دوري چه ديدم
چقدر از زندگي سختي كشيدم
نفهميدي كه طعم طعنه و كين
براي عشقت از مردم چشيدم
* * *
شنيدم گشته اي تنهاي غربت
شدي افسرده در دنياي حيرت
شنيدم سخت داري روزگاري
بدون من درون قلب وحشت
* * *
شنيدم سخت دلتنگي برايم
هم اينك نامه اي دادي بيايم
برايت من فرستادم پيامي
كه ديگر تا ابد پيشت نيايم
* * *
به اين پيغام من با دل بكن گوش
كه عشقت گشته در قلبم فراموش
اگر هم بود روزي شعله اي عشق
تو كردي با دو دست خويش خاموش
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه دهم فروردین 1385 و ساعت 19:53 |
بیا در یک شب آرام و مهتابی
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد با ر قلبی را شکستیم
بیا یک بار هم احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا که گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی را بخوانیم
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه دهم فروردین 1385 و ساعت 19:51 |