نگفتی که با رفتنت گرده پیری
نشیند به مهمانیه چهره ی من
و اندوهه درد و جدایی....
زند تیشه بر قلب شیدایی من
نگفتی که پس از جام مست لبانت
پناهی نباید لب زخمی من
و این سایه ی سرد و تاریک مبهوت
شود همدم روز تنهایی من
سپردم دلم را به تنهایی تو
سپردی دلت رو به تنهایی من
سپردی دلم را به آن دوستانی
که خنجر کشیدن به دانایی من
به شوخی شکستی دل شیشه ام را
زدی سنگ بر جام شادابیه من
حریم رفاقت ندارد کسی که
شود دوست با دشمن جانی من
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 22:34 |
جای خالی تو هر شب؛کتاب حرفامو بسته
رفتی و اسم قشنگت مونده رو ديوار کوچه
غبار غصه گرفته؛سينه ی تب دار کوچه
عاقبت يک شب تاريک غزل رفتنو خوندی
منو با چشمای ابری ميون دريا نشوندی
بين دستای من وتو ديوار فاصله مونده
به گمونم راز مارو يه کسی بی صدا خونده!
واسه ی اين دل تنها سخته شبهای جدايی
سخته با چشمای بسته گذر از روز طلايی
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 22:27 |
کسی ما را نمی جو يد.
کسی ما را نمی پرسد. کسی تنها يی ما را نمی گريد.
دلم در حسرت يک دست.
دلم در حسرت يک دوست.
دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است.
کدامين يار ما را می برد.
تا انتهای باغ بارانی.
کدامين اشنا ايا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را.
واما با توام
ای انکه بی من
مثل من
تنهای تنهايی
تو که حتی شبی را هم
به خواب من نمی ايی.
تو حتی روزهای تلخ نامردی.
نگاهت.
التيام دستهايت را
دريغ از ما نمی کردی.
من امشب از تمام خاطراتم .
با تو خواهم گفت.
من امشب با تمام.
کودکی هايم برايت اشک.
خواهم ريخت
من امشب
دفتر تقويم عمرم را
به دست عاصی دريای نا ارام خواهم داد
همان دريا که می گفتی.
تو را در من تجلی می کند.
ای دوست.
همان دريا که بغض شکوه ها يم.
در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت.
واما با تو ام .
ای انکه بی من مثل من
تنهای تنهايی
کدامين يار ما را می برد
تا انتهای باغ با رانی...
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 22:26 |
انتظار
لحظه های انتظار و يک بغل دلواپسی
قصه شبهای تارويک بغل دلواپسی
لحظه هايی سردوسنگين خانه ای غرق سکوت
ساعتی شماطه دارويک بغل دلواپسی
رقص گندمزاروطرح زيبای غروب
جاده های بی سوارويک بغل دلواپسی
پرسه زن درکوچه های ابی چشمان تو
بانگاهی شرمسارويک بغل دلواپسی
ايستگاه اخرويک کوپه ترس واضطراب
سوت لرزان قطارويک بغل دلواپسی
هديه اوردم برايت ازدل شهری غريب
کوله باری انتظارويک بغل دلواپسی.......
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 22:22 |