ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود ارام شكستن براي هر لبي
شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن به رسم دوستي دستي
فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن .......
چه دردي است در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 8:26 |
عیدتون مبارک!!
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 13:37 |
تنهایی
در تمام لحظه های بی کسی هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
باد وحشی برکه ی طوفانی ام را حس نکرد
هيچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من گریه پنهانی ام را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من ماًنوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد
او که سامان غزل هایم از اوست
بی سر و سامانی ام را یک نظر باور نکرد
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 22:15 |
جدایی
اتل متل جدایی، عروسکم کجایی؟

گاو حسن پریشون، یه دل دارم پر از خون، عشقم رفته هندستون، خونم شده قبرستون.

یه عشق دیگه بردار، یه دنیا غصه بردار، اسمشو بذار بچگی تا آخر زندگی.

آچین و واچین تموم شد!

عمر منم حروم شد!
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 16:18 |
دستمال کاغذی
|
دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست، یك كم از طلای خود حراج میكنی؟ عاشقم … با من ازدواج میكنی؟ اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال كاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرك میشوی و تكهای زباله میشوی. پس برو و بیخیال باش. عاشقی كجاست؟ تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذی، دلش شكست گوشهای كنار جعبهاش نشست گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد. در تن سفید و نازكش دوید خونِ درد. آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد، مثل تكهای زباله شد، او ولی شبیه دیگران نشد، چرك و زشت مثل این و آن نشد. رفت اگرچه توی سطل آشغال، ولی پاك بود و عاشق و زلال. او با تمام دستمالهای كاغذی فرق داشت، چون كه در میان قلب خود دانههای اشك كاشت...
|
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 22:1 |
برای دوست خوبم هلیا جون
ای کاش
|
ای کاش دلم از شیشه بود، وقتیکه می شکست اونو تعویض می کردم، یا از اول اونو ضد گلوله می ساختم تا نشکنه. ای کاش دلم مثل دستم بود، وقتیکه شکست اونو گچ می گرفتم یا مصنوعیشو می ساختم. ای کاش دلم مجسمه بود، وقتی می شکست با چسب اونو می چسبوندم، یا دوباره مثل اونو می ساختم. ای کاش دلم از جنس پارچه بود، پیش خیاط می رفتم و می دوختمش و بهش آستر اضافه می کردم تا صدمه نبینه. ای کاش دلم مثل گوشی موبایل بود، براش قاب کریستالی می گرفتم، وقتی که شکست، یه قاب با طرح قشنگتر می خریدم. ای کاش دلم درون جعبه بود، با ماژیک قرمز رو جعبه می نوشتم: شکستنی!!! آهسته حمل شود. ای کاش دل فروشی بود، کل زندگیمو میدادم تا بتونم یه جدیدشو بخرم. ای کاش دلم گارانتی داشت، ای کاش شکستنی نبود، ای کاش بازیچه دوران جوونی نبود، ای کاش برای اون ارزش قایل بودم، ای کاش حرمت داشت، ای کاش دریا نبود و تلاطم نداشت، ای کاش دلم از سنگ بود.... که اینگونه اسیر نمی شد......
|
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 21:8 |
روز پدر مبارک
زندگی آرام است ، مثل آرامش یك خواب بلند . زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یك روز قشنگ . زندگی رویایی است ، مثل رویای یك كودك ناز . زندگی زیبایی است ، مثل زیبایی یك غنچه باز . زندگی تك تك این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست . زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است . زندگی مثل زمان در گذر

+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 13:11 |
زندگی آرام است ، مثل آرامش یك خواب بلند . زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یك روز قشنگ . زندگی رویایی است ، مثل رویای یك كودك ناز . زندگی زیبایی است ، مثل زیبایی یك غنچه باز . زندگی تك تك این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست . زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است . زندگی مثل زمان در گذر

+ من نوشتمش: شیدا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 13:11 |
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد
+ من نوشتمش: شیدا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 12:55 |
...
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 21:48 |
نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام
و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم
باور رفتن ...
باور گذشتن ...
باور باز نیامدن ...
و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی خسته
رویاهایی پر از التهاب
خوابهایی پر از تب
و چشمانی که خیال رفتن ندارند .....
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 14:52 |
مدتی است حانه دلم را آب وجارو کرده ام.چشم به راه قدمهای سبزی هستم
که بهار را برایم به ارمغان می آورد
پرده ها را به کنار زده ام ونور را به خانه آورده ام
دره ها را گشوده ام تا چکاوکی از سرزمین عشق نغمه زندگی را برایم ساز کند
گرده ها را از دل ودیوار دلم زدوده ام
با بارانی از اشک طراوت را خوانده ام وچشم های خیسم را به در دوخته ام
گوشهایم را به آوای انتظار سپرده ام
.تا روزی که روز من است بیـــاید وآن روز روزی است که تو خواهی آمد
+ من نوشتمش: شیدا در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 12:35 |
آزاد آزادم ببین
چون عشق درگیر من است
دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است
شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای....
+ من نوشتمش: شیدا در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 21:44 |
تنهایی
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند ،
ليك پاهايم در قير شب است .
رخنه اي نيست در اين تاريكي :
در و ديوار بهم پيوسته .
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته .
نفس آدمها
سربسر افسرده ست .
روزگاري است در اين گوشۀ پژمرده هوا
هر نشاطي مرده ست .
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد .
مي كنم هر چه تلاش ،
او به من مي خندد .
نقش هايي كه كشيدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هايي كه فكندم در شب ،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي :
دست ها ، پاها در قير شب است
+ من نوشتمش: شیدا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 23:16 |
صدای پای تو زیباست
همانند طپش قلبم
هنگامی که میدوی
تا از من جدا شوی
صداي خنده ي تو زيباست .
لب هاي تو زيباست
زماني كه جمله ي دوستت دارم را سرودي
چشمانه تو زيباست
هماننده تكه ابري بهاري
زماني كه براي دل شكسته ي من گريستي .
سكوتت نيز زيباست .
سكوتي كه هميشه مرا به سوي تو ميكشاند
اين همه زيبايي است كه اسير كرده مرا.
همه ي احساساتم را .
ولي من اين تك سوال را از دل رسوا شده ام مي پرسم .............
تو مرا بهر چه مي خواهي
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 15:59 |
نميدانم آسمان چگونه است و زمين چه سان که در هر چه مينگرم تو را ميبينم، نميدانم به
چه مي انديشم که روز هست خود را از ياد برده ام ، تنها چيزي که ميدانم اين است که هر
چه دورتر ميروي يادت نزديک تر ميآيد و هر چه کمتر تو را ميبينم نقشت بيشتر در دلم مينشيند!
+ من نوشتمش: شیدا در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 15:30 |
گفتي : بمان مي خواستم اما نمي شد
گفتي :بخوان ،بغض گلويم وا نمي شد
گفتم كه : مي ترسم من از سحر نگاهت
گفتي : نترس اي خوب من،امّا نمي شد
گفتي: نگاهم كن ـ ببين ـ آهسته ديدم
راهي نبود از مرز ميشد تا نميشد دست دلم پيش تو رو شد
آه اي عشق راز نگاهم كاشكي افشاء نمي شد
در ورطه اي از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمي شد
مي خواستم ناگفته هايم را بگويم
يابغض مي آمد سراغم ،يا نمي شد
گفتي كه :تا فردا خداحافظ ولي،آه آنشب
نميدانم چرا فردا نمي شد ؟
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:40 |
كوتاه اما عميق
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:30 |
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند. در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم. ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 15:25 |
هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....
+ من نوشتمش: شیدا در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 15:24 |