تبليغاتX
بانوی چاق

بانوی چاق

!!!

  • مردي از اينکه زنش به گربه خانه بيشتر از او توجه ميکرد ناراحت بود، يک روز گربه را برد و چندتا خيابان آنطرف تر ول کردولي تا رسيد به خانه، ديد گربه زود تر از اون برگشته خونه، اين کار چندين دفعه تکرار شد و مرد حسابي کلافه شده بود. بالاخره يک روز گربه را با ماشين گرداند، از چندين پل و رودخانه پارک و غيره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه اي پرت و دورافتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت آخرشب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر خونه هست؟ زنش گفت: آره مرد گفت: گوشي رو بده بهش، من گم شدم 


  • + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 ساعت 11:3 توسط شیدا

    چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:



    چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟



    چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟



    اما افسوس که هیچ کس نبود ...



    همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...



    آری با تو هستم ...!



    با تویی که از کنارم گذشتی... 



    و حتی یک بار هم نپرسیدی، 



    چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!


    + نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389 ساعت 19:52 توسط شیدا

    ...

     
    وقتي که عاشقم شدي پاييز بود و خنک بود
    تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
    تنگ بلوري دلت  درست مث دل من
    کلي لبش پريده بود همش پره ترک بود
    وقتي که عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي
    توقعت فقط يکم عاشقي و نوازش و کمک بود
    چه روزا که با هم ديگه مسابقه گذاشتيم
    که رو گل کدوممون قايق شاپرک بود؟
    تقويم که از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد
    راستش دلم خونه ترديد و هراس و شک بود
    ديگه نه از تو خبري بود و نه از آرزوهات
    قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدک بود
    يادم مياد روزي رو که هوا گرفته بود و
    اشکاي سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
    تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي
    عاشقيمون يه بازي شايد الک دولک بود
    نه باورم نميشه  که تو اينو گفته باشي
    کسي که تا ديروز برام تو کل دنيا تک بود
    قصه با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت
    کسي که رو زخماي قلبم مث نمک بود..

    + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 14:55 توسط شیدا

    قاصدک غم دارم!

     قاصدک غم دارم ، غم آوارگی و دربدری

    غم تنهایی و خونین جگری ،

    قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند

    همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

    قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست

    آسمان نگهم بارانیست

    قاصدک غم دارم

    غم به اندازه سنگینی عالم دارم

    قاصدک غم دارم

    قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

    قاصدک حال گریزش دارم

    می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

    پستی و مستی و بد مستی نیست

    میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست

    شاید آن نیز فقط یک رویاست !!!

    شاید آن نیز فقط یک رویاست !!! 


    + نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 9:42 توسط شیدا

      ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود ارام شكستن براي هر لبي

     شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن به رسم دوستي دستي  

      فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن به نزد عاشقان چون سنگ     خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن .......

     چه دردي است در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن


    + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 8:26 توسط شیدا

    عیدتون مبارک!!


    + نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 13:37 توسط شیدا

    تنهایی

    bedoone sharh!! magnify
    در تمام لحظه های بی کسی هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

    باد وحشی برکه ی طوفانی ام را حس نکرد

    هيچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد

    در میان خنده های تلخ من گریه پنهانی ام را حس نکرد

    در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد

    آن که با آغاز من ماًنوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد

    او که سامان غزل هایم از اوست

    بی سر و سامانی ام را یک نظر باور نکرد

    + نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 22:15 توسط شیدا

    جدایی

    اتل متل جدایی، عروسکم کجایی؟ :?: :roll:
    گاو حسن پریشون، یه دل دارم پر از خون، عشقم رفته هندستون، خونم شده قبرستون. :cry:
    یه عشق دیگه بردار، یه دنیا غصه بردار، اسمشو بذار بچگی تا آخر زندگی. :cool:
    آچین و واچین تموم شد! :lol:
    عمر منم حروم شد! :sad: :!:
    + نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 16:18 توسط شیدا

    دستمال کاغذی

    دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست، یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟ عاشقم … با من ازدواج می‌كنی؟
    اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی. پس برو و بی‌خیال باش. عاشقی كجاست؟ تو فقط دستمال باش!
    دستمال كاغذی، دلش شكست گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد. در تن سفید و نازكش دوید خونِ درد.
    آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد، مثل تكه‌ای زباله شد، او ولی شبیه دیگران نشد، چرك و زشت مثل این و آن نشد. رفت اگرچه توی سطل آشغال، ولی پاك بود و عاشق و زلال.
    او با تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت، چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت...


    + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 22:1 توسط شیدا

    برای دوست خوبم هلیا جون

    ای کاش

    ای کاش دلم از شیشه بود، وقتیکه می شکست اونو تعویض می کردم، یا از اول اونو ضد گلوله می ساختم تا نشکنه.
    ای کاش دلم مثل دستم بود، وقتیکه شکست اونو گچ می گرفتم یا مصنوعیشو می ساختم.
    ای کاش دلم مجسمه بود، وقتی می شکست با چسب اونو می چسبوندم، یا دوباره مثل اونو می ساختم.
    ای کاش دلم از جنس پارچه بود، پیش خیاط می رفتم و می دوختمش و بهش آستر اضافه می کردم تا صدمه نبینه.
    ای کاش دلم مثل گوشی موبایل بود، براش قاب کریستالی می گرفتم، وقتی که شکست، یه قاب با طرح قشنگتر می خریدم.
    ای کاش دلم درون جعبه بود، با ماژیک قرمز رو جعبه می نوشتم: شکستنی!!! آهسته حمل شود.
    ای کاش دل فروشی بود، کل زندگیمو میدادم تا بتونم یه جدیدشو بخرم.
    ای کاش دلم گارانتی داشت، ای کاش شکستنی نبود، ای کاش بازیچه دوران جوونی نبود، ای کاش برای اون ارزش قایل بودم، ای کاش حرمت داشت، ای کاش دریا نبود و تلاطم نداشت، ای کاش دلم از سنگ بود....
    که اینگونه اسیر نمی شد......


    + نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 21:8 توسط شیدا

    روز پدر مبارک

    زندگی آرام است ، مثل آرامش یك خواب بلند . زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یك روز قشنگ . زندگی رویایی است ، مثل رویای یك كودك ناز . زندگی زیبایی است ، مثل زیبایی یك غنچه باز . زندگی تك تك این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست . زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است . زندگی مثل زمان در گذر

     


    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 13:11 توسط شیدا

    زندگی آرام است ، مثل آرامش یك خواب بلند . زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یك روز قشنگ . زندگی رویایی است ، مثل رویای یك كودك ناز . زندگی زیبایی است ، مثل زیبایی یك غنچه باز . زندگی تك تك این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست . زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است . زندگی مثل زمان در گذر

     


    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 13:11 توسط شیدا

    پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
    خواهر کوچکم از من پرسيد
    من به او خنديدم
    کمي آزرده و حيرت زده گفت
    روي ديوار و درختان ديدم
    باز هم خنديدم
    گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
    پنج وارونه به مينو ميداد
    آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
    بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
    بعدها وقتي غم
    سقف کوتاه دلت را خم کرد
    بي گمان مي فهمي
    - پنج وارونه چه معنا دارد

     

     

     

     


    + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 12:55 توسط شیدا

    ...


    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 21:48 توسط شیدا

    نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام
    و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم
    باور رفتن ...
    باور گذشتن ...
    باور باز نیامدن ...
    و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی خسته
    رویاهایی پر از التهاب
    خوابهایی پر از تب
                      و چشمانی که خیال رفتن ندارند .....

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 14:52 توسط شیدا

    مدتی است حانه دلم را آب وجارو کرده ام.چشم به راه قدمهای سبزی هستم
     
     که بهار را برایم به ارمغان می آورد
     
    پرده ها را به کنار زده ام ونور را به خانه آورده ام
     
    دره ها را گشوده ام تا چکاوکی از سرزمین عشق نغمه زندگی را برایم ساز کند
     
    گرده ها را از دل ودیوار دلم زدوده ام
     
    با بارانی از اشک طراوت را خوانده ام وچشم های خیسم را به در دوخته ام
     
    گوشهایم را به آوای انتظار سپرده ام
     
    .تا روزی که روز من است بیـــاید وآن روز روزی است که تو خواهی آمد

    + نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 12:35 توسط شیدا

     
    www.hamtaraneh.com
     
     
    آزاد آزادم ببین
    چون عشق درگیر من است
    دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است
    شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای....

    + نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 21:44 توسط شیدا

    تنهایی
     
    دير گاهي است در اين تنهايي
    رنگ خاموشي در طرح لب است.
    بانگي از دور مرا مي خواند ،
    ليك پاهايم در قير شب است .
     
    رخنه اي نيست در اين تاريكي :
    در و ديوار بهم پيوسته .
    سايه اي لغزد اگر روي زمين
    نقش وهمي است ز بندي رسته .
     
    نفس آدمها
    سربسر افسرده ست .
    روزگاري است در اين گوشۀ پژمرده هوا
    هر نشاطي مرده ست .
     
    دست جادويي شب
    در به روي من و غم مي بندد .
    مي كنم هر چه تلاش ،
    او به من مي خندد .
     
    نقش هايي كه كشيدم در روز ،
    شب ز راه آمد و با دود اندود .
    طرح هايي كه فكندم در شب ،
    روز پيدا شد و با پنبه زدود .
     
    ديرگاهي است كه چون من همه را
    رنگ خاموشي در طرح لب است .
    جنبشي نيست در اين خاموشي :
    دست ها ، پاها در قير شب است
     

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 23:16 توسط شیدا

    صدای پای تو زیباست
    همانند طپش قلبم
    هنگامی که میدوی
     تا از من جدا شوی
    صداي خنده ي تو زيباست .
     لب هاي تو زيباست
    زماني كه جمله ي دوستت دارم را سرودي
     چشمانه تو زيباست
    هماننده تكه ابري بهاري
    زماني كه براي دل شكسته ي من گريستي .
     سكوتت نيز زيباست .
    سكوتي كه هميشه مرا به سوي تو ميكشاند
    اين همه زيبايي است كه اسير كرده مرا.
     همه ي احساساتم را .
     ولي من اين تك سوال را از دل رسوا شده ام مي پرسم .............
    تو مرا بهر چه مي خواهي

    + نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 15:59 توسط شیدا

    نميدانم آسمان چگونه است و زمين چه سان که در هر چه مينگرم تو را ميبينم، نميدانم به
     
     چه مي انديشم که روز هست خود را از ياد برده ام ، تنها چيزي که ميدانم اين است که هر
     
     چه دورتر ميروي يادت نزديک تر ميآيد و هر چه کمتر تو را ميبينم نقشت بيشتر در دلم مينشيند!
     

    + نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 15:30 توسط شیدا